سلام اینو بخون لطفا
کاملا مثل خودم هستی! کاملاً! من ارشد هستم. اهل هیچ نوع خلافی اعم از سیگار و دختربازی و...نبودم و نیستم. پدرو مادرم بالای 80 سال سن دارن و هردو بیمار قلبی و سابقه سکته دارن! پدرم بازاری بود، چند سال قبل ضامن کسی شده بود و طرف فلنگو بسته بود و پدرم یهو زیربار قرض دیگران موند و خونش رو فروخت و ورشکست شد و بیکار و مریض و مستاجر، توی خونه افتاد! طلبکارا هرروز در خونمون بودن. من درسم خوب بود، دانشگاه روزانه بودم و از همون اول رفتم کار دانشجویی گرفتم و بایه اسم مستعار توی بورد دانشگاه شمارمو نوشتم و پروژه ها و ترجمه های دانشجوها رو به قیمت نصف بیرون انجام می دادم. با ماشین دوستم مسافرکشی میکردم و اونم نصف نصف. چندبار تصادف کردم که چون ماشینش بیمه نداشت حسابی ضرر شد واسم. درسم تموم شد و رفتم دنبال کار. ولی تو شهر ما همه چی بود غیرکار. شروع کردم ازمون استخدامی دادن. جالبه که بگم من هنوز توی هیچ ازمونی شرکت نکردم که مرحله کتبیش رو قبول نشده باشم، اکثر مواقع اول یا دوم میشدم ولی همه رو توی مصاحبه ردم میکردن. اکثرا چون بومی نبودم و پارتی نداشتم! (متاسفانه معافیت پزشکی هم دارم که مزید بر علت میشد) خلاصه یه دوسه سالی علاف این ازمون ها بودم و کلی هزینه کردم. واسه خیلی از ازمون ها مجبور بودم برم جنوب، بندرعباس و اهواز و . ... که کرایه اتوبوس رفت وبرگشت هم نداشتم وتوی راه هم عمراً چیزی نمیخوردم. چون پول نداشتم. فقط کتاب میبردم باخودم و کل مسیر رو درس میخوندم. زمان دانشگاه به کسی علاقه مند بودم ولی به خاطر اوضاع مالی خراب روم نشد بگم بهش... بعدها شنیدم با یه پزشک متخصص ازدواج کرده!! از خودم متنفر شدم، دیگه امیدم رو ازدست دادم. نماز خوندن رو ترک کردم و با همه قهر. دوست و آشنا هم فقط بهم نیش و کنایه بیکار بودن میزدن عوض کمک! به فکر خودکشی افتادم و فقط دلم واسه پدرم و مخصوصاً مادرم سوخت که بدون هیچ حقوق و بیمه و مستاجر بودن میخان چیکار کنن؟؟؟ دیگه آب از سرم گذشته بود،اومدم تهران و رفتم نیازمندی خریدم و نشستم توی پارک و زنگ میزدم به شرکت های مختلف. هیچ جایی واسه موندن نداشتم و پولی هم واسه کرایه اتاق نداشتم. رفتم یه شرکت و الکی گفتم سابقه کار دارم! اونام چنتا سوال پرسیدن که کاملا شانسی من بلد بودم!!! شروع به کار کردم و بیمه شدم با حقوق وزارت کار + اضافه کاری. کارم هم خیلی خیلی سخت بود و 5 صبح بیرون می زدم و یادم نمیاد قبل از 11 شب کارم تموم شده باشه. از لحاظ روحی داغون بودم و ازدواج که اصلا برام خنده دار بود و معنی نداشت. از خانواده هم دور بودم و افسردگی شدید. جا واسه خواب نداشتم و با کمک ابدارچی شرکت شبا توی شرکت میخابیدم که البته مدیر شرکت نمیدونست و بعد که بو برد و فهمید که سابقه کار هم نداشتم عذرمو خواست! رفتم یه شرکت دیگه و اینبار رسماً کارتون خواب شدم!! با دوتا ساک کنج یه خیابون دوتا پتو میکشیدم روم ولی باز وقت سحر از سرما بیدار می شدم و میلرزیدم و کلیه هام درد گرفته بود. یه پشه های سفیدی هم هست توی تهران که خدا نصیب کافر نکنه! اینا همش حقیقته. گوش کن، یادمه میرفتم تو پارک واسه دستشویی، همونجا ریشمو میزدم و با شامپو زیر شیر آب سرد موهامو میشستم. همون جا گوشیم رو هم شارژ میکردم. مردم نیگا میکردن فرار میکردن ازم! در طول روز یه وعده غذا هم نداشتم بخورم. اکثر مواقع یه بیسکویت با نوشابه می خوردم. سالاد الویه هم تا دلت بخاد (خخخخ). یه ماه که از این وضعم گذشته بود با دیدن قیافم توی ایینه وحشت کردم! پدر و مادرم که تماس میگرفتن به دروغ میگفتم که وضعم خوبه و سربرج واسشون پول میفرستم!! . اونام همش قربون صدقم میرفتن و منم به خودم فحش میدادم. دیگه نمیدونستم چیکار کنم. به معنی واقعی کلمه به ته خط رسیده بودم و واژه هایی مثل خدا و عشق و ازدواج واسم پوچ و بی معنی شده بود. فقط و فقط به پدرو مادرم فکر میکردم. به مادرم زنگ میزدم ولی بغض گلومو میگرفت سریع قطع میکردم. با همه این احوالات نذاشتم اونا چیزی بفهمن. نمیدونم اون دوران چطور گذشت؟ خودم هنوز باورم نمیشه این اتفاقات واسه من افتاده! فکر میکردم مال تو فیلماس!!
کمی تو کارم پیشرفت کردم و توی شرکت خودی نشون دادم. شرکت جا داد بهم. پس انداز کردم و قرضهای پدرم رو هم دادم. بعد یکی دوسال وضعم بهتر شد و ماشین هم خریدم. برگشتم شهرمون و خودم شرکت زدم. الان چند نفر رو من استخدام کردم! خدارو شکر خیلی اوضاعم بهتر شده. میلیونر نشدم ولی قابل مقایسه با 5 سال قبل هم نیستم. البته هنوز ازدواج نکردم.
ببین اینارو نوشتم که بدونی فقط تو توی این شرایط نیستی. مثل من و شما توی این کشور متاسفانه هزاران جوان تحصیلکرده وجود داره که هیچکس به فکرشون نیست. فقط خودمون هستیم که میتونیم شرایطو عوض کنیم. حالا خودت میدونی. میخای تااخر عمر بشینی بزنی تو سر خودت بنالی از زندگی یا این که یاعلی بگی و از یه جایی شروع کنی زندگیت رو بسازی. خود دانی
ببخشید خیلی زیاد شد








علاقه مندی ها (Bookmarks)