برگشتم خونه پدرم... خونواده من انگار که از اینکار من سرافکنده بودن ناراحتی تو چهره هاشون موج میزد انگار که من رفتم باج دادم به اونا.... البته من تا الان هیچ چیزی نه از حرفای دیشب با خانم و نه اتفاقاتی که این مدت بینمون گذشته نگفتم به خانوادم.... برعکس خانم که کل اتفاقات رو گفته بود اما پدرش منکر بود... از اینطرف خونوادم میگن باج نده رو حرفای قبلیت وایسا اگه کوتاه بیای باید تا ابد غلامشون بشی از اونطرف زندگیمه من رو حرفای قبلم وایسم امتحان کردم زنم آدمی نیست بش اجبار کنم، آدم لجباز و تکروییه، خودش میگه من با محبت رام میشم و حرفاتو گوش میگیرم اما از اجبار متنفرم.... یکی از حرفای قبلیم لزوم تمکین همسرم از منه یعنی مطیع من باشه اگه بش گفتم بریم جایی باید بام بیاد ... سر این مسعله خیلی درگیر شدیم و خانم میگه منو آزاد بزار یعنی اگه بخوام ادامه بدم باید رو حرف قبلیم پا بزارم که حس خوبی بهم نمیده و اگه بخوام بمونم رو حرفم باید جدا شم از خانم... گیر افتادم از طرفی خانم میره با خانوادش مشورت میکنه و با کمک هم تصمیم میگیرن از اینطرف مثلن من میخوام حریمو حفظ کنم به خانوادم چیزی نمیگم احساس تنهایی میکنم احساس میکنم داره کلاه سرم میره دوست دارم همه چیو به خانوادم بگم اونا هم از من حمایت کنن ولی میدونم اگه خانوادم درگیر بشن دیگه فاتحه این زندگی خونه است چون خانوادم از خداشونه من جدا شم، میگن زنت به درد تو نمی خوره.... همین امروز داداش کوچیکم که ی مقدار سربزرگه میگفت مطمئنم شما 3 هفته دیگه به مشکل برمیخورید، اون به من میگفت که تو باید مایه داشته باشی نباید از مواضعت کوتاه بیای و زنت و تو مشکلی ندارید ولی شما به درد هم نمی خورید ... منم در شرایط کاملا احساسی قرار دارم از دیروز حس خوبی ندارم خانم طوری حرف میزد و شرط میزاشت که انگار مسئول اصلی شکست من بودم و آخرش با قبول شرایط عین یک پیروز که تونسته بود منو از مواضع قبلیم عقب بکشونه و پیروزمندانه دوباره با دست بالا وارد زندگی من بشه لبخندی به لب داشت و من هم احساس شکست داشتم... از یک طرف نه از خودم مطمئنم که بتونم این زندگی رو جمع کنم و و نه از زنم مطمئنم که اشتباهات قبلی رو مبنی بر قهر و راز زندگیمو پیش خانوادش گفتن تکرار نکنه... توی بد برزخیم... زنم هم همینطور هردو ترس داریم از آینده...








علاقه مندی ها (Bookmarks)