تو را من چشم در راهم نه شب هنگام
که صبح و نیمه روزم نیز از یاد تو سرشار است
به هنگامی که درب فجر از شام سیاهم باز می گردد
به گلخند نگاهت با سحر همراز میگردد
تو را می خوانم و با خویش میگویم
تو را من چشم در راهم
به هنگامی که باغ صبحدم پر میشود از خنده خورشید
و صد گل می شکوفد از نگاه مهربان او
به یادت سخت می گریم
تو خورشید دل افروزی
خدا را از چه پنهان مانده ای در ابرهای تیره ی ایام
چرا این غنچه های ینگ دل هامان
ز گرمای نگاهت سخت محرومم؟
تو را من چشم در راهم
نه شب هنگام
که صبح و نیمه روزم نیز از یاد تو سرشار است
به هنگامی که روزم چادر شب،میکشد بر سر
و لبریز از سکوت و سرد میگردد
من از هجر تو بی تابم
امید جان خسته،روشنای آب و مهتابم
من از بی تو نشستن سخت دلتنگم
پریشانم
کجایی تا که از دیدار یار خود
بریزم شهد آرامش به کام بی قرار خود؟
کجایی ای چراغ روشن شب های ظلمانی؟
بر این زندان سرد و تیره ی ایام
بتاب ای جان جان ها
آفتاب روشن جان ها
دوستان به دلیل آشفتگی و از هم پاشیدگی ابیات شعر (پست) قبلی ازتون عذر خواهی میکنم...امیدوارم این دفعه مشکلی پیش نیاد..







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)