جالبه
خیلی وقت بود به این فکر نکرده بودم نیم ساعت سرشام فکر کردم تا یادم اومد چون همیشه سعی داشتم اولین خاطره ام از دنیا یادم بمونه .
یادمه دقیقا 2سال ونیمم بود رفته بودیم یه روستایی که یه فامیل دور انجا داشتیم بهش میگفتیم خاله ...خیلی دوست داشتنی بود
خونشون قشنگ یادمه یه حیاط با دیوار کاهگلی که دو تا در داشت در سمت چپ به طرف خونه بود و در سمت راست یه باغ .
شفاف ترین قسمت خاطره ام چند تا پله بود که میرفت به سمت خونه . من رو پله پایینی نشسته بودم و یه تیکه نون دستم بود یه سگ میومد و بهم نزدیک میشد و تیکه ای از نون رو بهش میدادم و میرفتم پله بالایی .
خب حالا این چطور میتونه باعث مشکل شخصیتی من یا پیشرفتم بشه!!!!بعضی وقتا اون رویدادِ به ظاهر بی اهمیت میتونه بدون اینکه بدونیم یا بخوایم باعث مشکلات
شخصیتی برای ما بشه و یا نقطه ی مقابل اون، می تونه پایه ای برای پیشرفت های ما قرار بگیره.
خب شاید حیوونا ازهمون اول برام مهم بودن که اولین خاطراتم این شکلی یادم مونده قسمت مهمش اون سه تا پله و سگ بود .ذا دادن به حیوون ها رو الان هم دوست دارم .
ببخشید برام سواله که شما قبل 5 سالگی کجا بودین و چکار میکردین !!!(سوالات استفهام انکاری اند )







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)