چقدر كودكانه بود
هراس گامهايم
در بن بست هاي متروك
شايد يك نسيم هرزه
هر از گاهي
لختي گيسوانم را مي پوشاند
و دستانم از جيبهاي پاره
گرما گدايي مي كرد
چي بي صبرانه
تمامي دقايق را سر مي كشيدم
از هشت مي شمردم
تا آرام آرام
به صفر مي رسيد
و تو هرگز نمي آمدي
ومن
نيامدنت را
مي گريستم







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)