ممنونم آقای به دنبال خوشبختی که زحمت کشیدین و جواب دادین. حرفهاتون منو به فکر برد. من حس میکنم وقتی یه آقایی با حرفهای خانومی به این شکل مواجه میشه اولین چیزی که به ذهنش میرسه اینه که این خانم حتما ادم خوبی نیست و یا اینکه حسوده و از این قبیل.
یه جایی خوندم که گفته بود :خانم ها از چنین رفتارهایی فقط دنبال یک چیز هستن و اون هم تقویت رابطه خودش و شوهرش و زمانی که حس میکنن چیزی یا عاملی کوچک ترین لطمه ای به رابطشون میزنه سعی میکنن برای تحکیم رابطشون تلاش کنن.

از اینکه به عنوان یک مرد نظرتونو گفتین بازم تشکر میکنم. در مورد مثالی که زدین باید بگم من خودم وقتی ببینم شوهرم از مادرم حمایت میکنه یا بهش تلفن میزنه نه تنها حساس نمیشم بلکه خوشحال هم میشم. ولی برادر چرا شوهر من نسبت به من و خانوادم جساس نیست؟ چون من این حساسیتو در اون بوجود نیاوردم. باور کنید وفتی میبینیم کوچک ترین انتقادی مثلا از مادرم میکنه بهش میگم: من نمیدونم مادر زن خودته. خودت میدونی و مادر زنت.
در مورد حرف خانمتون که گفتین گفته مادرت بی احساسه. به نظرم شماهم خیلی خوب بود میگفتی من نمیدونم. شاید حق با تو باشه. مطمئن باش همسرت خودش بهتر از هر کسی میدونه که مادرت آدم خوبیه یا بده. پس اصلاااااااااااا نیازی نیست شما بهش تذکر بدی.

یکی از دلایلی که باعث شده من نسبت به مادرشوهرم دید خوبی نداشته باشم اینه که هر وقت اومده خونمون باعث مشکل بین من و شوهرم شده. با اینکه در ظاهر خیلی احترام میذاره.

نمونش همین اواخر تنهایی اومد پیشمون. حدود یک هفته ای پیشمون بود. وااای شوهر منو میگی. دیوونم کرد. چرا اونجا اون کارو کردی؟ چرا این کارو کردی؟ چرا مادرم تنها رفت؟ چرا زودتر نرفتی خونه؟ چرا چرا چرا. وااای. تا اینکه تو مسیر برگشت به دعوای حسابی بین من و شوهرم اتفاق افتاد. وفتی یادم میاد دیوونه میشم. همش هم تقصیر رفتارهای نازنازی مادرشوهرم بود.
تو ماشین بودیم. مادرشوهرم همش به برادر شوهرم زنک میزد و حالشو میپرسید. همش نگران بود. خلاصه این سفرو به کام ما زهر کرد. دو دقیقه بعد زنگ میزد به خواهر شوهرم. تمام مکالمات ما تو ماشین در مورد نگرانی های مادرشوهرم و بدبختی و بیچارگی. تا اینکه من بهش گفتم مامان جون چرا اینقدر خودتو بیخودی نگران میکنی؟ خوب مگه اون بچه است که اینقدر نگرانی؟ این کارت اصلا درست نیست که مثل بجه هفت ساله همش مراقبشی. واای من این حرفو زدم. اون ناراحت شد گفت اها منظور شما اینه که من نباید بهتون زنگ برنم اصلا من دیگه به شما زنگ نمیزنم. بعدش هم مثل این رخترای هفت ساله زد زیر گریه.و ناراحت شد. شوهر من که قبلش طرف من بود سریع زد کنار و رفت پیش مامانش. حالا ناز مامانو نکش و کی بکش. واااای داشت بهش میگفت غلط کردم. شوهرم انگار میخواست گریه کنه که اشک مامانشو دید... (اونوقت من که گریه میکنم میگه دوباره آب قوره گرفتی؟)
ولی مادرشوهرم که میومد حالش خیلی بد شده همچنان ادامه داد. من به مادرشوهرم گفتم مامان اخه من چی بهتون گقتم که ناراحت شدی؟ باشه اصلا من دیکه هیچ دخالتی نمیکنم.. مامان جواب منو نمیداد و فقط طوری وانمود میکرد که یعنی وقتی من جرف میزنم حالش بدتر میشه. شوهرم که دیگه نتونست طاقت با عصبانیت گفت ای لعنت به این زندگی و از ماشین دور شد.
من ساده که نگرانش شده بودم رفتم پیشش( ای کاش نمیرفتم) سرم داد زد و گقت همینو میخواستی؟ حالا راحت شدی؟ وااای انگار دنیا رو سرم خراب شده بود.

