1)واقعا نمیدونم.......بدلیل اینکه من هیچ ذهنیتی به جز رابطه با همسرم ندارم و قبلا هم فیلمی یا مقاله ای نخوندم بدونم چطور میشه ارزیابی کرد خوبه یا بده........بعدش هم خوب ما عقد بودیم و هیچوقت فرصتی برای تنها بودن درست و حسابی نداشتیم اما تو همون فرصت کم همیشه خوب بودیم......یعنی اون به نظر راضی میومد.....ولی با یه چیز من مشکل داشت و اون گرمی زیاد من بود و من نمیدونم گرمی زن خوبه یا نه.......البته اونم گرم بود ولی حس میکردم از اینکه لذت دو طرفه باشه خوشش نمیاد و احساس بدی داره.....بطوریکه مجبور شدم احساس خوشایندی که از هر چیزی داشتم پنهان کنم و در نهایت واقعا هیچ حسی نداشتم.......ولی خودش گاهی طوری میشد که یه لحظه هم نمیتونست تحمل کنه و همه ی محدودیت ها رو حل میکرد و خودش رو به من میرسوند....البته تا من میگفتم از این لحاظ من مشکل دارم و تو نمیتونی اونم میگفت منم مشکل دارم ولی حس میکنم الکی میگفت چون عادتش بود من از هر چی ایراد بگیرم اونم دقیقا از همون ایراد بگیره.و حتی آخرین بار که برا صحبت با هم بودیم ، با اینکه میخواست خودش رو بگیره و بهم محل نده ،نتونست 2 دقیقه هم صبر کنه و هر چی خواهش کردم بذاره نماز مغربم رو بخونم قبول نکرد ........ من سعی کردم هر چی حس کردم بگم.....اگر برداشتی از صحبتهام دارید بگین........شرمنده خیلی باز و بی پرده حرف زدم عذرخواهی میکنم.یه چیز دیگه هم میخواستم بگم که روم نمیشه ترجیح میدم نگم.............همین ها هم اگه بدونه میدونم قلبا دلش میشکنه من اینجا گفتم،خدا عاقبت هممون رو ختم به خیر کنه.
2)میگه تو خیلی دعوا میکنی........میگه حس میکنم تعادلت رو زمان دعوا از دست میدی..........میگه تو به من اهمیت نمیدی..........میگه تو خانوادت رو به من ترجیح میدی......داداشت رو بیشتر از من دوس داری....به نظر من اهمیت نمیدی.......مهم تر از همه ی اینها تو کار نمیکنی و لوسی و من میترسم نتونی تو زندگی از پس زندگیمون بر بیای.........
پی نوشت:من در مقابل ایرادگیری هاش عکس العمل نشون میدم........راست میگه تو دعوا دلم میخواد بکشمش چون حرفاش استخونامم میسوزونه........بهش اهمیت میدادم تظاهر میکردم نمیدم چون تا یه ذره میفهمید برام مهمه باید ،یه هفته تا بیست روز دوریش و بی محلیش رو تحمل میکردم..... آخر سر مغمون بشینم گریه کنم(مگه دیونه بودم؟)...............من خانوادم رو 3 ماه بعد عقد ترجیح دادم،راست میگه این رو قبول دارم ولی خودش باعث شد چون خودش به رابطه با خانوادم بیشتر از ارتباط با من اهمیت میداد.....چون مثل خانوادم قابل اعتماد نیست و در مشکلاتم باری بوده بر مشکل به جای حلال بودن،من همیشه نگران برداشت کجکیش از مسائل هستم،من همیشه باید مشکلاتم رو ازش پنهان کنم..........بخشیش هم بخاطر اختلاف فکریمونه که واقعا درکم نمیکنه...........من داداشم رو خیلی دوس دارم ولی به هیچ وجه اجازه ندادم تو زندگیم دخالت کنه و مشکلم اونجاست که داداشم تنها حامی همیشگی شوهرم بوده و دیگه اینکه اینقدر با شخصیته همه عاشقشن.......از زنش تا خانواده زنش تا حتی مادرشوهر ابجیم......اوایل مادر شوهرمم داداشم رو خیلی میخواست......اصن نازه.....مودب و مومن و خوش اخلاق وخنده رو.......به خدا اون تو خواستگاری طوری باهام حرف میزد که ساده بگیر یا بعد از عقدم که گاهی فک میکردم شوهرم باهاش تماس گرفته داره حرفهای اون رو میزنه............. به نظرش اهمیت میدادم ولی مشکل اینجا بود که اون فک میکرد هر کی نظرش رو بیان کنه به نظر اون اهمیت نداده........مثلا میخواستم عینک دودی بخرم، گفتم بهش بگم بریم بخریم بدش میاد بخواد پولش رو بده،با مامانم خریدم اومدم ، از کلاسم اومدم بیرون زده بودم ،بهم گفت عینکت فرق کرده اصلا بهت نمیاد این رو نزن،قبلی بهتر بود........گفتم گرون خریدم دلم نمیاد نزنم........گفت پس عوضش کن.....بهش گفتم شب با هم بریم که خودت بگی ...... رفتیم یه عینکی انتخاب کرد بسیار زشت،منم با اینکه بدم اومد گفتم خیلی قشنگه ولی بیا مدلهای دیگه هم ببینیم.......گفت تو به نظر من اهمیت نمیدی.........گفتم خوب بیا اگه بقیه رو دیدیم دوس نداشتی همین رو میگیریم.........گفت اگه نظر من رو میخوای همون و لاغیر.......گفتم راستش من خیلی خوشم نیومده.....گفت همین دیگه تو به نظر من اهمیت نمیدی.........
