سلام
چون رمزم رو گم کردم مجبور شدم یه نام کاربری دیگه بسازم و گرنه ما همون عدالت؟سابقیم ! این پست رو براتون مینویسم چون خودم به شخصه تجربه ی شما رو دارم و فکر کردم شاید حرفام به دردت بخوره...خدا کنه به دردت بخوره چون خیلی با خودم کلنجار رفتم تا تونستم گذشته زیبامو!! واست بنویسم ...ببین من از اون دسته افراد بودم که فقط با تلاش خودم تونستم وارد دانشگاه بشم.. یعنی بدون حتی یک کلاس تقویتی...با مدرسه دولتی..و معلمای حق التدریس..باید بفهمی چی میگم..اون موقع که متولدین سال تولد من پیک جمعیت رو داشتن... دانشگاه دولتی یه سطح خوب...یعنی فقط تلاش و تلاش...ولی وقتی وارد دانشگاه شدم یهو همه چی عوض شد... نتونستم با محیط خوابگاه خودم رو وفق بدم...با محیط دانشگاه همینطور... اصن انگار تو یه پیله بودم که از محیط اطرافم هیچ دریافتی نداشتم...موجودی کاملا وابسته که یهو رها شده بود...بسیار لطیف و حساس..خداااا چقد حالم از اون موقع ها بهم میخوره!! ...اون موقع این چیزا رو راجع به خودم نمیدونستم..الان راحت میتونم خودم رو تحلیل کنم...وخیلی مسایل دیگه... مشروطی پشت مشروطی...مسیولای دانشگاهی که کارشون مسخره کردن و ضایع کردن بود...این احمقا هیچ وقت به خودشون نمیگفتن کسی که تا اینجا اومده حتما یه هوشی هم داشته..حتما مشکلی داره...فقط بلد بودن دور و بر نخبه ها بپلکن... بگو اخه ادم! اون نخبه حتما خودش میتونسته گلیم خودش رو از اب بکشه بیرون وگرنه که نخبه نمیشد...منم که نیاز به کمک دارم نه اون!....مشورت دهنده هایی ترسو که خودشون جریت هیچ ریسکی رو نداشتن و نمیذاشتن منم از اون راهی که دارم میرم یه مقدار کج شم یا وایسم...اصن شبا نمیتونستم بخوابم...شاید واسه خیلیا این مسیله انقدر حیاتی نباشه ولی واسه من بود...چون اولویت اول و اخرم تو زندگی کار بود... سرمایه ای هم نداشتم...یه روز دیگه نتونستم تحمل کنم تمام وسایلمو جمع کردم برگشتم خونه...بیچاره خانواده مبهوت مونده بودن...اصن با هیچ کاری هم به جز اونی که تو ذهنشون ساخته بودن کنار نمی اومدن..حمایتی هم نمیکردن...تصمیم گرفتم دوباره بخونم...خوندم دوباره قبول شدم ولی خب نشد برم.. چون قانون هست که کسی که انصراف داده یا اخراج شده از دانشگاه حق نداره دوباره اون رشته رو بخونه...یه چنین چیزی!!..دولتم دیگه واسش هزینه نمیکنه...به هر حال بعد از دو سال مجبور شدم تقاضای بازگشت به تحصیل بدم...اصن دوست نداشتم موافقت بشه ولی شد...ولی یه مزایایی داشت این دو سال دوری... اغلب اونایی که میشناختم از دانشگاه فارغ شده بودن که این خیلی خوب بود...کلا روحیه م بهتر بود...خیلی تغییرات تو خودم داده بودم...از روز ورودم به خوابگاه (همون بار اول) هر چیزی که ناراحتم میکرد مینوشتم..علت ناراحتی رو هم مینوشتم و اینکه چه کنم که دیگه اون موضوع من و ناراحت نکنه...پس خیلی خود ساخته شده بودم...من تو دوران دبیرستان عادت داشتم کتاب بخونم نه جزوه ،چون معلمای خوبی نداشتم که جزوه های خوبی داشته باشن..