سلام
من برگشتم همدردی اما نه با حال خوب ! بلکه با روحیه افتضاح و داغون
حال خوبی ندارم از چیزی که هراس داشتم سرم اومد ای کاش گوش به حرف شما و مشاور می دادم و باردار نمی شدم
ولی من یک دنده بودم آخرش هم بچه م تو هفته شش سقط شد وقتی هر بار یادم میاد دیوونه میشم هیچ جوری نمی تونم آروم بگیرم
خیلی درد کشیدم خدا و امام رو صدا زدم اما حکمت خدا چیز دیگری بود
چرا باید اینجوری بشه ؟! چرا خوشحالی من دوامی نداره ؟! چرا همه ش باید تو رنج و عذاب و غصه باشم؟!
این سومی بود... دیگه از باردار شدن بیزارم
شرایط روحی خوبی ندارم حوصله هیچ کیو ندارم خیلی ضعیف شدم اصلا توان و نیرویی واسم باقی نمونده
با اینکه بچه م سقط شده اما هر بار خواب می بینم باردار هستم
نمی تونم با این قضیه کنار بیام شب و روز گریه می کنم داغونم خیلی
فقط میخوام تنها تو خونه م باشم رمقی برام نمونده
کلی وزن کم کردم استخوان ترقوه م زده بیرون پژمرده و بی روح شدم شدم مرده متحرک
شب و روز از خدا می خوام جونمو بگیره اما ظاهرا هنوز باید زجر بکشم








علاقه مندی ها (Bookmarks)