سلام دوستان عزیز وقتی دیروز پیامهای زیباتونو دیدم انقدر به وجد اومدم که تقریبا یه آدم دیگه شدم هرچی فکر بد و خاطره بد از گذشته به یاد داشتم ریختم بیرون و تصمیم گرفتم یه آدم جدید بشم و واقعا هم شدم دیروز مدام از شوهرم تشکر میکردم به خاطر همه محبتهاش و خوبی هاش ، دوست داشتم واقعا فقط خوبیهاشو ببینم و چشمامو روی هر ایرادی که داره ببندم ولی خب امروز که خونه مادر شوهرم بودیم وقتی دیدم دوباره سرش توی گوشیشه دوباره اعصابم خرد شد اصلا نمیتونستم تحمل کنم همش فکر منفی میکردم چون هر چند دقیقه گوشیشو چک میکرد ، البته من به خودم مسلط شدم و یاد حرفای شما دوستای عزیز افتادم ، چند تا اس ام اس عاشقونه براش فرستادم اونم جوابمو داد
البته یه جورایی واقعا بهش اعتماد دارم ولی نمیدونم چراوقتی میبینم مدام گوشیشو چک میکنه اعصابم خرد میشه و دلم هزار راه میره
مخصوصا دیشبم که شام دعوت بودیم دومادشون دم گوش شوهرم همش پچ پچ میکرد و شوهرم به قدری به هم ریخته بود که تا حالا توی این هفت سال اصلا اینطوری ندیده بودمش یه غم خیلی زیادی توی چهرش بود که هر لحظه امکان داشت اشکش سرازیر بشه. وقتی اومدیم خونه اصلا به روی خودم نیاوردم براش شربت درست کردم آوردم خورد بعد از چند دقیقه از توی لاکش دراومدو بهم گفت چه خبر؟ منم اتفاقای مهمونیو با شادی براش تعریف کردم و بحثو کشوندم به اینکه آره ولی وقتی دیدم تو انقدر ناراحتی کل خوشیام از بین رفت آخه من طاقت ناراحتیتو ندارم ولی اون انکار کردو گفت نه من اصلا ناراحت نبودم ولی مطمئنم دروغ میگفت خیلی دلم میشکنه وقتی شوهرم اصلا باهام حرف نمیزنه شوهرم خیلی کم حرفه اصلا در مورد چیزی واسم حرف نمسزنه چه برسه به ناراحتیاش، هروقتم اعتراض کردم میگه دلیلی نمیبینم که تورو ناراحت کنم ولی خب دیشب من خیلی سعی کردم دیگه بحثو ادامه ندم تا باعث ناراحتیش نشم ولی همش پیش خودم میگم نکنه یه اتفاقی افتاده .
راستش دوست دارم انقدر به شوهرم اعتماد پیدا کنم که اگه حتی یه نفر بیاد بگه شوهرمو با یه خانم دیده من باور نکنم ولی نمیدونم چهجوری این اعتماد به وجود میاد خودم باید سعی کنم یا شوهرم باید سعی کنه ؟!
آخه شوهرم از وقتی بهش گفتم میخوام این حسو ازبین ببرم بیشتر منو محدود کرده و اینکارش باعث شده حس من بدترو بدتر بشه تا به اینجا برسه واقعا خسته شدم ازین همه فکر مزاحم و مزخرف
پیش خودم میگم اگه شوهرم واقعا با کسی در ارتباط باشه ازش جدا نمیشم،باهاش زندگی میکنم فقط به خاطر بچه هام ولی دیگه بهش محبتی نخواهم کرد ،دوست ندارم من بازیچه قرار بگیرم و اون هم منو داشته باشه هم کس دیگه
آخه وقتی اعتماد کمه من چهجوری اعتماد نداشتمو نشون بدم ؟! اگه کسی عذاب وجدان داشته باشه چرایه کاریو شروع کنه که بعدا بخواد دچار عذاب وجدان بشه؟
روی جذابیت زنانه هم به نظرم همیشه هرکاری از دستم براومده انجام دادم حتی از نظر تحصیلی و هنری همیشه سعی کردم جلوتر از بقیه باشم
من از عشق بین خودمون اطمینان دارم میدونم که اون منو خیلی دوست داره ولی بعضی وقتا جایی به هر دلیلی صحبت از زن دوم میشه گفته مردا تنوع طلبن و این جزء ذاتشونه یا اوایل میگفت اگه من همچین کاری کنم اصلا کسی متوجه نمیشه ، یاد این جرفاش که میفتم اعصابم خرد میشه واقعا درمانده شدم ازین همه بی اعتمادی








علاقه مندی ها (Bookmarks)