خیلی در این چند روز زندگیم اروم بود، میرم خونه اونجا مرتبه، شام اماده است، اصلا بحث نمیکنیم یا اگه بخواد بحث کنه میگم هرچی تو میگی، بعد از شام هم میرم میخوابم و صبح میرم سرکار و...
همسرم متوجه نیست یا میخواد متوجه نباشه که داره بهترین دوران زندگیش را حروم میکنه
اگه باهام رفیق بود و ابراز عشق میکردیا حداقل دعوا نمیکرد و ناراحتی بوجود نمی آورد مثل قبلا با کلی خوشحالی و ذوق میرفتم و بهش روحیه میدادم، و هر شب گردش میرفتیم، اخر هفته ها تفریح میرفتیم
اما الان دیگه بهش توجه نمیکنم و اهمیتی نداره، هرکاری میخواد بکنه، میخواد بره خونه مادرش بره، میخواد نره خوب نره، فوق فوقش بعضی وقتا هرچند روز براش شکلات یا تنقلات میخرم تا صداش درنیاد، امروز دیدم موهام خیلی سفید شده
، منم اونا با بی محلی اذیت میکنم، البته اونم محل من نمیزاره، اما اون بیشتر نیاز داره و من سرکار سرم گرمه
زنی که از شوهرش تمکین نداره، چیزی هم بهش تعلق نمیگیره
البته من خیلی چیزا بهش میدم که لیاقتش را نداشت، اون بیش از حد مغروره و خانواده با فرهنگ و اگاهی هم نداره و زندگی را میدان جنگ اشتباه گرفتن و فکر میکنن لزوما باید حرفهای دخترشون انجام بشه و توجه ندارند که هیچ انسانی کامل نیست
اگر کسی این مطالب را میخونه توجه داشته باشه که خانواده همسر مهمتر از خود همسر هست
من فکر میکردم چون فامیل هست و اعتماد و خیلی مسائل دیگه وجود داره همچی حله اما به فرهنگ و آگاهی اجتماعی، درک مطالب، سواد، کمبودهای مالی، دید بد نسبت به همدیگر و .... توجه نداشتم و این شد که شد
حتما زندگی ما صمیمی و با محبت میشود اما خانوادش فراموش کردند یا توجه ندارند که من شخصیتم شکل گرفته و بدیهای آنها را فراموش نمیکنم، خدا همشون را حفظ کنه
من ازشون کینه ندارم و وقت نماز هم میگم بخشیدمشون اما بهشون محبتی هم ندارم و شرعا هم میتونم ازشون حمایت مالی و عاطفی نکنم
خانمم هم هیچ چیزی بنامش نمیکنم و مهریه اش را هم نمیدم وقتی فوت کردم شکایت کنه و از ارث برداشت کنه
حواسشون نیست دنیا بالا پایین داره
چقد اوضاع من بده که فقط بخاطر نبود دعوا خوشحال میشم
یک بزرگی بهم گفت اولین بار خدا شوخی را با انسان آغاز کرد اونجایی که گفت "ازدواج کنید تا در کنار همسرتان آرامش بگیرید"![]()









یا حداقل دعوا نمیکرد و ناراحتی بوجود نمی آورد مثل قبلا با کلی خوشحالی و ذوق میرفتم و بهش روحیه میدادم، و هر شب گردش میرفتیم، اخر هفته ها تفریح میرفتیم
اما الان دیگه بهش توجه نمیکنم و اهمیتی نداره، هرکاری میخواد بکنه، میخواد بره خونه مادرش بره، میخواد نره خوب نره، فوق فوقش بعضی وقتا هرچند روز براش شکلات یا تنقلات میخرم تا صداش درنیاد، امروز دیدم موهام خیلی سفید شده
، منم اونا با بی محلی اذیت میکنم، البته اونم محل من نمیزاره، اما اون بیشتر نیاز داره و من سرکار سرم گرمه


علاقه مندی ها (Bookmarks)