به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25

Threaded View

  1. #21
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 07 مرداد 96 [ 12:07]
    تاریخ عضویت
    1393-6-03
    نوشته ها
    149
    امتیاز
    3,765
    سطح
    38
    Points: 3,765, Level: 38
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points1 year registeredTagger First Class
    تشکرها
    1

    تشکرشده 64 در 43 پست

    Rep Power
    30
    Array
    سلام دوست عزیزم ، انشالله مشکلتون حل بشه ، من تازگی ها متوجه شدم مشکلات فقط با صبوری حل میشه...
    گاهی اوقات با خودم میگم اگه فلان لحظه جای قضاوت ، جای عصبانیت اگه اروم بودم اگه صبوری میکردم و مشکل رو منطقی و با گفتار منطقی حل میکردم شاید در حین بحث بین منو شوهرم حرمت کمتری ریخته و بی احترامی کمتری بهم میکردیم والان حدود یک ماهی هست که کلا خودمو بیخیال گرفتم و دیگه اون دختر عاشق پیشه نیستم که به شوهرش محبت میکرد کمی سرد شدم واینها همه ریشه در وقتهایی داره که به شوهرم محبت میکردم و یا باهاش حرف میزدم دردودل میکردم یا نبود یا کار داشت یا خوابش میومد حالا دیگه باهاش حرف نمیزنم در حد احوال پرسی و ازم خیلی گله میکنه ...
    موقع هایی که عصبانی بودم ناراحت بودم جای اروم کردنم بدتر زخم زبون میزد و منو ازار میداد این شد که شدم یه آدم بی تفاوت ، بیخیال خانواده همسرم بیخیال شوهرم ، و شاید این بیخیالی خیلی بد باشه ها اما دست خودم نیست وقتی به همسرم یا خانواده اش و به رفتارهایی که حرصم میداد فکر میکنم حالم بد میشه حس بدی بهم دست میده زجر هایی که کشیدم شب تا صبح هایی که فقط گریه میکردم همه اش تو ذهنمه نمیتونم فراموش کنم و اینها باعث شده حس بدی به شوهرم و خانواده اش داشته باشم الان دوماهی میشه که نه همسرمو دیدم و نه خانواده شو علاقه هم ندارم هیچکدومشون رو ببینم فقط حالم بد میشه یه حس نفرت خاص نمیدونم حس چیه هرچی هست ضربان قلبم تند میشه و اضطراب میگیرم ، حتی وقتی شوهرم بهم زنگ میزنه یا پیام میده حس بدی پیدا میکنم دوست ندارم باهاش حرف بزنم ،همش میترسم نکنه اتفاقات گذشته پیش بیاد نکنه شوهرم باز حرصم بده . یعنی شوهر منم که موقع بحث بهم میگه تو منو دوست نداری که اگه داشتی فلان میشد یا میگه دلخوشیت من نیستم و هزار تا زخم زبون دیگه که میگه ، بیماری داره ؟
    دوست عزیزم اینا رو نگفتم که برام دل بسوزونن منم سختی زیاد کشیدم ولی همیشه لبم خندونه گاهی اوقات دوستانی که از مشکلاتی که داشتم میدونن میگن واقعا در تعجبیم با این همه سختی که کشیدی هنوزم برای زندگی ات تلاش میکنی و میخندی ، بعضی ها هم میگن چه سرخوشی اما نمیدونن خنده تلخ من از گریه هم غم انگیز تره ، اینا رو گفتم تا بدونی همه به نوبه خودشون مشکلات دارن فقط نحوه مدیریت و تحمل مشکلات متفاوته ، صبور باش که صبوری دوای هر دردیه گذر زمان مشکلات رو حل میکنه ...

    یه جمله از طرف من یادت باشه ما مسئول فکر دیگران نیستیم اطلاعتتو ببر بالا آگاهی تو ببر بالا ، هرجور که فکر میکنی درسته رفتار کن با قانون خودت تا عذاب نکشی به فکر خودت باش گاهی از نگفتن هاست که حرص میخوریم بذار ناراحت باشن تا بفهمن ناراحتت کردن ...جا حس کردی حرفی تو دلت مونده بعد اینکه آروم شدی با قاطعیت ولی محترمانه و با دلایل منطقی بیانش کن تو خودت نریز ...
    البته این دیدگاه شخصی منه هرکسی یه نظری داره .
    برات دعا میکنم از آقامون امام رضا میخوام مشکلاتت حل بشه ...

  2. 2 کاربر از پست مفید mahsa21 تشکرکرده اند .

    آرام دل (شنبه 19 اردیبهشت 94), بارن (جمعه 18 اردیبهشت 94)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:47 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.