
نوشته اصلی توسط
sasha
به به خيلى خوشم اومد ^_^
من از همين الان از مامان خواستگارم خيلى مى ترسم، با اين كه طفلكى خيلى هم مهربونه ولى چون دختر نداره و الان هم همين يه دونه پسرش پيششه، من همه ش حس مى كنم اين بعدا خيلى تو زندگى ما دخالت مى كنه، واسه همين تو همين چندتا برخوردى كه ديدم سعى كردم باهاش صميمى بشم، ولى ظاهرا اين صميميت زياد هم انگار درست نيست
وای ساشا جون مادر خواستگار من اصلا انگار یه فرشتست با اینکه 2 بار منو بیشتر ندیده اما بار دوم که دیدم انقدر بووووسم کرد که خدا میکنه از بغلم جم نمیخورد مدام قربون صدقم میرفت یواشکی اومده در گوشم میگه بگو مامانت انقدر سخت نگیره منم به شوهرم میگم کوتاه بیاد بهم برسید زودتر همش 3 تایی بریم بیرون جالب اینجاست خییییلی جوون و خوشگل هستش انگار خواهرش و دختر باباش
خیلی مهرررربوووون واقعا دوسش دارم
به نظرم با خانواده شوهر راه اومدن کار ساده ای فقط احتیاج به یه همسر خوب و یکم سیاسیت زنونه داره
هرکس بخواهد کاری را انجام دهد
"راهش را پیدا میکن "
هرکس نخواهد کاری را انجام دهد
"بهانه اش را"
علاقه مندی ها (Bookmarks)