به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 112

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 02 بهمن 99 [ 08:27]
    تاریخ عضویت
    1394-10-28
    نوشته ها
    145
    امتیاز
    8,981
    سطح
    63
    Points: 8,981, Level: 63
    Level completed: 77%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    474

    تشکرشده 304 در 105 پست

    Rep Power
    40
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط amf66 نمایش پست ها
    واقعا متاسفم خانم ارامش خیال
    حستون رو میفهمم و درک میکنم
    پیش میاد که ادم یدفعه بدون هیچ دلیل و اتفاقی یاد اذیت و ازارای طرف مقابل میافته یاد همه محبتها و گذشتهایی که براش انجام داد تا بفهمه اما نفهمیدم تا ببینه اما ندید همین میشه که یهو به هم میریزی و دلت میخاد یه نفر باشه باهاش درددل کنی
    ادم دلش میخاد طرفش رو به زانو در بیاره بهش بچشونه طعم شکست رو
    به زانو در اومدن رو
    بعد بهش بگه این بلایی بود که خودت سر هردومون اوردی
    اما.‌‌‌‌‌‌....
    باید بدونی دوست من که اولین اثار این کینه و خشم گریبان گیر خودت میشه
    بزرگترین ضرر و لطمه طرف مقابل همینه که یه همراه و یه همسر خوب رو از دست میده بنظر من باید بخشید
    فراموش کرد و حتی براش ارزوی خوشبختی کرد
    من با همه اذیت و ازارای همسرم بخشیدمش از ته دل
    واقعا ازش کینه ندارم
    اگر بدونی چه کارا که با من نکرد
    شما هم به شوهرت بفهمون و بگو راضی به طلاق نیستی و همه سعیتم بکن تا زندگیت رو احیا کنی دوباره اما بزار بفهمه اویزون و ذلیل هم نیستی
    وقتی نمیخاد و حرفش یکلامه امروز بره بهتر از فرداست
    اینو باور کن
    من میخام فردا به مناسبت روز زن برای همسرم کادو بگیرم و گل با یه نامه بفرستم در خونشون
    میخام بهش بگم انتخاب با تو
    من اماده تغییرم
    شروع مجدد با یه دنیا تجربه جدید و پختگی
    مثل روز اول با انگیزه و با انرژی
    و بگم اگر نمیخای بمونی و خوشبختیت توی طلاقه مانعت نمیشم از امروز من اماده شروع مسیر جدایی ام
    شما هم ببین اگر همسرت واقعا نمیخادت
    دقت کن اون یه مرده نه یه زن
    احتمال بده که اونم دوستت داره فقط بخاطر یه سو تفاهم به اینجا کشیده و شاید دروغهاش واسه بستن راه قانونی بوده که تو مجبورشی برگردی البته این بدترین راهه
    شک نکن الان غرور و لجبازی شما داره حکومت میکنه بینتون
    سعی کن جو رو برگردونی به روال عادی به دور از دادگاه و قانون بشین باهاش حرف بزن اگر دیدی که نمیخادت و مصممه باهاش توافق کن سر همه چیز و از زندگیت و از ذهنت بکنش بیرون
    اما بدون کینه و حس انتقام....
    اما اینو بدون شما در قبال یه ادم دیگه هم مسوولید
    بچه تون
    سعی کنید همه اثار طلاق رو در زندگی اون طفل معصوم در نظر بگیرید بعد تصمیم بگیرید
    شاید شوهرتون هنوز به اون حد بلوغ نرسیده که اینو بفهمه اما شما چی؟؟؟!!
    امیدوارم خدا به همه جوونای گرفتار کمک کنه یه گوشه چشمم بندازه اینطرف
    سلام
    ممنونم از شما،امیدوارم هرآنچه که خیر و صلاح هست براتون پیش بیاد.
    حس من رو خیلی خوب درک کردید.بعضی اوقات که یادم میفته چقدر الکی زندگیمونو به باد داد و خوبی هامو نادیده گرفت خیلی دلم میشکنه.
    شوهرم دیروز مسیج داده که من دیگه عجله ای ندارم و طلاقت هم نمیدم و تو محکومی که با من زندگی کنی!
    البته دو هفته پیش هم مسیج داد که به خاطر بچه دوباره به هم فرصت بدیم.
    اون خیلی آدم بی خیالیه و من از همین میترسم که بشینه زندگیشو کنه و طلاقمم نده و این وسط فقط من عذاب میکشم.
    من مدت زیادی از عروسیم نگذشته بودم که این اتفاقات پیش اومد،هنوز با نقش یک زن متاهل کنار نیومده بودم که تبدیل شدم به یک مادر تنها.
    توی این مدت هروقت به خاطر چکاب بارداری دکتر رفتم تنها بودم.وقتی خانومای دیگه رو میدیدم که با شوهرشونن با خودم میگفتم به چه جرمی من باید توی تمام این لحظه ها تنها باشم.
    یا وقتی با وسواس و نگرانی دنبال آزمایشای مختلف بودم دلم میخواست یکی کنارم بود که همون حس من رو نسبت به بچم داشته باشه.دوست داشتم همسرم بامن توی این حس ها شریک باشه.
    اما اون و خونوادش حتی نمیذارن من از قشنگترین اتفاق زندگیم یعنی بچه دار شدنم لذت ببرم.هرلحظه که به تولدش فکر میکنم این نگرانی میاد سراغم که بعد از تولدش چی میشه؟میتونم پیش خودم نگهش دارم.
    همسر من با گفتن روابط خصوصیمون به بقیه عزت نفس و شخصیت منو خورد کرده.و حتی حاضر نیست بیاد معذرت خواهی کنه.به همه فهمونده که به من شک داشته و من اصلا برام قابل قبول نیست که با این وضعیت برگردم به اون زندگی.
    البته به شوهرمم گفتم که طلاق میخوام واونم در جوابم گفت عجله ندارم و طلاق هم نمیدم.
    ببینید مشکل من اینه که میدونم شوهرم نمیتونه روی پای خودش وایسه و نمیشه به عنوان مرد زندگی روش حساب کرد.
    ما توی این مدتی که باهم زندگی کردیم مشکلی باهم نداشتیم و همسر من یک شبه و به خاطر حرفای مادرش تغییر کرد.خب مردی که توی اوج لحظات زندگیش اینطوری همه چی رو خراب کنه اگر مشکلی توی زندگیش ایجاد بشه اصلا توانایی مدیریتش رو نداره.
    به نظرم اون اگه واقعا میخواست زندگیشو حفظ کنه خیلی بیشتر از اینا میتونست تلاش کنه.
    وقتی الان بود و نبود من براش مهم نیست و زندگیمون انقدر براش بی ارزشه که توانایی تصمیم گیری نداره همون بهتر که الان تموم شه.
    ویرایش توسط آرامش خیال : سه شنبه 10 فروردین 95 در ساعت 01:05


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.