ولی تو دانشگاه این جواب نمیداد...کتابا خیلی قطور بودن، وقت خیلی کم ولی استادا خووب بودن، اما واسه کسی که عادت کرده باشه به اساتید اطمینان کنه نه من که همیشه معلمام غلط غولوط مطالب رو میگفتن و مجبور بودم بگردم دنبال مطالب درست...وقتی بازگشت زدم همیشه 'میز اول' میشستم ( همیشه میز اول بشین تا بچه ها رو نبینی و رفتارشون اذیتت نکنه)..یاد گرفتم جزوه بنویسم...یاد گرفتم گوش بدم به حرفای استاد...یاد گرفتم سوال بپرسم...یاد گرفتم تنها و بدون دوست همه کارام رو بکنم... تو خوابگاه خیلی راحت تر بودم... برام دیگه مهم نبود هم اتاقیام کیان ، چه میکنن، چی میگند...ولی تو اون دو سال دوری از دانشگاه هم ،بیکار نبودم...یه سری ازکارا که میتونست درامدزا باشه رو امتحان کردم و دیدم از پسشون بر میام.. نه کاری مثل شاگردی فلافلی که طرف هر وقت خواست بندازدت بیرون... کاری که توش به هنر ادم اتکا بشه و اگه یه روز مجبور شی از یه جا بری بیرون بدونی جای دیگه میخوانت..ولی درامد خاصی نداشتم...چون عمومی نشدند هیچ وقت...ولی دیگه میدونستم اگه از طریق درس به جایی نرسم یه کارایی بلدم که محتاج خلق نباشم... وقتی بازگشت زدم روزانه زندگی میکردم.. سعی میکردم هر روز رو درست سپری کنم..به غیر از ترمی که توش بودم به آینده ی جلوتری فکر نمیکردم...چون هر ترم امکان اخراج شدن بود...نباید وابسته میشدم...این مسیله خواب زیاد و اینا هم من داشتم...( البته من کلا ادم پرخوابی بودم، از بچگی ،مثلا تو دوران دبیرستان بعد از مدرسه تا ساعت 5 و 6 میخوابیدم و هیچ وقت نتونستم سحر خیز شم، هر کس یه خلقتی داره دیگه !ولی نوع خوابا با هم فرق داشت خواب دوره دبیرستان یه خواب عمیق بود که اگه مثلا تو شبانه روز 10 ساعت بیدار بودم میتونستم از اون مدت استفاده مفید بکنم) ولی کنترلش کردم.. اینکه درس نمیخوندم و استرسشو داشتم،همیشه اینطور بود...اگه وقتی هم میذاشتم واسه استراحتی بدون استرس، انقد با تفریحاتی که به هوای درس خوندن از خودم دریغ کرده بودم پر میشد که کاملا خسته میشدم...بعد از بازگشت یاد گرفته بودم اگه وقت میذارم واسه استراحت واقعا تو اون مدت استراحت کنم نه اینکه مثلا موسیقی گوش کنم، خستگی هم تو تنم بمونه...اگه وقت میذاشتم واسه درس میرفتم واقعا کتاب و باز میکردم و میشستم پا درس.. به خودم میگفتم یه صفحه هم بخونی یه صفحه ست( ولی وقتی مینشستم دیگه پا نمیشدم)....میگفتم تو شروع کن خودش تموم میشه...با خودم میگفتم مثلا تا ظهر بخون، ظهر برو واسه خودت حال کن..انقدر یه سری جملات رو تکرار کردم که دیگه روم تاثیر گذاشته بود... الان زندگیم چطوره؟... الان تو زمینه ی تحصیلیم کار میکنم...ولی حسم چیه؟ حس کسی که به تنش تسلیم فولاد رسیده.....حالا برو بخوون نقطه تسلیم فولاد چه نقطه ایه ؟...( ولی از هیچ کدوم از تصمیماتی که تو زندگیم گرفتم به هیچ وجه پشیمون نیستم)