سلام دوستان
ما از اون روز تا حالا اصلا باهم حرف نزدیم. یعنی 10 روزه تقریبا.........................
اونروز بعد از اینکه باهاش بحثم شد چندبار زنگ زد ولی من جواب ندادم وگفتم نمیخوام باهات حرف بزنم.
میدونم بهتر بود میذاشتم حرفش رو بزنه حداقل، اما خیلی عصبانی بودم از اینکه دوستاش رو برده تو خونه و مشروب خوردن. اونم دقیقا فردای روزی که من رفتم.
اونم از اونروز دیگه زنگ نزد. (لج کرده به خاطر اینکه جوابش رو ندادم)
نمیدونم چیکار کنم. اینقدر فکرای مختلفی توی ذهنم هست که نمیدونم واقعا چیکار کنم
توی این چند روز با چند تا از نزدیکانم که رابطه نزدیکی دارم صحبت کردم، همشون قبول داشتند که ما از اول خیلی باهم متفاوت بودیم و فرهنگامون زمین تا آسمون فرق میکنه، اما درآخر نصیحتم میکردند که هیچ زندگی ای کامل نیست و همه یه مشکلاتی دارند و بهتره آستانه تحملت رو بالا ببری..... وگرنه اگه میخوای تا آخر اینقدر عذاب بکشی باید از الان یه تصمیم جدی بگیری( تا قبل از اینکه بچه ای بیاد و ....)
نمیدونممم.... اما من به نظر خودم واقعا آستانه تحمل بالایی دارم، خیلی چیزا رو تحمل میکنم واصلا به روی خودم نمیارم، اما خب یکی دوتا نیست، و وقتی مسایل زیادی کنار هم قرار میگیرن نمیتونم تحمل کنم ومیگم به چه قیمتی از هرچیزی که واسم مهم بود گذشتم ؟ هیچ منتی نذاشتم که از خانواده م، از محیط زندگی م، فرصت کارکردنم(که توی اون محیط کوچیک صفره احتمالش) و همه امکاناتی که داشتم گذشتم ورفتم توی اون شهرکوچیک باهاش زندگی بکنم(که هیچوقت از اول قرار نبود بریم اونجا )، اما اگه با خودش مشکلی نداشتم همه اینا رو تحمل میکردم، اما علاوه بر اینها وقتی تفاوتهامون که منجر به ناراحتی زیادم میشه هم به اینها اضافه میشه، واقعا مردد میشم که ادامه این زندگی درسته ؟؟؟؟ میتونیم آینده خوبی داشته باشیم؟ میتونیم بچه های خوبی تربیت کنیم توی اون محیط؟
واقعا نمیدونم چیکار کنم....
همه مشکلاتو میدونم،اما به جدایی هم که فکر میکنم یاد خاطره هامون هم میفتم و احساسی عمل میکنم...
اما گذشته از اینها اینقدر مغروره که ده روزه بهم زنگ نزده، میدونم منم یکم باید خونسردتر عمل میکردم، اما به هرحال کاری که اون کرده بود خیلی زشت بود، و هنوز هم وقتی یادم میاد عصبی میشم...
دوستان ممنون میشم راهنمایی کنید یا نظرتون رو بگید
خودم هنگ کردم........








علاقه مندی ها (Bookmarks)