سلام. نمیدونم از کجای مشکلم بگم که خیلی پیچیده و طولانیش نکنم.مشکل اصلی من مادرشوهرمه.من با مادر شوهرم تو یه ساختمون زندگی میکنم.2 ساله عروسی کردم.پدرشوهرم 80 سالشه و افسردگی داره مادر شوهرم 65سالشه و اضافه وزن زیادی داره.متاسفانه دختر هم ندارن . 4تا پسر داره و من عروس آخرشم. من کاملا درک میکنم که اونها نیاز به هم صحبت و رسیدگی ما دارن. ولی مشکل اینجاست که دوتا از جاری ها که از قضا مادرشوهر خالشون هم میشه کلا خودشونو کشیدن کنار.بهونه شون هم رسیدگی به بچه هاشونه.یه جاری دیگه که 10 ساله عروسشونه و تو سن 16 سالگی ازدواج کرده و از روستا به تهران اومده به طرز افراطی به مادرشوهر خدمت میکرد البته مربوط به زمانی میشه که مادرشوهر و پدرشوهر سرحال بودن.و با ازدواج ما یه جورایی خواستن از دست مادرشوهر خلاص بشن به خاطر همین واحدشون را مجانی در اختیار ما قرار دادن و از اون ساختمون رفتن.خودشون دلیلشون اینه که خواستن به همسر من کمکی کرده باشن چون همسرم اون موقع شرایط حتی اجاره خونه رم نداشته و کارش هم شیفتیه و نمیخواستن من تو خونه تنها باشم. من در حد توان خودم به مادرشوهر سر میزنم ولی بارها شده که غیر مستقیم گفته تو که خونت کاری نداری نه بچه ای نه چیزی ....به همین دلیل بارها شده منو صدا میکنه بیا پایین غذا بخوریم. ولی من خیلی معذبم و اصلا دوست ندارم پیششون باشم.منم به مرور سعی کردم کمتر برم پایین. غذا درست میکردم میفرستادم پایین.یا اگه مهمونی داشتن میرفتم برای پذیرایی. ولی الان برخوردها و کنایه های مادرشوهر عذابم میده.جوری شده که به زور با اون حرف میزنم اصلا دوست ندارن حتی نگاهش کنم. خیلی دارم اذیت میشم اصلا این وضعیتو دوست ندارم. از طرفی همسرم هم خیلی ناراحته. خواهش میکنم کمکم کنید تا زندگیم از این وضعیت آشفته خارج بشه