نقل قول نوشته اصلی توسط یک قربانی نمایش پست ها
آقا رضا یکم خوشبینانه تر نگاه کنید

خانومتون خیلی اشتباه داره ، نمیگیم نداره

اما واقعا یک سری راهنماییها فقط بچه بازیه و خاله زنک بازی ، این فکرای مسخره رو دور بریزید یعنی چی که خانومتون میره میچسبه به مادرش چون میخواد بگه خانوادش پشتشن!!! ایشون نمیخواد بگه کی پشتشه بلکه واقعا

حس میکنه
خانوادش پشتشن و رفتارش نا خودآگاهه هر چند خیلی لوسه

خوب شما چرااین حسو منتقل نمیکنی که پشتشی؟

خانواده ایشون برن پیش مشاور که زندگی شما درست بشه؟!!! مگه اگر خانومتون اجازه نده کسی میتونه توی زندگیتون دخالت کنه؟ این همسر شماست که باید بفهمه دخالت آفت زندگیشه . مثلا میتونید به مشاور تاکید

کنید که این سایتو به همسرتون معرفی کنه و از همسرتون بخواد هر 2 هفته یک بار که مقالات و مشکلات دوستان رو میخونه به مشاورش بگه که چه چیز جدیدی فهمیده، این روش خیلی خوبیه چون همسرتون از طریق یک مجموعه

عضو بی طرف این سایت ، زندگیشو یه جور دیگه تحلیل میکنه ، تجربه دوستان هم خیلی مهمه ، به مشاور بگید همسرتون توی این سایت بررسی کنن ببینن چند درصد زندگیها بخاطر دخالت داره ویران میشه هم خانواده دختر هم پسر

فقط توی انتخاب مشاور دقت کنید و خودتون یه جلسه قبل برید پیش مشاور و همه ی حرفاتونو بگید که وقتی خانمتون جلسه اول رفت پیش مشاور ، اون مشاور بتونه تا حدودی ایرادای خودشو هم بگه وگرنه توی جلسات اول مشاوره

معمولا مشاور راهنمایی خاصی نمیکنه فقط شنوده است.


پدرخانمتون از رفتن پیش دامادتون نیتش خیر بوده وگرنه نمیگفت بین خودمون بمونه ،

این بنده ی خدا از بس از رفتار شما و سرسنگینیتون تعجب کرده که یه سوال گنده توی ذهنش بوده که واقعا چرا شما گرم نمیگیرید که اومده از دامادتون پرسیده نکنه مشکلی داشته باشید

میدونم شما برای این جمله ی من خیلی میخواهید جبهه بگیرید و دفاع کنید ، ولی خواهش میکنم توجیه نکنید شما باید بگید و بخندید و توی بحثاشون شرکت کنید ،

بچه که نیستید بیان بپرسن اسمت چیه چند سالته که به حرف بیایید ، شما خودت باید بری توی جمع ، چرا میگید میگفتن و میخندیدن شما رو نمیدیدن ؟ قطعا اونها هم پیش خودشون میگن این داماد ما همش یه جا میشینه و

منتظر آتو بگیره و ترش کنه و بره به دخترمون گیر بده ، بد دله، یا هر چی

سلام عزیزان
خیلی ممنون ک نظر میدین.خانوم اترین .خانوم واحد.یک قربانی و سوشیانت و دختر جوان و همه دوستای ک لطف میکنن دونستم هاشو به اشتراک میزان.
از دختر جوان به خاطر اون لینک گذاشتن متشکرم.راستش زندگی کوهیار خیلی شبیه زندگی منه.ولی اخرش و متوجه نشدم گ زندگیشون درست شد.یا به طلاق ختم شد.!!!!! از اینجور تاپیکها اگه دوستان لینک لطف کنن بزارن یا اسمش بنویسند ممنون میشم.

خانوم یا اقای یک قربانی.شما درست میگین.ولی با چه زبونی بگم ک خواهش میکنم حرفامو نو به خونوادت نگو.یعنی اونجوری هم نیستم ک بگم چرا در مورد من با خونوادت حرف میزنی.میدونم لازمه حرف زدن.ولی دیگه نحوه خوابیدن و هزار تا کار و حرف ک به خونوادش ربطی نداره اونام میره میگه.اخه چه لزومی داشت ک بره بگه من گفتم لباس زیرتو نزار تو حموم.یا گوش میکردی نمیزاشتی یا گوش نمیکرد محل نمیزاشتی به حرفم.دیگه گفتنش یه خواهر و مادرت واسه چی بود.
اینجور کاراش خیلی زیاده.نمیاد به من بگه میره به خواهرش مادرش میگه.

کدوم بنده خدا انگار پدر خانوممو از نزدیک میشناسین.اونقد مغرور خود پسنده ک ...نیم کیلو تخم تو خونشون شکست و خورد.دریغ از یه بار بگه بیا 4 تا هم تو بشکن. من دامادش نبودم میزاشت جای مهمون. متاسفانه پدر خانومم کارهای خودشو خونوادشو دخترشون نمیبینه فقط کارای منو میبینه.نمیگه چرا من اینجوری شدم.منو همه دوستام و همکارم میگن آدم بی ریا هستم یکی باهام خوب باشه مهربون باشه واسش خوب و مهربون میشم 10 برابرشو. ولی کو خونواده همسرم .دامادا ک یه بار با من حرف نمیدن. خودشم ک هیچی.زنمم ک از همه بدتر میرفت با اونا گپ میزد.وقتی بهش میگفتم.بر میش میگفت اختیار خنده خودمو ندارم...میدونین خونواده همسرم خیلی خیلی مستبد از عنوان تاپیک مشخصه.دایی همسرم یه زمانی شهردار شهرمان بود ما تو یکی از مرکز استانها ی شمال غرب کشور هستیم.آغا اونقد ادعاشون میشه ک نگو...یادمه جلسه اول خواستگاری بهم بدون مقدمه گفت داییم فعلان هستش یه زمانی شهردار اینجا بود.من اون زمون حساب کار اومد دستم ک با کی طرفم یکی ک میخواد به نحوی نشون بده ک ما برترین. اینجا ادمو میسوزه. به خدا من شرایطم بهتر از باباش و دامادا شه. ولی ادعا فامیلاشو منو کشته.فقط میخواد کم میاره انگار اومده میدان جنگ.اونقد توضیح دادم ک عزیزم زندگی منو تو نداره مشترک. میدان جنگ نیستش.


خانوم اترین ممنونم ازتون.
من ارتباطی با فامیلاشون ندارم ولی به گفته مامان همسرم ک میگفت خالش میپرسید رضا کجاس.گفتیم گذاشته رفته.نمیاد.دیگه نمیدونم بد گفتن ازم یا هر چی.ولی مامانم میگفت ما از آقا رضا همه جا تعریف کردیم.
راستش منم با آدمای سر سختی افتادم خیلی مستبد انگار همه دروغ میگن اونا راست میگن.
واقعا دیگه صبرم به سر اومده.زن گرفتیم ک آرامش داشته باشیم.اومد شو مانع آرامش.