به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 61

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 24 تیر 95 [ 11:22]
    تاریخ عضویت
    1393-1-24
    نوشته ها
    157
    امتیاز
    3,642
    سطح
    37
    Points: 3,642, Level: 37
    Level completed: 95%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 4.0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    24

    تشکرشده 58 در 38 پست

    Rep Power
    30
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط آترین65 نمایش پست ها
    سلام آقا رضا
    به نظرم شما خیلی به ایشون فکر میکنی و همین باعث شده خودتو بیشتر مقصر بدونی.ولی خانم شما اینقده زرنگه علاوه بر حمایت های خانوادش،خانواده شما رو هم به سمت خودش کشونده و این میتونه خیلی به ضرر شما باشه.چرا میگن اگر شما بری سفر زشته؟مگر خانم شما خودشو حبس کرده؟به نظرم شما اول باید با خانوادت صحبت کنی.به مادرتون بگید چرا از نظر شما ،ما جفتمون مقصریم ولی از نظر اونا فقط من؟
    من سه تا پیشنهاد دارم اول اینکه از خانوادتون بخواید دیگه تماسی باهاشون نداشته باشن حتی بعد از امتحان هاش.دوم اینکه شما دیگه هیچ اقدامی برای رفتن به مشاوره را نده و اجازه بده همسرت اقدام کنه.سوم اینکه سعی کن حس حسادت خانمتو برانگیخته کنی.
    هرچند که من فکر میکنم ایشون میتونه مشاور رو هم دور بزنه و باز تقصیرات گردن شما بیفته.من واقعا موندم چطوری روشون شده قضیه لباس زیرو به خانوادتون بگن؟سعی کنید کمتر بهش فکر کنید.راجبش کمتر حرف بزنید.برای خودتون برنامه تفریحی بزارید.به نظرم کاری کنید که بهتون خوش بگذره و ایشون به نحوی در جریان قرار بگیره که مثلا گربه هنوز زنده هست.و منتظر باشید که اونا میخوان چیکار کنن.
    سلام اترین خانوم بازم تشکر میکنم ازتون
    راستش و بخواین خانومم اونقدخوشگله ک تو این 6 ماه بعد عقد هر کی از اشناهامون دیده کلی تعریفشو کرده واسه خونوادم یعنی تعریف زیبایشو کردن به خاطر اون خونوادم میگن اینو ول کردی معلوم نیست نفر بعدی از این بهتر باشه یا نه.حداقلش این خوشگله هر وقت میبینی روحیت باز میشه.منم میگم درسته خوشگله ولی با اینکاراش منو از خودش زده کرده.
    خانوادم چی بگم همشون طرف من هستن فقط مامانم میگه تو پسری تو باید بری بیاریش خونه
    خانوادم تماسی ندارن دیگه از وقتی مامانشو خودش اخرین بار حرف زدن گفتن بعد امتحاناتش هماهنگ میشیم میرن مشاوره.حالا به نظر شما امتحاناتش تموم شدن باز از طرف ما زنگ نزنن به شون؟؟؟یعنی منتظر باشیم اونا خودشون تماس بگیرن؟؟؟
    خب من هیچ اقدامی نکنم درباره مشاوره.حرفامو ک باید بگم بهش هر موقع اومد جلو
    ببخشید حتی رابطه جنسیرو هم به مامانم گفته.
    من یه روز زنگ زدم ک بیا بریم بیرون ایشون گفت حوصله ندارم.بعد من با دوستم رفتم بیرون
    1ساعت بعدش تماس گرفت ک کجای گفتم مرکز خریدم با دوستم گفت باشه خوش بگذره.
    اونو اومده گفته به بابام ک خودش با دوستاش میره میگرده .منم میگم نامرد من ک گفتم بیا باهم بریم تو نیومدی .یه بارم زنگ زدکجای گفتم بیرونم .اینم همینجوری گفتم .گفت کجای بیرون گفتم فعلان جا.الکی گفتم چون پمپ بنزین بودم .خواستم بدونه وقتی نیاد خودم میرم.
    احساس میکنم شما خیلی باهوشین .من خودم میخوام حسادتشو برانگیخته کنم مثلا برم ب دوستا مسافرت عکسی بگیرم تو یه جای معروف بزارم تو وایبر خودش میبینه دیگه فک نمیکنه دیگه اگه اون نباشه ما جای نمیریم
    بازم راهکار جدیدی ب نظرتون رسید ممنون میشم بگین.



    اقای مسیح
    لباس زیرو به خاطر این گفتن ک واسه هر چی گیر میدم خواستن مثال بزنن.اون موقع ک او نو گفتم لباس زیرتو نزار تو حموم .فرداش دیدم وقتی رفتم حموم سه تا لباس زیر اویزون کردن اونجا
    مطمین بودم کار خواهرشه هر و قت من یه چیزی بگم به خانومم خواهرش بر عکسشو غیر مستقیم میکنه.
    خانواده خودمم منو مقصر میدونن به خاطر اینکه میگن زود از کوره در میری.زود عصبانی میشی.مامانم میگه اون بچس تو بزرگی به خاطر بزرگیم مقصرم.یعنی خونواده اونا هم ب خاطر بزرگیم منو مقصر میدونن.میگن تو بزرگی اگه اون یه کاری کرد تو با محبت بهش جواب بده .منم دیگه سنگ نیستم ک اون هر چی بخواد بکنه من فقط محبت کنم بهش.باباش میگه دختر من بی عیب و میگم حتما برا شما اونجوریه برا من نیست.میگه ببین چیکار میکنی ک نیست.نمیخواد یه بارم ک شده بگه شایددختر منم اذیتش میکنه.اینو نمیگن.
    ویرایش توسط reza-m : چهارشنبه 13 خرداد 94 در ساعت 14:00


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ترس های مبهم و استرس
    توسط مدیرهمدردی در انجمن اضطراب و استرس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 31 خرداد 92, 12:37
  2. داستان غم زندگیه من
    توسط پدربزرگ در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 23 تیر 91, 11:05
  3. داستان زندگی کارافرین برتر کشور..احد عظیم زاده
    توسط بهار.زندگی در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه 13 تیر 91, 14:49
  4. نقش ورزش در کاهش استرس(مدیریت استرس)
    توسط keyvan در انجمن تاثیر متقابل ورزش و روان
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 21 فروردین 88, 10:57
  5. داستانی از عشق (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 19 شهریور 87, 17:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 08:03 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.