ولش کنید اخه من دارم چیو تعریف میکنم. همونجا بودکه فهمیدم اون به خاطر مامانش خیلی راحت از من خواهد گذشت.. توراه هیچ کس حرفی نمیزد تا اینکه یه جا منو کشید کنار و گفت چته؟ نمیخوای تموم کنی؟ چرا با مامانم جرف نمیزنی؟
دیدم فقط منم که باید کوتاه بیام. خلاصه به زورررررر شروع کردم همه چبرو یادم بره. با مادر شوهرم جرف میزدم (با انیکه اون خیلی سرد برخورد میکرد.)

اخه ای اقاااااااایون تو چنین موقعیتی چراااااااا شوهر من فقط و فقط طرف مادرشو گرفت؟ مادرشوهرم خوب میدونست چه طور برخورد کنه .. من ساده اخرش شدم مقصر... چرا یک کلمه به مامانش نگفت که من منطوری نداشتم؟... چرا به مامانش نگفت چرا بیخودی گریه میکنی؟... اون که خوب بلده تو خونه به من بگه داری ادا درمیاری... چرا به مامانش که داشت ادا درمیاورد یه کلمه نگفت بس کن مامان تمومش کن.... اااااای خدا اخه یکی بیاد بگه تقصیر من چی بود؟؟

این مردا رو هر کاریشون بکنی هر جا مجبور بشن بین خانم و مادرشون انتخاب کنن مادرشونو ترجیح میدن.....

اون یک هفته تا یه چیز میشد مبگفت مادرم فقط یک هفته مهمون ماست.... خوب من چیکار کنم که یک هفته مهمونه.... چون یک هفته اینجاست دیگه باید دریست در اختیارش باشیم؟

یک جا حتی منو تهدید به زدن کرد.. دستشو برد بالا جلو صورتم و گفت اگه یه کلمه حرف بزنی...
واااااااای خدایااا چرا این صحنه ها یادم نمیره.... دلم پره.... الان که دارم می نویسم گریم گرفته..

اونقدر از این خاطراتی که پیش مامانش اشکمو دراورده زیاده که اگه بخوام بگم سرتونو درد میارم.

مشکل این دسته از اقایون اینه که فکر میکنن چیزی که در دسترسشونه دیگه نیاز به مراقبت نداره. و چیزی که ممکنه هر لحظه ازشون دور بشه رو باید بچسبن.

من باید چطور به شوهرم بفهمونم که چطور برخورد کنه؟ از شما اقای به دنبال خوشبختی هم به عنوان بک مرد کمک میخوام.
لطفا بگید من چیکار کنم که شوهرم قدر منو بیشتر بدونه؟ بفهمه که با این کارهاش چطور خودشو از چشم من میندازه
به خدا خود من از مردایی که به خانوادشون احترام نمیذارن بدم میاد. مرد باااید به پدر مادرشون احترام بذاره و بهشون کمک کنه ولی شوهر من از حد میگذرونه... خواهش میکنم کمک کنید.

وقتی جایی بریم که خانوادش باهامون باشن غیر ممکنه بحث بین ما پیش نیاد. همیشه میترسم حایی باشیم که اونها هم باشن.