ممنونم از همدردیتون و اینکه واقعا شاید حال روز های من بود،چون هم خیلی سخت بود و هم بقول شما باید در سکوت سپری میشدن و بقیه روز با لبخند مصنوعی میگذشت...
مادرم نه میدونه و نه شک کرده ، و در مورد پدرم هم مثلا در حرف ها شده میگه که پدرت خیلی آدم دلسوزی هست و به همه بنا به اعتمادشون به ایشون مشکلشونا ( که ربطی به پدر من نداره پدر من نه مشاوره، نه ...) حل کرده و عقیده داره آدمارا نمیشه عوض کرد و گاهی احساس نارضایتی میکنه از شدت این کارا! اما در کل اعتماد کامل داره...
نه اصفهانی نیستم،من یه برادر خیلی کوچیک دارم ، رفتار مادرم که مثل همیشه ،رفتار برادرمم هم عادی هست، من هم اون اوایل خیلی تلاشم بر همین بود که محیط خونه را گرم کنم، سر شام ها ناهار ها، صحبت های مختلف ، اینکه بزور میگفتم توی اتاق در بسته کتاب نخونین! بیاین توی هال حداقل ما شمارا ببینیم و خیلی از این حرف ها که هیچ کدوم تاثیری نداشت چون گوشیشون از 5 cm شون جدا نمیشد و یکبار هم منفعل میبودی از جانب ایشون رفتاریا نمیدیدی که بخوان یبارم ایشون این فضارا ایجاد کنن و این روز ها که حتی شاید منفعل تر از قبلم شدن...
در مورد شرایط خانواده شاید چیزی که فکر میکنم مهمه شاید این باشه که مادرم شاید گاهی بیش از حد مهربون و اعتماد دارن به همسرش از این باب که در خیلی مسائل روی نظر خودشون پافشاری نمیکنن با دلیل منطقی یا نظریم میدن با کوچیکترین مخالفتی میگذرن ازش نمیدونم خوب میتونم مطرحش کنم یا نه اما فکر میکنم مجموع این رفتار هاشون اون جسارت و اعتماد به نفسی که گاهی یک خانم باید داشته باشه را ندارن و از طرف دیگه پدرم در محیط کاری هستم که پر هست از این دسته از خانم های مستقل و ... نمیگم درسته اما بنظرم برای ایشون مهمه چون شاید نسبت به قبل هم کمتر حرف هاشون را توی خونه میزنن چون شاید فکر میکنن ما مخاطب های درستی برای اون حرف ها نیستیم! و هم کمتر نظر میخوان و در کل خیلی دور شدن از خانواده که یکی از دلایلش احساس میکنم این باشه اما خب این رفتار مادر منا خوده رفتارای پدرم در کل همه این سال های تشدیدش کرده،میل به تصمیم گیرنده بودن، بهترین بوده، آفرین شنیدن،تایید شدن، ... و حالا این موضوع تشدید شده....
ممنونم از شما تنها امیدم به خداست چه این موضوع حل بشه و چه حل نشه حتی گاها فکر میکنم حاضرم که یعنی مجبورم هستم از اون ایده آل هایی که توی این 20 سال از مفهوم پدرم داشتم دست بکشم اما حداقل آخر این ماجرا نمیخوام این باشه که مادر و برادرم هم این کارا به اجبار بکنن....
و ممنونم از راهنماییتون ...
بله من هم با نظر شما موافقم و همه تلاشمم مبتنی بر انجام همین روند بوده...
در مورد اون اصول هم موافقم من هیچوقت فرد وابسته ای نبودم و اتفاقا شاید خیلی هم مستقل بودم و این میزان ناراحتیم هم از بعد وابستگی فیزیکی یا حتی روحی صرفا نیست و فقط من در مورد خانوادم شاید معیار هام خیلی ایده آل طلبانه بود و اینم به دلیل شاید ظاهر خانواده ای بود که درونش بزرگ شدم که بهم این اجازه را میداد که هی سطح معیار هاما در طول زمان بالاتر ببرم....
در مورد اون دو تیپ هم فکر میکنم به b شباهت بیشتری داشته باشم، نه برون گرا بودم نه انرژیم را از جمع میگیرم، نه مشکلات زندگیم را نتونستم کنترل یا حل کنم چون قطعا این تنها مشکل زندگی من تا بحال نبوده اما در این مورد شاید بیشتر از همشون احساس ناتوانی میکنم چون همیشه در مشکلات خودم مخاطب خودم بودم نه کی دیگه....
نه من مشغول درس هستم، اوقاتم از صبح تا عصر در دانشگاه سپری میشه چون درگیر چند کار جانبیم با دانشگاه هستم، و بقیش هم در خونه بطبع، و ارتباطم تا قبل از این که با همه اعضای خانوادم ، و حتی در مقیاس بزرگتر خوب بوده و شاید همیشه دختر عاقل و قابل اعتمادی در فامیل بودم اما خب بعد از این اتفاق دیگه نمیتونم به گرمی همیشه با پدرم رفتار کنم و ترجیح میدم مدت مکالماتمون کوتاه تر باشه و بیشتر به سکوت بگذره اما تا بتونم کلی وقت با مادر و برادرم میگذرونم و واقعا هم دوستشون دارم و دوست ندارم هیچ کمبودیا توی خونه احساس کنن هیچوقت...