در مورد کار نکردن......والا چی بگم......من تو خواستگاری(کاش لال میشدم) به این اقا گفتم عزیز من شما اگه تو فرهنگتون تعریف خاصی از عروس و زن دارید بفرمایید که ببینیم به من میخوره یا نه.......بعد هم گفتم من تو خونمون هیچ کاری نکردم،لیوان اب رو هم از جلوم بر میدارن.......البته میدونم کار خونم مال خودمه ولی اوایل زندگیمون گذشت و همراهی شما لازمه.........آقا فرمودند خانم نگران این چیزا نباشید خانوادم از شما کار نمیخوان،خودمم همه کارات رو میکنم.....برنجتم میپزم.......خورشت ها رو هم من یاد میگیرم بهت یاد میدم.............روز تعطیلم در خدمت خانمم.........هیچی دیگه......فردای عقد با من دعوا میکنه تو چرا بلند نمیشی کار کنی............تو غذا درست نمیکتی.....چرا مامانت نازت رو میکشه کباب سیخ میکنه دنبالت راه میافته.........دیووونم کرد..........از ترسش از اول که میومد میرفتم تو اشپزخونه تا اخر........اگه یه ثانیه میومدم پیشش مینشستم با چشاش میخواست خفم کنه...........فک کنید هفته ای 4 ساعت میومد خونمون خوب مامانم و ابحیم دوس داشتن من پیش شوهرم باشم نمیذاشتن کمک کنم،اون دلش میخواست کار کنم اگر نمیکردم از این زمان محدود برداشت میکرد من تنبلم.............تو کل این مدت وقت نکردم لب تاپم رو جلوش باز کنم ..........
3)واقعا فعلا انرژی ندارم در مورد اون بنویسم...........فردا مینویسم.........فعلا در مورد این سه تا نظرتون رو بگید.
4)کلا از خانوادم شدیدا خوشش میومد و به ظاهر از رفت و امد لذت میبرد،البته کلا شخصیت دو رویی داشت و نمیدونم تو دلش چی بود.......خوب فک کنم تا حدی هم حدسم درسته چون اوایل عقد قبل ارتباطش با خانوادم میگفت (حرف های مامانش بعدا همین بود بعد از 6 ماه) مادر و خواهرت خطت میدن......دامادتون بی عرضه هست،بابات تسبیح آب میکشه......بعد از 7 ماه رفت و امدش هر جا میخواستیم بریم میگفت زنگ بزن با ابحیت اینا بریم، چرا داداشت با ماشین ما نمیاد ماشین میاره،نمیشه تو مثل مامانت باشی،عمت مثل بابات مهربون و مومنه.........حالا مامانش الان همون حرفایی رو میزنه که پسرش روزای اول میگفت.......و خود شوهرم ده بار گفت که نمیشه تو مثل مامان و ابحیت باشی........خانوادم کوچکترین برخوردی با اون نکردن و با خانوادشم هیچ برخوردی نکردن.........یکبارم یه جایی دعوت بودیم پیش خانواده شوهر ابجیم،مامانش رفته بود روز قبلش گند زده بود به ابرومون....منم به شوهرم نگفتم مامانش این کار رو کرده که خجالت نکشه،فقط بهش گفتم ابجیم تعارف نکرد شما بیاین ،بهتره نیاین،منم مجبور بودم برم که گند زده شده ی مادرشوهرم رو جمع کنم..........من رفتم و اون خیلی ناجور دلخور شد و گفت وقتی من دعوت نبودم تو به من اهمیت نمیدی تنها میری..............منم اخرش گفتم شما دعوت بودین من نخواستم بیاین......اونم گفت اره میدونم همه تو خونتون منو دوس دارن،کرم از تو هست........
و در اخر ایشون به جلسات خواستگاری خنده بازار نگاه نکرد ولی دروغ گفتن و فکر میکردن من هم دروغگو هستم و نصف حرفام رو باور نکردن مثل اینکه دختری کار نکرده باشه یا من واقعا قلبا راضی نباشم روستا بیام....



- - - Updated - - -

این یادم اومد گفتم شاید به درد بخوره........برای نظر شوهرم درباره خانواده
یه ماه پیش شوهرم دو سه تا مبحث رو عنوان کرد که فک کنم تحت تاثیر حرفای خانوادشه
1)حتما پدرت خیلی دلش میخواد بره مهریت رو بگیره یه خونه دیگه به خونه هاش اضافه کنه...........! 2)داداشت حرفای خیلی بدی به خانوادم اون روز که اونا اومدن گفته(همش مزخرفه)
3)اخرش باز گفت خدایی خانوادت نمیتونن یک کلمه پشت من بگن چون من همیشه بهشون احترام گذاشتم