خانوم کمال ممنون از پاسختون. حق با شماست. راست میکین. شاید دلیلش اینه که من واقعا تنها هدفم فقط تحصیل در اینجا نبود. کنکور ارشد در ایران دادم و رتبه ام هم خوب شده بود دانشگاه خودم میتونستم ادامه بدم. دانشگاه امم بد نبود. امیر کبیر بودم. اما همزمان اینجا هم تونستم فاند بگیرم و تشویق های پدرم و شرایط مسیر زندگی من رو به این سمت کشید. اول اصلا پیش بینی برای اینده نداشتم فکر میکردم خب فرصتی شد که توی یک دانشگاه عالی درس خوندن هم تجربه کنم. اما الان که تقریبا جا افتادم میخوام با برنامه جلو برم و بهترین مسیر رو برم. الان حس میکنم درسته فرصتی که برام پیش اومد یه ذره غافلگیرم کرد اما باید بچسبمش شاید دیگه تکرار نشه و پشیون شم خیلی. باید تا تهش برم.

اقا محمد عزیز. ممنون از پاسختون. من سبک نوشتنتون رو خیلی دوست دارم. توش انرژی موج میزنه.
مشکل اصلی من همینه. اگر تکلیفم با خودم معلوم بود خیلی راحت بودم. یعنی الان معلومه ها. اما ادم بی ثبات دیدین؟ منم.
شایدم حق دارم. حس میکنم این تصمیم درواقع یه تصمیمی هست برای کل زندگیم. هر جوری بخوام برنامه ریزی کنم کلا میافتم تو یه مسیر سوا و خیلی متفاوت تر از مسیر دیگه که نمیدونم 1 سال یا 10 سال دیگه همچنان راضی خواهم بود یا نه؟
من خب تحصیلات خودم رو خیلی روش حساسم و بعد از اون کاری که بتونم از روی این تحصیلات برای مردم انجام بدم. شعار نمیدما. جدا مثلا دوستام اینجا میگن میخوایم بریم سرکار که بعد اقامت بگیریم و ...
من میخوام دکتری بگیرم بعد که این حس به عنوان فرهیخته شناخته شدن و جزو قشر تحصیلکرده بودنم ارضا شد حالا ببینم که چه طور میتونم یه کاری کنم که یه اثر خوب بزاره برای ادم ها و مردم و خودم بعد برم اون سمت. در کنار همه ی این ها ازدواج خوب هم جزو الویت هام هست (برای کی نیست واقعا؟) یعنی جدا نمیتونم بین ازدواج و رشد یکی رو انتخاب کنم و همون طور که شما گفتین میشه این دو موضوع کنار هم باشه اما خب شرایط خاص خودش رو میخواد که من این جا ندارم و فکر نمیکنم هم جور بشه برام. اما از طرف دیگه اصن دلم نمیاد رشد خودم رو با برگشتم فدای ازدواج که معلوم نیست اصن صورت خواهد گرفت یا نه و این که اصن چه کیفیتی خواهد داشت کنم. در واقع یه جورایی باید به خودم بقبولونم که همیشه مجرد خواهم موند و این چیزیه که تردید رو برای من به وجود میاره که اگر چه برام الان مسئله ای نیست اما چند سال دیگه هم همین طور خواهد بود؟ چون راستش شما از وضعیت این جا خبر ندارین. مراسم مذهبی رفتم اینجا و اکثر شرکت کننده ها عرب ها و افغان ها هستن. خیلی خیلی کم ایرانی معتقد هست. ایرانی ها رو اگر میخواین پیدا کنین میتونین مراسم نوروز یا شب یلدا پیدا کنین که البته این مراسم ها همراه با رقص و نوشیدنی های خاص هست. حتی من دیدم دختری مثل من که اخر با یک پسر افغان ازدواج کرد به خاطر همین محدودیت ها در انتخاب اما راستش من اون طور هم نمیخوام. ترجیح میدم ازدواجی نباشه تا به این شکل. جو اینجا این طوریه. موردی که ابی خانم گفتن جز اقلیت ها و استثنا ها هست که نمیگم نمیشه پیدا کرد اما این که یه ادم معتقد رو بتونی اینجا پیدا کنی و ازدواج کنی به نظرم بیش تر قسمت و تقدیر هست. من نباید دل ببندم به شانس و تقدیر. باید بدونم که اینجا موندن شاید منجر بشه به هیچ وقت ازدواج نکردن و بعد تصمیم نهایی رو بگیرم که خیالم راحت باشه همه چی رو سنجیدم.

یک بار یه پستی از شما خوندم که توش یه مثال گفته بودین که شاید یک دختر پایه ی ازدواجش رو میزاره رو با تقوا بودن طرفش بعد سرنوشت طوری میشه که همسر یه مرد بی اعتقاد بشه چون خدا میخواسته بندگی دختر رو توی این جریان زندگی ببینه نه اون زندگی که دلخواه دختره. یادتون میاد؟ اتفاقا امروز داشتم به این فکر میکردم که حالا که برای من یک دفعه و به سرعت هم چیز حتی بورسیه ام ذرست شد تا سر از اینجا دربیارم شاید این مسیریه که باید برم هر چند سختر هست و تنها اما شاید زندگی من تو این مسیر هست که قراره به جاهای خوبش برسه. شاید امتحان من اصن اینه که از این فرصت چه جوری استفاده خواهم کرد و با همیشه مجرد موندن (برخلاف میلم) چه قدر بندگی خواهم کرد. درسته به نظرتون؟


دوستان ممنونم. لطفا نظری اگه دارین بزارین منم بدونم. باور کنین خیلی کمک خواهد کرد.