
نوشته اصلی توسط
E_Aysan
من اگه خودمم سرگرم کنم باز ته دلم رضایت نیست،من میخوام قلبا از زندگیم راضی باشم،ولی اصلا روحیم با این چیزا سازگار نیست،امروز ازش پرسیدم اگه یه تفنگ بهت بدن بگن یا زن و بچت و باید بکشی،یا خواهر و خواهرزاده و پدر مادرت و کدوم و انتخاب میکنی،گفت همه تون و باهم میکشم..یعنی بدون اونا به هیچ عنوان نمیتونه زندگی کنه،خیلی سعی کردم به قول شما با تلویزیون دیدن و کارای دیگه سرگرم بشم ولی مامانه عادت بدی داره هرروز که شوهرم بیرونه میاد خونه ما ببینه من چیکار میکنم و خونه تمیز هست و به قول خودش غذا چی پختم،وقتی میاد کلاحضورش بهم انرژی منفی میده که از خونه موندن بیزار میشم و همش دوس دارم از اون خونه فاصله بگیرم ،باورت میشه وقتی میره مسافرت اینقد تو خونه احساس آرامش میکنم.تازه جالب اینجاست که خونه برادر شوهرم واحد روبروی ماست از وقتی زن قبلیش طلاق گرفت و دوباره ازدواج کرد بخاطر اینکه زن دومش مث اولی نشه حتی کارشو ول کرد و با پولش سرمایه گذاری کرد و ماهیانه درامدداره،بخاطر اینکه مامانش هرروز نره پیش زنش و اذیتش نکنه اینکار و کرد،مادر شوهرم هرروز میاد خونه من ولی خونه برادر شوهرم شاید دوهفته ای یبار میره نیم ساعت میشینه و برمیگرده.ولی من تو خونه اصلا آرامش ندارم
وقتى امادگيشو ندارى و مياد ميزنه برو حموم، و بعدا بگو داشتم دوش ميگرفتم ببخشيد نفهميدم اومدين، چن باز بياد بيينه مشغله دارى و نتونسته بياد تو ، از مغزش ميره بيرون كه هرروز بايد بياد تو خريم شخصيتون.( هرچند خودم شايد هيچوقت نتونم اينكارو كنم، اما زن دايى م هميشه اينكارو ميكنه و ما اصلا ناراحت نميشيم، ميگيم خب خيلى مؤدبانه گفته من امادگيه مهمونو نداشتم)
بعدشم فك نميكنم انقد بد باشه، همين يه انكيزه اى بهت ميده پاشى كاراتو كنى و خونه رو تميز كنى و لباس مرتب بپوشى...
و خودتو اماده كنى كه مهمون مياد،
اخه اين چه سواليه؟! چرا تا اين حد خودتو ميارى پايين؟! بازم خوب گفته،من اگه بخوام همچين سوالى رو بپرسم شوهرم ميگه تورو
نميزونم چى بگم والا، اصصصلا قدر خودتو نميدونى، خودتم مقصرى
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
ویرایش توسط Somebody20 : دوشنبه 03 اسفند 94 در ساعت 13:04
علاقه مندی ها (Bookmarks)