میدونید چیه الان که باهم چندروزه آشتی کردیم ایشونم داره سعی مس کنه خوب شه.ولی من فک می کنم دیگه بهش زیاد علاقه ندارم.از چهرش خوشم نمیاد و فک می کنم به خاطر ترس از حرف مردمه دارم باهاش زندگی می کنم.مثله ابن می مونه دارم یه دارویه تلخ می خورم چون برا خوب شدنم باید بخورم می خورم وگرنه علاقه ای به اون دارو تلخ ندارم.