ممنونم ستاره زیبا

دیروز رفتم خونه پدر شوهرم و تقریبا حسی به سراغم نیامد تا وقتی جاریم اومد و سعی کردم از خودم دور کنم و دور هم شد ولی ....... به دلیل جابه جایی وسایل برادر شوهرم برای مجریدش یک کمد اتاق برادر شوهرم بود که وسایل کودکی شوهرم و بعضی عکسهای یادگاری توش بود جاریم یکم عنوان کرد که میخواد بعضی از عکسهای شوهرشو برداره و من گفتم باشه ولی من قبلتر از این آلبوم ها برده بودم خونه مون رفتم آوردم ولی جاریم گذاشته بود رفته بود .فکر کنم نارحات شده بود .... قصدم از بردن این بود که توی جا به جایی عکسهای قدیمی از بین نره و بعضی از عکسهای بچگی شوهرم بیارم بعدن بد بهش

متاسفانه دوباره حس به سراغم اومد وی هی به خودم گفتم مهم نیست اهمیت نده اینا یک سری آشغاله که اصلن ارزش نداره ولی خوب شوهرم اهمیت میده به چیزهای قدیمی و یادگاری