به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

Threaded View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 22 اسفند 93 [ 00:16]
    تاریخ عضویت
    1393-12-09
    نوشته ها
    7
    امتیاز
    108
    سطح
    2
    Points: 108, Level: 2
    Level completed: 16%, Points required for next Level: 42
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class7 days registered100 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 0 در 0 پست

    Rep Power
    0
    Array

    همسرم حرفایی زده که نمیتونم فراموش کنم

    همسرم خیلی بهم علاقه داشت . اما یه شب حرفایی بمن زد که واقعا نمیتونم فراموش کنم و روی دلم مونده و همه چیز منو تحت تاثیر قرار داده . یه شب شش هفت ساعت بعد از حالت مستی که داشت گفت میدونی چرا نمیخوام ازت بچه داشته باشم.تا حالا به این فکر نکردی که چرا تو این چند ماه رابطه امون سرده.تا حالا به خودت نگفتی چرا هرجوری میگردی تو خونه من ترغیب نمیشم بیام سمتت.من خیلی موقعیتای بهتر از تو داشتم.اما تورو انتخاب کردم . حالا هم کار از کار گذشته و نمیشه کاری کرد .منم گفتم اگر الانم فکر میکنی موقعیت بهتر هست میتونی جدا بشی.همش میگه من واسه ازدواج ساخته نشدم .
    گفت فکر میکنم کسی میخواد بین منوتو جدایی بندازه.یکی واسمون دعا گرفته. من اصلا به دعا و جادو اعتقاد ندارم و بهش گفتم که این سردی ریشه تو خودمون داره.
    بخدا نمیدونم چیکار کنم .آخه چطور حرفاشو جدی نگیرم . از هیچی واسش کم نذاشتم . همیشه باهاش خوب بودم .قبل عروسی اصلا ازم ایراد نمیگرفت.اما از روز اول عروسی شروع کرد از غذاهایی ایراد گرفت که قبلا میگفت همونا خیلی عالیه .میگفت این سردی از قبل عروسیمون بوده اما به من نگفته و با خاله اش در میون گذاشته.
    توروخدا کمکم کنین .من نمیخوام زندگیم از دست بره.من خیلی تاوان دادم واسه بدست اوردن این زندگی.من هدفهای بزرگ زندگیمو گذاشتم کنار واسه بدست اوردن همسرم . اخه چطور فراموش کنم حرفاشو.اگه هرکس جای من بود رهاش میکرد.بخدا میذاشت میرفت و جدا میشد و دیگه اسمشو نمیاورد . وقتی دید من میخوام برم بیرون از خونه نذاشت و اومد جلومو گرفت .چرا باید این حرفارو بزنه که منو به اینجا برسونه.

    به خودم میگم شاید ازم ناراحته.اخه اصلا از جمعهای فامیلی ما که زیاد هستن خوشش نمیاد . حتی یه بار که عمه ی من پاگشا کرده بود و اونجا جمعیت زیاد بود با من کولاک کرد تو خونه که تقصیر توست . تو میدونستی اونجا این همه جمعیت هست اما بمن نگفتی که من بتونم راحت بیام .در صورتیکه من اصلا روحم از اون همه جمعیت خبر نداشت .بخدا دارم سکته میکنم . اخه چیکار کنم .من که مثل ادم سرمو انداختم پایینو دارم زندگیمو میکنم.چرا باهام اینجوریه
    ویرایش توسط faezeh110 : پنجشنبه 14 اسفند 93 در ساعت 12:11


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چطوری میتونم تنهایی به مسافرت برم؟
    توسط peyman1998 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: دوشنبه 09 مرداد 96, 03:52
  2. کسایی که درس میخونن کمک کنن،نمیتونم درس بخونم
    توسط nokte در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: یکشنبه 29 تیر 93, 19:39
  3. پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: پنجشنبه 18 مهر 92, 02:21
  4. چطوری میتونم تنهایی به مسافرت برم؟
    توسط مهنا67 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 16
    آخرين نوشته: شنبه 02 دی 91, 13:47

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:31 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.