سلام هدا جان
بنظر من شما خیلی تو ذهنت خودتو محدود کردی.واسه خودت یک سری قوانینی گذاشتی که تضمینی هم نیستند و خودتو خیلی مقید به اونها میدونی. یه خورده زندگی رو ساده تر بگیر و این پیله ای که دور خودت تنیدی رو پاره کن. تو دنیای ادم ها هیچ چیز صفر و یک نیست. حافظ میگه سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر. پس تو هم خودتو آزاد کن چون ترس های ذهنی ما فقط محدودیت هایین که خود ذهن ما تعیین میکنن و محدودیتهای واقعی نیستن. یه خورده توکلتو به خدا بیشتر کن. به قول خودت به روزی های من حیث لا یحتسب ایمان داشته باش. شاید یکی بیاد تو زندگیت یک خان تورو هم رد نکنه اما یه رفتارهایی ازش ببینی یا جاهای بحرانی ازت حمایت کنه که به اون 14 تا خان بیارزه و باهاش ازدواج کنی.
بعدم اینقد سخت نگیر، دچار افراط و تفریط نشو، بقول یکی از بچه ها شما هم مثل ملیونها دختر دیگه هستی و پدرت میدونه که نهایتا باید ازدواج کنی. بذار روندش خودش پیش بره. اینقد خودتو اذیت نکن.
و نکته بعد اینکه سعی کن خوشبختی خودتو ارجح بدونی بر ناراحتی مادرت و سایر خواستگارها. خیلی روحیه ات لطیف و دخترونه است ، یکم بیا تو جامعه، خیلی لطیف آزار میبینی بعدا. اصلا فک کنم یک حدیثه از امام صادق که میگه درجه اول اهمیتو بخودت بده. تو اگه خوشبخت شی مامانتم همینو میخواد.
به هیشکیم گارد نداشته باش که فلانی گفته پس بده. شاید روزی ات همینجا باشه و تو برونی اش، با معیارهای نرم(norm) و نه سختگیرانه بسنجش و به مشاوره اطرافیان گوش بسپار و به ندای قلبت گوش کن.
ایشالا هرچی خیره برات پیش بیاد عزیزم.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)