خیلی سخته وقتی 5 6 سال بر میگردم به عقب می بیبنم من هیچ خیری از زندگیم ندیدم شدم یه دختر دل شکسته خسته از همه چیز حتی نفس کشیدن که دستام نای قلم گرفتن رو ندارند عشقم درسم بود و سنگ صبورم کتاب هام
وقتی یادم میاد وجودم می لرزه توی خونواده شلوغی بودم 4تا از من بزرگتر هستن که هیچ کدام درس نخوندن و من اولین کسی هستم که وارد دانشگاه شدم سوم دبیرستان برای فرار از افکار ناجوری که نسبت به خودم (واسه معلولیت) داشتم پناه آوردم به چت روز و شب کارم چت کردن با پسری از مشهد بود کم کم باهاش ارتباط تلفنی برقرار کردم کم درس می خوندم افسردگی شدیدی گرفته بودم که روانپزشک دستور داده بود به مدرسه نرم مریضی بدی گرفته بودم حوصله هیچی رو نداشتم توی اتاق حبس شده بود م هیچ کس اجازه ورود به اتاقم را نداشت کار من فکر کردن به چت بود از طرفی خیلی نگران درسم بودم چون از دبستان تا سوم دبیزستان جزو برترین های استان بودم تنها کسی بودم که در المپیادهای شیمی فیزیک و ریاضی رتبه های برتر مال خودم می کردم همیشه آرزو داشتم به مدارج بالای علمی برسم اما حس می کردم دارم نابود میشم امیدی برا قبولی در دانشگاه آزاد را هم نداشتم چون اصلا حال درس خواندن را نداشتم کاش اون روز یکی پیدا میشد بهم بگه بچسبم به درسم کاش یکی اون روز دستمو می گرفت تا به امروز نمی رسیدم دانشگاه که قبول شدم گفتم نمی رم صبر می کنم تا دولتی قبول بشم خونوادم دیدن خیلی افسرده ام مخالفت کردند گفتن باید بری منم راهی دانشگاه شدم همون ترم اول به خاطر دوستم مشهد مهمان شدم اصلا ترم جالبی نبود کارم فقط گریه و زاری بود سر کلاس نمی رفتم خیلی قبول شرایط جدید برام سخت بود چون خواه ناخواه باید کارای شخصیمو خودم انجام میدادم خیلی سختی کشیدم به خصوص مواقعی که کنترلمو از دست میدادم و جلو بقیه می خوردم زمین خیلی خورد میشدم این چیزا منو از دانشگاه و خوابگاه فراری میداد اکثر شبا تا صبح حرم بودم از اینکه افراد مریضو آقا جلو چشمام شفا میداد کلی لذت میبردم همه روزگارمو توی عشقی که به اون پسره داشتم خلاصه کرده بودم غافل از اینکه اون به خاطر ترحم ماهی یک بار حاضر میشد به دیدنم بیاد ومن توی رویاهام چیزهایی دیگری ساخته بودم تا اینکه ترمم تموم شد و من از مشهد رفتم اما از یکی از بچه ها دیده بودم که با چندین نفر ارتباط تلفنی داره تصمیم گرفتم برای فرار از خودم منم همین کارو انجام بدم که کم کم شد واسم عادت
آخر ترم کارم حذف ترم و راحت کردن خودم بود چندین بار به خونوادم گفتم میخوام انصراف بدم که با مخالفت شدید اونا روبه رو شدم همیشه دوست داشتم مثه بقیه دخترا خودم بتونم از عهده همه کارام بر بیام تا مثلا دوستم برای کمکی که بم میکنه فرداش منت نذاره ترم پیش باز مهمان مشهد شدم پسر بازی واسه من عادت شده بود چندین بار شکست عاطفی خوردم از یکی جدا میشدم با 10تای دیگه رابطه داشتم تا اینکه با این آشنا شدم که دیدم چقدر دوستم داره هیچ وقت نمی خواستم از دستش بدم فکر می کردم اگه اینو از دست بدم دیگه کسی منو نمی خواد چون نه زیبایی خاصی دارم نه سلامتی جسمی همیشه فکر می کنم همه از من فراریند همیشه دلم میخواست با دخترا دوست باشم با اونا اوقات فراغتم طی کنم اما توی خوابگاه هر کسی دنبال مدل لباس تیپ کلاس و این طور چیزا بودند چند نفری باهم می رفتن بیرون و من حسرت میخوردم که کاش سالم بودم تا اینا یه کم منو تحویل بگیرن همیشه تو تنهاییام کارم گریه کردن به حال و روز خودم بود از درس خوندن هم لذت نمی بردم که وقتمو پر کنم هر چه سعی میکردم دیگر جوابی نمی گرفتم از بس قرص و دارو توی این 5سال مصرف کرده بودم که مغزم جایی برای فرمول های فیزیک نداشت منی که مسائل سخت فیزیک تو هوا جواب میدادم له و داغون شدم به خاطر مشکل پام همیشه خودمو خورد له میدیدم در حالیکه درس بهم آرامش و اعتماد به نفس میداد اما موقعی که توی سمینارها اسم من خونده میشد تا به عنوان برترین برم بالای منبر به جای خوشحالی احساس خورد شدن بهم دست میداد همیشه حس می کردم همه نگاه ها به خاطر پام به منه هیچ وقت موفقت هامو نمی دیدم کوچکترین چیزی توی خونه اعصابمو میریزه به هم حال زندگی توی خوابگاه پیش بچه های دیگرم نداشتم همش اصرار داشتم واسم خونه بگیرن که بابام به خاطر وضعیتم نذاشت میگفت باید چند نفری باشند هوای تورو داشته باشند حرفاش منطقی بود اما نیاز به آرامش داشتم برای فرار از این موقعیت دوست داشتم با جنس مخالفم صحبت کنم که خیلی ها از رو دلسوزی باهام میموندن تا امروز که احساس میکنم عاشقم البته پام برای این دوستم اصلا مهم نیست اما نمی دونم چرا دوست دارم تموم کنم چطور من میتونم تو چشمای مادرش نگاه کنم نه زیبایی دارم نه جذابیت و سلامتی اونم برا پسر یکی یه دونش کلی آرزو داره دلم میخواد اگه تموم کردم دیگه به دنبال هیچ پسری نرم بچسبم به زندگیم اما خیلی وقتا این تصمیم رو گرفتم و شکست خوردم کاش میتونستم به روزهای اولم برگردم که تمام فکرم بشه درسم
همیشه می ترسم در آینده تنها بمونم با یه دنیا غم و حسرت زندگی دیگران را خوردن
شرمندم داشتم میترکیدم اینا دردهای منه که چندین ساله زندگیمو برام جهنم کردند و نمی تونستم به کسی بگم حس می کنم چون بغضم شکسته یه خورده آرومتر شدم اما میخوام راهنماییم کنید خواهش می کنم واسم دعا کنید