ممنون یاس پاییزی
منظورم از به کار بردن واژه بن بست یه جورکنایه بود , یعنی وقتی همه تلاشتو میکنی و همه راههایی که به عقلت میرسه امتحان میکنی اما نتیجه نمیگیری این به نظرم یه جور به بن بست رسیدنه .
مثلا : ترم قبل سر یکی از کلاسهای تخصصی ( مربوط به رشتم ) استاد پیشنهاد داد که راجع به موضوعی کنفرانس بدیم و خب چون من طبق معمول با هیچکس توی کلاس ارتباط نداشتم فکر کردم می تونه فرصت مناسبی باشه تا این ارتباط شکل بگیره وداوطلب شدم .خیلی تمرین کردم وتحقیق کردم , با کلی اعتماد بنفس برای کنفرانس آماده شدم ولی خیلی بد شد , خراب کردم , نمیدونستم چی دارم میگم بخصوص وقتی کسی ازم سوال میکرد .( یکی دو نفر دیگه هم کنفرانس دادن و البته خیلی بهتر از من نبودن ) اون درسو حذف کردم ( فقط بخاطر همین ) با اینکه تقریبا با بیشتر کلاس توی درسهای دیگه همکلاس بودم و توی یه گروه بودیم ولی سر اون کلاس دیگه نمیتونستم ادامه بدم.
فکر میکنم این بن بست از طرف خودم ایجاد میشه ولی نمیدونم چرا؟ اصلا نمیتونم یه رابطه رو شکل بدم .
ممنون دختر جوان
خوشحالم که اینجوری فکر میکنی .
درباره قسمت آخر نظرت : قبول دارم ولی این تاپیک رو باز کردم چون وقتی سالها از خیلی چیزا دور بیفتی و خیلی لذتهای اجتماعی رو تجربه نکنی و تنهایی با خودت سرکنی ( تو بهترین سن یعنی نوجوونی که باید شخصیت اجتماعیت شکل بگیره ) حالا یه نظر , یه سوال , یه همدردی یا حتی تعداد بازدید کننده های موضوعت حالتو خوب میکنه و دیگه حس تنهایی نداری .
یه مدت به سرم زده بود برم دنبال تدریس گیتار ولی مثل خیلی کارای دیگم شروع نشده تموم شد حالام بعد از دوسال دیگه خیلی چیزا یادم رفته .
ممنون مهندس خانوم
همیشه اینکه دیگران درکت کنن قشنگ ترین حس دنیاست .
مرسی بابت پیشنهادها :
1 خیلی سعی کردم ( خوشرو و با تبسم ) ( البته در حد توانم ) ولی همش یه حسی دارم انگار که خودم نیستم (مسخرست نه؟ )
2 خیلی کم حرفم و توی جمع خیلی عذاب میکشم
6 هیچ دوستی ندارم , تنهای تنهام .( بدترین درد دنیاست حتی بد تر از سرطان )
درباره نکته سوم : یاد نمیدم که این اواخر توی جمعی بوده باشم و بعدش بخاطر فلان حرف یا فلان رفتار پشیمون نشده باشم و خودمو سرزنش نکرده باشم ( کلا خیلی حساس شدم )
ممنون باغبان
باور کن خودمم خسته شدم , تنهایی و افسردگی اصلا حس قشنگی نیست .( اصلا )
خودمو دست کم نمیگیرم , یه زمان کم تجربه بودم , نمیدونستم دارم چکار میکنم و حالا چوب نادونیمو دارم میخورم .( اینکه از جامعه فاصله گرفتم )
به نظرم کسایی که روابط اجتماعی خوبی دارن توی محیط خوبی رشد کردن ( یعنی اجتماعی بودن بیشتر یاد گرفتنی و اکتسابیه تا ذاتی ) اگر توی همه این سالها یکی رو داشتم که دستمو میگرفت و راهنماییم میکرد ( همدلی میکرد نه اینکه بهم ترحم کنه و دلش برام بسوزه ) شاید الان وضعم بهتر از این بود . با اینکه خونواده خوبی دارم ولی فکر کنم اونها هم بی تقصیر نیستن (هر چند که مقصر اصلی رو خودمو نادونیم میدونم )








علاقه مندی ها (Bookmarks)