وای خدا. خب من چکار کنم.
به خدا کلافه شدم .خواهرم با من هم عقیده هست .مامانم هم چون دختر خواهرشه چیزی نمیگه.ولی نظر من براش مهمه .ولی میدونید چیه من فکر میکنم دلیل منطقی ندارم که بگم.من واقعا از لحاظ احساسی مشکل دارم.
احساس من دقیقا مثل یه حیوونیه که به حریم خصوصیش تجاوز شده و خیلی عصبیه.
من میترسم از قهر خدا .میترسم بهش ظلم بشه اگر بهش بگم برو خونتوت.
خونه خودشون تو روستا بزرگه ولی داداشش زن گرفته و دوتا بچه داره که کوچیکن .قبلا با این موضوع مشکلی نداشت و با هم زندگی می کردن خوب ولی از وقتی طعم خونه ما رفته زیر دندوونش دیگه خونه خودشون شده کابوس براش.
بعدشم میخواد شیراز بمونه بلکه یه شوهری شیراز گیرش بیاد.حالا بماند که بچه های روستا هم نیومدن خواستگاریش .
آخه الان دخترای سبزه دیگه خریدار ندارن.(خیلی سبزه)
خدا من دوست ندارم دختر خالم خونمون بمونه.
قبلا خالم میگفت دختر خالم نباید بره سر کار ولی شانس من الان هیچی نمیگه.
خدا. من میخوام گریه کنم
واقعا هیچ ضربه ای بهم نمیزنه.ولی شدم مثل زنایی که هوو اومده رو سرشون








علاقه مندی ها (Bookmarks)