گیسو کمند گلم ممنونکه خیلی خوب و صادقانه راهنماییم میکنی راجع ه اینکه کمتر ه شوهرم گیر بدم و بیشتر به خودم اهمیت بدم حتما این کار و میکنم تلاشمم میکنم عزیزم....
من زود ازدواج کردم اما شرایطم خاص بود خیلی طولانی هستش در این حد گم که من پدرم فوت کرد و مادرم ازدواج مجدد داشت به همین دلیل من و برادرم در یک واحد مجازا زندگی میکنیم اما با مامانم تو یه شهرک هستیم شام و ناهارم کنار همیم اما در طول روشبانه روز تنها بودیم به همین دلیل من از اینکه تنها زندگی کنم و مستقل باشم خسته شدم قبل از ازدواج واقعاً دختر مستقل و فعالی بودم جوری که همه همه جا ازم تعریف میکردن اما بعد از ازدواج 180 درجه تغییر کردم و تبدیل شدم به یک دختر بی دست و پا من و همسرم و براردم با موافقت خانواده ها باهم زندگی کنیم تا شب یلدا که بریم خونه ی خودمون رسماريال ما سر خونه زندگیمون هستیم فقط عروسی نگرفتیم بماند که چقدر سخته زندگی کردن با برادر و همسر توو یه خونه زندگی کردن اما دیگه خدارو شکر فقط ه ماه مونده...
من نمیتونم بدون اینکه به همسرم بگم محل کارم و عوض کنم و بعد بگم بهش که محل کارم و عوض کردم خیلی ناراحت میشه اصلاً اینجوری نیست که باج بدم من و همرم الان دیگه زندگی مشترک داریم پس باید بهم کمک کنیم اون دوجا کار میکنه هیچ وقت از من مستقیم کمک نخواسته اما منم وجدانم قبول نمیکنه که وقتی میتونم کمکش کنم اینکار و نکنم...
من فقط یکم ضعیف شدم و دوست دارم بم همون آدم چندسال پیش که همه روش حساب میکردن تمام تلاشمم میخوام بکنم...
از طرفیم خوشحالم که محیط کارم عوض میشه چون دنبال یه رایط بهتر و جدیدتر هستم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)