ممنونم دختر جوان بابت صحبت هاتون.
اینقدر سکوت کردم و منفعل بودم که نمیدونم اون حرکت بزرگی که میگین رو چجور شروع کنم و اصلا چیکار کنم و چی بگگم.
من دیگه از شوهرم دارم دل می کنم.
واقعا تنها دلیلی که منو تو این زندگی نگه داشته دخترمه. آخه عاشق پدرشه و منم عاشق دخترم نمیتونم دوریشو تحمل کنم و حتی اگر با من هم باشه نمیتونم ببینم که دلتنگ پدرش باشه.
من به همون محبت های هر از چند مدت یه بار انگار دلخوشم.
خودمو به این دلخوش کردم که اگر بخوام جایی برم منو با خودش می بره. یا اگر تو خونه وسیله ای تموم شد میخره.
یکی دو روزه همش به رفتارهای خودم زوم کردم مثلا دیروز نذری داشتیم. نذر مادرشوهرم بود که خونه ما بود از دیشبش همش در حال بدو بدو بودم. فردا عصرش که مهمون هم داشتیم هه هم جمع بودیم از خواب بیدار شد بهش میگم میخوای برات چای بریزم؟ میخوای برات فلان کارو بکنم؟ با بداخلاقی میگه نه کارم نداشته باش هیچی نمی خوام. شاید این از نظر خودش هیچ برخورد بدی نبود ولی واسه من هضمش تو اون موقعیت جلوی اونها سخت بود دیگه کاریش نداشتم. ولی خستگی تنم رو صدبرابر کرد.
آخه هیچکدوم از مردای دور و بر مون حداقل توی این موقعیت ها جلوی کسی اینجوری با زنشون برخورد نمی کنن.
دیگه نمیخوام کاری بهش داشته باشم اگر چیزی خواست براش میبرم نخواست هم بهش نمیگم میخوای برات بیارم.
یا اینکه پایان نامه ارشد باید بنویسه اول که میگه تو میتونی انجام بدی بهش گفتم باشه با خواهرم مینویسیم برات.
هر روز توی سایتها بود و تلفن میکرد و باهاش تماس می گرفتن و قیمت می گرفت یه روز می گفت میخوام بدم بیرون یه روز میگفت خودت انجام بده . دیروز میگه میدم بیرون انجام بدن تو خسته میشی. انگار من مسخره اش بودم واسه پول دادن به ما به زور و با چند بار گفتن و ماهانه شاید 50 تومن به من و دخترم بده اونوقت واسه خاطر خودش پول یا داره یا اگر نداره از زیر سنگ هم باشه جور می کنه.
تازه حدود 2 فصلش هم واسش آماده کرده بودم. ولی عمرا دیگه کاری به پایان نامش داشته باشم.
این روزها یه ترس عجیبی توی وجودمه. همش احساس می کنم باردارم اصلا دلم نمیخواد باردار بشم . فقط دعا دعا می کنم که نباشم... چون نمیخوام کار اشتباهی بکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)