از کمک شما هم ممنونم
بله همینطوره و سختی کار و یکی از جاهایی که واقعا دچار ابهام بودم همین بود.
حق با شمائه ولی من در طی اون چند ماهی که همین رویکردا پیش گرفتم انتظار داشتم که حداقل به اندازه کمی نتیجه ببینم و یا حداقل شرایط بدتر نشه اما الان شرایط خیلی بدتر از قبل شده....
پدرم اهل مهمونی نیستم و در واقع با افرادی که نخوان اصلا ارتباط برقرار نمیکنن و در طول اکثر مهمونیا تمام مدت یک گوشه نشسته و با گوشیشون کار که (اس ام اس میدن )...
بله مطمئنم که ایشون نمیدونه داره چکار میکنه و شاید صرفا هم از بعد کنجکاوی پیش میرن اما من نگرانم با توجه به این سادگی، احساساتی بودن ایشون از بعد همین تعریف ها، و ماهر بودن دختر های امروزی از بعد بازی با افراد!! خیلی این مسیر عمقش بیشتر بشه و تبعاتش هم بشتر...
و اینکه شاید بی تاثیر نباشه که بگم حدود 6 ماه گذشته معلوم شد که عموی کوچیکترم هم با سه فرزند با خانم دیگری در ارتباط هستن، و دلیلشون هم این بوده که من هیچ وقت در خونه احساس آرامش نداشتم و پس کی من لذت زندگی را ببرم ، و در پس همه ی این اتفاقات خیلی از آخر هفته ها به حل مشکلات اون ها میگذشت و دعوا و بحث و الان هم همونطور ، و تا قبل از اون هیچ وقت چنین مسائلی در خانواده ما اصلا نبوده ! و پدربزرگ و مادر بزرگم خیلی ناراحت و .... و شاید لازم نباشه که اونروزی که همون موضوع هم فهمیدم تا چند روز و شب حال و روز مناسبی نداشتم و از فکرش شب ها خوابم نمیبرم چون ایشون 5 سال ارتباط داشتن و الان دیگه میخواستن علنی باشه و این موضوع که این حق دینی هست و ....
و یکی از افرادیم که باهاشون صحبت میکرد پدرم بودن و از مضمون حرف هایی که چندبار شنیدم اینا فهمیدم که راهنمایی های پدرم هم صرفا مبتنی بر آروم نگه داشتن جو خانواده بوده و نه محکوم کردن کار ایشون بطور کلی....
و حالا هم احساس میکنم اون جریان هم بطور مستقیم تاثیر گذار بوده و شاید پدر من هم احساس کردن با توجه به حرف های ایشون چیزی کم بوده در زندگی که با افراد دیگه خیلی ایده آل تر میشه شرایط ....
و اینارا برای اون دید سوم شخص گفتم که بطور عینی پدرم داره میبینه که فرزنداش چه احساسی به اون پدر دارن اما باز هم میگه که اشتباه میکنن و اون پدر و وظیفه این ها هم احترام و ...
در کل احساس میکنم این روش های غیر مستقیم خیلی از وقت ها آب در هاون کوبیدن هست....
من نه کنجکاوی کردم و نه حدس و گمان صرفا من دلیل داشتم و دارم و تا مجبور هم نبودم هیچ وقت کنجکاوی از سر کنجکاوی صرفا نکردم...
بله پدرم هست اما حداقل الان گاهی بیشتر از اینکه دلم بسوزه شاید احساس بدی دارم ازشون! چون ایشون سنی ازشون گذشته ادعای همه ی این حرف های نوشته را دارن و و و... و بعدم مگر غیر از اینه که ما آدم ها باید زمانی مسئولیت پدر مادر شدن را بپذیریم که واقعا میخوایم تا آخرش پدر مادر باقی بمونیم؟
مطمئنم که خدا قادر هست اما اینم میدونم که این دنیا سرای امتحان هست و خدا خیلی از اوقات مستقیم وارد عمل نمیشه که میتونیم مثال بزرگتر از این هاش را توی سیره ی خیلی از بزرگان ببینیم البته که حضورش هم دلگرم کنندست حتی به امید اینکه کل عمر به امتحان بگذره و حتی من بگم در بدترین شرایط هم که منجر به جدایی بشه نگران خودم در درجه اول نیستم چون خیلی با این شرایط دیگه قالب فکریش فرق نمیکنه فقط نگران مادر و برادرم هستم چون میدونم به اندازه خودم نمیتونن قوی باشن و ببینن و سکوت کنن و بگذرن....
و از راهنمایی شما هم ممنونم









علاقه مندی ها (Bookmarks)