عزیزم من مشکل شما رو خوندم و بسیار ناراحت شدم چون خودم شرایط شما رو داشتم با این تفاوت که شوهرم از آزادیهایی که من به خاطر اعتماد بهش داده بودم؛ سو استفاده کرد و متسفانه وارد مسایل عاطفی با زن های دیگه شد و تمام زحمات و زندگی 4 سالمون رو فدای خوش گذرونی کرد و از هم جدا شدیم. راستش اصرار به طلاق از طرف ایشون بود و من با اینکه میدونستم بیشتر مشکلات از طرف ایشونه فقط به خاطر ترس از طلاق خودمو خانوادمو کوچیک کردم و یکسال تمام گریه کردم و خودمو به در و دیوار زدم ولی آخر این اتفاق برام افتاد. چه کارهایی که نکردم که الان از یاد آوریش میسوزم حتی پیش دعا نویس هم رفتم.
حالا نتیجه ای که از این داستان گرفتم این بود که برای زندگی مشترک باید گذشت داشت و با یه آدم بی گذشت و لجباز و حق به جانب نمیشه زندگی کرد. من الان بی نهایت آرامش دارم و شرایط الانم خیلی بهتره تا اینکه بخام کسی رو مجاب کنم که به زور منو دوست داشته باشه و باهام زندگی کنه. همه آدمها اشتباه می کنن. من از اشتباهات و خیانت های مکررش گذشتم ولی ایشون از کوچکترین اشتباهات من نمی گذشت و انقدر دلایل و رفتارش احمقانه بود که حتی صدای قاضی هم دراومده بود.
من نمیگم زندگیتو از هم بپاچون ولی به نظرم برای درست کردن زندگی دو طرف باید بخوان و تلاش کنن و اگه یه نفر بخاد و طرف مقابل فقط کارشکنی کنه زندگی به جایی نمیرسه. اگر فکر می کنی با صحبت کردن بزرگای فامیل یا دوستان خودت یا ایشون درست میشه چیزی انجام بده اینکارو تا فاصلتون بیشتر از این نشه . اگر خودت مطمئنی که دیگه نمیشه کاری کرد واقعیت رو بپذیر چون واقعن این جور روابط سمه. سمی که هر روز خودت به خودت تزریق می کنی. من سال گذشته همش تو دکترا می چرخیدم . ولی واقعن ارزششو نداشت.
باز هم برات آرزو می کنم خدا هر چی به صلاحته برات پیش بیاره.








علاقه مندی ها (Bookmarks)