سلام عزیزان، ممنون از نوشته هاتون، از مهسا خانم و ستاره زیبا تشکر میکنم.
دیروز رفتم شهرستان، رفتم مکانی که قرار گذاشتیم بیرون از خونه پدرش، دیدم نشسته و منتظر... خلاصه نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن، در طول صحبت کردن یاد توصیه های ستاره افتادم و مرتب توصیه مهسا رو مرور می کردم... که بتونم ارامش خودمو حفظ کنم.... خلاصه اول باش همدلی کردم و گفتم حتمن خیلی اذیت شدی که اومدی خونه بابات... بعدش از قهر کردنش گلایه کردم و از اینکه حرفای زندگیمو پیش خانوادش گفته... بعد گفتم خواسته هاشو بگه اونم گفت که من از اجبار خوشم نمیاد منو آزاد بزار تو رفت و آمد با خانواده و فامیلت... منم گفتم نمیدونم منظورت از آزادی چیه باید توی جلسه مشاوره مصادیقش مشخص بشه ولی کلن ادم زورگویی نیستم وقتی خواستم برم جایی بهت میگم دوست نداشتی نیا.... اونم گفت که اگه جایی خواستی بری من نخواستم یکی اینکه شب نباشه چون نمی خوام شب تو خونه تنها باشم و دیگه اینکه من خونه نباشم مثلا ظهر برو که من سر کارم و یا آخر هفته که میرم خونه بابام تا اگه پرسیدن زنت کجاست بگی سرکاره یا خونه باباشه واسه من بد نباشه... گفتم باشه... ولی خوب در حد معقولی باید با فامیل و خانواده من در ارتباط باشی... اونم گفت که من به دنبال قطع ارتباط نیستم خودم سر میزنم فقط منو مجبور نکن دوست دارم آزادانه تصمیم بگیرم... بعد بحث به خواهرا کشید گفت که من فقط با این دو خواهرت مشکل دارم خونه اینا تا زمانی که دلخورم نمیام و اینکه بین مشکل من و خواهرات داخل نشو و طرف اونا رو نگیر بزار خودمون حلش کنیم ... گفتم این به خودتون مربوطه من وارد نمیشم قبلن هم این رو بهش گفته بودم. بعد گفت که من میخوام برم سر کار و پولشو واسه خودم بردارم... منم گفتم برو پولتم مال خودت... این حرف علی رغم میلم بود چون قبل ازدواج گفته بودم زن و مرد همه چیشون شراکتیه و توی خرج کردن هم همینطور.... ولی یکی دوبار قبلن که شاغل بود اگه کمکی میکرد منتشو میزاشت که من اینکارو کردم منم آدمی نیستم که زیربار منت برم گفتم نخواستیم بابا پولتم مال خودت.... گفت که محبت و احترام باشه گفتم باشه چی بهتر از این... گفت سرم داد نزن گفتم که آدم ممکنه عصبانی بشه و این طبیعیه که ممکنه دادم بزنم سعیم اینه که اینکارو نکنم خودمو کنترل کنم... گفت که اگه من نخواستم خونمون نزدیک پدرت باشه نه اینکه مشکلی باشون دارم بلکه واسه اینه که احساس مسئولیت بیشتری می کردم و این باعث میشد اذیت بشم... گفتم منم اصراری ندارم نزدیک خونه پدرم باشیم... گفت ناراحت نشو ولی سخته به حرفات اعتماد کنم بنابراین تصمیم هایی که با حضور مشاور میگیریم باید محضری کنیم که من گفتم نیازی نیست شما وقتی عمل منو ببینی بهت اثبات میشه .... در نهایت گفتم که شما طوری حرف میزنی که تمام مسئولیت شکست رابطه با من بوده در صورتی که شما خودت اشتباهاتی داشتی 50 درصد شما و 50 درصد من... پس هردو با هم باید تلاش کنیم و مطمئنم که میتونیم ی زندگی سرشار از محبت و عشق و احترام داشته باشیم و زن و مرد ایده آلی باشیم واسه هم، شما اولویت اول من هستی... گفت که فردا اگه اینا رو انجام دادی خانواده فامیل بهت گفتن زن ذلیل چی گفتم اگه ما داخل زندگی آرامش داشته باشیم حرف دیگران برام اهمیت نداره گفتم اجازه نمیدم کسی وارد حریمم بشه چه پدر و مادر و خانواده تو و چه خانواده من.... میگفت میترسم برگردم به اون خونه همش کارم اشک و آه بود و ناراحتی، احساس حقارت می کردم اونجاولی الان خونه بابام راحتم شادم مراسم عروسی میرم مهمونی میرم احساس اعتماد به نفس و آزادی میکنم. گفتم مطمئن باش که با کمک هم اوضاع مثل سابق نمیشه... گفت که اگه دوباره اون شرایط پیش بیاد من دوباره برمیگردم اینجا .... گفتم پیش نمیاد.... دیروقت شد فرصت نشد بقیه خواسته هامو بش بگم.... در آخر گفتم بیا بریم خونه گفت که چون تا امروز تصمیمم برا طلاق جدی بوده نمی تونم الان ی دفعه تغییر موضع بدم بیام خونه باهات خلاصه اصرار کردم قبول نکرد گفت چندروزی زمان نیاز دارم تا با این موضوع کنار بیام و فکر کنم گفتم باشه اگه اینطور راحتی اشکال نداره... قرار شد فرداشب که مراسم جشن یکی از فامیلاشونه منم از طرف پدر داماد دعوت شدم برم و از اونطرف برگردیم خونه... بعد از پایان صحبت ها رسوندمش درب خونه باباش تعارف کرد گفتم انشاله به یک روز دیگه با هم میایم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)