ممنون از شما.
اینکه دیر اومدم و به تاپیک سر زدم بیشترش بخاطر مشکل اینترنتم هستش که خیلی قطع میشه و گاهی یک روز کلا قطع میشه و وصل نمیشه و اینکه گفتم این چند وقت اینقدر برنامه برای خودم درست کردم که میرسم خونه فقط میخوام بخوابم.الان هم تازه رسیدم و بسختی دارم پیام مینویسم. یخورده هم متنتون طولانی بود و زیاد متوجه نشدم. اما یک چیزی توی صحبت تون خوندم که خیلی استرس شدیدی بهم وارد کرد.
نکنه واقعا میخونه و خبر داره؟؟؟!!!!! نکنه بخاطر من اون شخص رو رد کرد و با پدرش ناراحتی بوجود آورده. چون دختر خالم میگه پدرش از اون ماجرا خیلی از دستش عصبانیه و گویا یک هفته ای خونه خالش رفته بوده.
الان دیگه واقعا دارم به این نتیجه میرسم باهاش تماس بگیرم.این همه دلیل هست که به من فکر میکنه. ب نظرتون درسته توی این وضعیت بمونه؟؟ باید باهاش حرف بزنم.
اون مسله خارج رفتن هم منتفی شد.چون نمیتونم ویزا بگیرم بخاطر سربازی. بعدازظهر امروز بود که گفتن وقت کمه و ویزا نمیتونی بگیری.فکر کنم یک حکمت داشت این همه نشونه توی یک روز.
واقعا با نظرتون موافقم که خدا راه رو باز میکنه و راه رو نشون میده. ظهر سر نماز دعا کردم خدایا یه راهی جلوی پام بذار. که بعدازظهر اون خبر بهم رسید و الان هم این که اون تمام این مدت بفکر من بوده.









علاقه مندی ها (Bookmarks)