سلام.اخه من اصلا فرصت برام پیش نمیاد که باهاش حرف بزنم.رفتم خونشون اونطوری حرف زدن.پیاما و زنگهامو ج نمیده.
توی دوهفته پنج بار اومده پیشم که فقط یه سرکشی کنه و مچمو بگیره مثلا!یا توهین کنه یا مثل دیروز بخواد خفم کنه.حتی نمیذاره بیشتر از سه ثانیه نگاش کنم میگه ابلیس و شیطان و جادوگر!حرفهای پیرزنهای شصت ساله رو میزنه.تا میخوام حرف بزنم فحش بد میده.
خسته شدم از تهدیداش.میدونم بعد طلاق هم آرامش نخواهیم داشت.هم من هم خودش هم بچه ها
همکار سابقم هفته پیش زنگ زده بود میگفت شوهرت اومده اینجا یکی از پزشکها رو تهدید کرده که خواب منم نبینه.میگفت دکتر بزرگواری کرده که زنگ نزده صدوده.خیلی بهم ریخته.من اصلا یه مدت طولانیه شاید یکسال بیشتره از اون جا اومدم بیرون.اصلا ندیده بودمشون.حتی اگه میخواستم برگردم بعد طلاق اونجا ،نمیخواستم کسی بفهمه که جدا شدم.خودش بدتر داره آبرو ریزی میکنه.
نمیدونم بعد طلاق آروم بشه یا نه.دیروز بهش گفتم بزار فقط واسه تو باشم هرچی تو بگی هرچی تو بخوای.فقط فحش بد میداد.
به خدا اشکام بند نمیاد انقدر گریه کردم.دو تا بچه کوچک هم میمونه پیشم.میدونم بابام که حمایتم نمیکنه.چون خودشم ار دستم عاصی شده بود که ردم کرد برم.الانم که مطلقه بشم میگه برو بمیر!
شوهرمم بعد طلاق هرجا من بخوام برم سر کاری چیزی میخواد آبرو ریزی راه بندازه و از کار بیکارم کنه یا بعدا به قول خودش نزاره سرو سامون بگیرم.خب یکی نیست بگه پس چرا میخوای طلاق بدی؟
انقدر این فکرارو کردم داغون شدم
میگه فکر نکن فرار کنی پیدات نمیکنم.اخه فرار چیه؟
وسط دادو بیدادهای خانوادش فهمیدم داره استشهاد جمع میکنه علیه من که یه جوری مهریه هم نده
یعنی دیگه هیچی
اگه بعد طلاق راحتم بزاره خودم میتونم رو پای خودم وایستم.اما هنوز هیچی نشده شمشیرو واسم از رو بسته
شما میگید چه طوری باهاش حرف بزنم توی این شرایط؟اصلا فرصت نمیشه.اگرم بشه خودش فقط فحش رکیک میده
به مامانم میگم بیاید باهاشون حرف بزنید حرف حسابشون چیه.میگه ما اونارو آدم حساب نمیکنیم دیگه چه برسه باهاشون هم کلام بشیم.بعدش میگه میخوای چهار تا لیچارم بار ما کنند؟
به مشاورم زنگ زدم میگه خیلی بهت علاقه داره انقدر میاد و میره تا یه چیزی پیدا کنه بمونه.تو به دست و پاش بیفت.گفتم به دست و پاشم افتادم ببخشیدا مثل حیوان باهام رفتار کرده
اصلا دیگه دارم میرم توی یه خلصه.هر چه بادا باد.دیروز که داشت اونجوری گلومو فشار میداد حتی جلوشم نگرفتم.صدایی هم ازم در نیومد.اما بدتر عصبی شد و انقدر فشار داد تا خودش ولم کرد.واسه چی؟واسه اینکه یه تاپ خونگی درب داغون تنم بود...کاشکی همون دیروز تموم میشد
امروز از صبح که چشم باز کردم خواهراش دارن زنگ میزنن.جواب نمیدم اما پیام میدن.میگن برادر ما رو دعا کردی واسش ورد خوندی!!بچه هاتم زاده خودتن از کجا معلوم بچه های برادر ما باشن.برو واسه ی تو راهیه به اسم خودت شناسنامه بگیر چون ببخشیدا حرام ز...ادست
میگن از کجا معلوم تو سفر ترکیه با دوست پسرهای ترکت ....
یکی دیگشون پیام داده اقای فلانی چه طوره؟با اونم اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اقای فلانی منظورش همون هنرپیشست که برادرزادم دیدش.اونم شده سوژه
قلبم داره تیر میکشه
پیاماشونو که میخونم یاد دعوای اخرمون میفتم.خواهر کوچیکش انقدر موهاموکشید که فقط سردرد داشتم.میگفت فکر نکن چیز خاصی هستی با یه رنگ مو و یه لنز خر هم میتونه خودشو شکل تو بکنه!
مسخرس
یاد این چیزا که میفتم اصلا بی انگیزه میشم
فقط منتظر موندم ببینم چی میشه
اگه راهکاری دارید بگید که چه طور باهاش حرف بزنم.موقعیتشو چه طوری فراهم کنم؟؟؟اصلا ارزش داره باهاش دیگه حرف بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی سری قبل که اومده بود براش نامه نوشتم حرفامو گفتم.اما نخونده ریز ریزش کرد.مسخرمم کرد.صدبارم بهش ایمیل زدم پیام دادم...یه بار که پیاماشو یکی از خواهراش ج داد جا خوردم
من یه نفرم در برابر ده نفر ادم عصبانی.تو این شرایط هیچکس برام نمونده که صد البته مقصر خودمم.اما من از وقتی قسم خوردم دیگه دست از پا خطا نکردم.چون واقعا عاشق شوهرم شدم اون موقع که گذشتاشو دیدم و خوبیاش یادم اومد
موندم تو دادگاه چی میشه.فقط میخوام ساکت بشینم ببینم چی میگن
چی کار کنم
راستی دیروز که اومده بود کل طلاهامو با چند تا از وسایل برقی رو با خودش برد.میخواد همه جوره تحت فشارم بزاره.البته منم چیزی نگفتم.یعنی جون نداشتم که بخوام چیزی بگم.برام مهم نبود








علاقه مندی ها (Bookmarks)