به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 87

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 18 تیر 97 [ 17:42]
    تاریخ عضویت
    1391-8-16
    نوشته ها
    54
    امتیاز
    5,053
    سطح
    45
    Points: 5,053, Level: 45
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 97
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    71

    تشکرشده 49 در 25 پست

    Rep Power
    0
    Array
    دوستان خوبم از همتون ممنونم
    آخیش عزیز پدر و مادرم بیش از حد روی من حساسن مخصوصا پدرم چون بخاطر ازدواج من خودشو مقصر میدونه بااینکه هیچوقت مشکلاتمو باهاشون در میون نذاشتم
    و همیشه وانمود کردم که همه چی روبراهه ولی اثری نداشته پدرم بارها گفته که از وقتی تو ازدواج کردی یک شب خواب راحت نداشتم
    شوهرمم رفتارش باهام پیش خونوادم خوب نبود توی هیچ مراسمی همرام نبود منم خیلی از رفت و آمدارو محدود میکردم ولی بعضی وقتا نمیشد مثلا عید فطر و قربان یا عید نوروز یا مراسم فارغ التحصیلی برادرام، نمیشد نرم چون هر بار پدرم زنگ میزد و رسما دعوتمون میکرد ولی اون نمیومد به هزار و یک ترفند متوسل میشدم ولی قدم از قدم برنمیداشت و علنا میگفت احترامی براشون قائل نیستم
    ولی برا خانواده خودش برعکس کوچکترین دورهمیها رو میرفتیم جاهایی که اصلا حضور ما لازم نبود ولی حتما بودیم و خیلی موارد دیگه
    توی تابستونم بعد از یه دعوای خیلی سنگین و البته بیمورد زنگ زد به بابام که بیا دخترتو ببر
    پدرم اومد و ازش خواست بشینه مشکلو حل کنیم ولی خیلی بی اعتنا رفت
    اونروز پدرم خیلی اصرار کرد که باهاش برم ولی نرفتم و گفتم تقصیر من بوده
    سر و صورتم کبود بود و پدرم خیلی ناراحت بود گفت چه تقصیری داشتی که این بلا رو سرت آورده هر کاریم کرده باشی حق نداشت اینکارو بکنه
    پدرم خیلی باهام حرف زدحرفاشم منطقی و درست بود ولی بازم رو حرف خودم موندمو طرف شوهرمو گرفتم
    باوجودیکه جلوی چشام به بابام توهین کرد و از خونه رفت بیرون و غرور بابامو شکست باوجودیکه میدونستم بابام دیگه آروم و قرار نخواهد داشت و دیگه هیچکدوم از ظاهرسازیامو باور نمیکنه ولی ازش خواهش کردم نادیده بگیره بجای شوهرم ازش معذرت خواستم و به پاش افتادم که منو ببخشه
    شوهرم که اومد با تمسخر گفت باباتم حاضر نشد ببردت اونام تورو نمیخوان به زور بهم چسبیدی و ..............
    الان خانوادم فکر میکنن بخاطر نازاییم شوهرم باهام بدرفتاری میکنه میگن قبول کن این ضعف خیلی مشکل سازه و اون آدمی نیست که با این مشکل منطقی برخورد کنه
    میگن بیشتر از این خودتو تحقیر نکن و از زندگیش برو بیرون
    آقا کمال من قبلا گفتم شوهرمو دیوانه وار دوست دارم وگرنه همون اوایل ازش دست میکشیدم و مطمئنم حتی ازش جدا هم بشم فراموش کردنش خیلی برام سخت خواهد بود
    پس هیچوقت نمیتونم به ازدواج مجدد فکر کنم و از طرفی با وجود ضعفی که در باروری دارم هرگز وجدانم راضی نخواهد شد که یه نفر دیگه رو از داشتن فرزند محروم کنم
    باید این دردو تا آخر عمرم تنهایی به دوش بکشم
    پدر و مادرم غیر از خوشبختی من چیزی نمیخوان و اونقد منو دوست دارن که نمیتونن ببینن شوهرم داره بخاطر این ضعف آزارم میده اونا از ماجراهای این چند روز خبر ندارن
    یعنی غیر از این سایت به هیچکس چیزی نگفتم و مطمئنم اگه بهشونم بگم باور نمیکنن چون بهش اعتماد ندارن
    آقا بهزاد عزیز من نمیشناسمتون ولی از خدا میخوام هر چی از خدا میخواین بهتون بده این مدت پیگیر مشکل من بودین و خیلی خوب راهنماییم کردین
    حرفاتون درسته ولی چیکار کنم که این وسط موندمو کاری ازم برنمیاد شوهرمم میگه دوسم داره ولی حاضر نیست بیاد و دل پدر و مادرمو بدست بیاره میگه خودت باید بیای
    پدرم بیماری قلبی داره و مادرم فشار خون بالا چطور بهشون بگم اون منو میخواد ولی حاضر نیست با شما حرف بزنه اون منو میخواد ولی باید دور شماهارو خط بکشم
    میدونم زندگی منه ولی اینم میدونم دل پدر و مادرم همیشه آشوبه و خدای نکرده اگه صد سال دیگه هم یه تار مو از سرشون کم بشه مطمئنم مسببش منم و هرگز خودمو نمیبخشم
    پدر مادرم غیر از من 3 تا فرزند دیگه دارن ولی روی من خیلی افراطی حساسن من چه طلاق بگیرم چه برگردم خوشبخت نخواهم بود چون اگه قبول کنم شوهرم منو میخواد با طلاق گرفتن یه مرد عاشق پیشه ولی کودک صفتو از دست میدم کودکی که معلوم نیست کی میخواد بزرگ بشه و برا من شوهری به تمام معنا باشه (اینو که میگم واقعا برام شده یه رویا یه شوهر که بتونم بهش تکیه کنم و بدونم تو سختیا همرامه) با طلاق گرفتن باید سنگینی بار مطلقه بودن و همراه درد نازاییو حسرت زجرآور مادر نشدنو بدوش بکشم و شوهری رو فراموش کنم که بینهایت دوسش داشتم و براش از عمر و جوونیم مایه گذاشتم
    اگه بخوام برگردم دل شکسته پدر و مادرم عذاب لحظاتم خواهد بود و اینکه با کوچکترین تنشی شوهرم بخواد اونا رو به باد ناسزا بگیره روح و روانمو نابود میکنه چون میدونم شوهرم اخلاقای بدشو نمیتونه ترک کنه

  2. کاربر روبرو از پست مفید روژینا تشکرکرده است .

    fahimeh.a (چهارشنبه 23 تیر 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. احساس تنهایی و خستگی (حالم بد است؛ ...)
    توسط 1dard در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: جمعه 16 مرداد 94, 23:20
  2. درآستانه جدایی با نامزدم هستم
    توسط زی زی گولو در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: سه شنبه 15 اردیبهشت 94, 22:23
  3. اقدام برای اشنایی بیشتر یا عمل به نتیجه استخاره ؟؟؟
    توسط محمد1391 در انجمن دو دلی در انتخاب همسر
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: جمعه 30 فروردین 92, 20:33
  4. پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: سه شنبه 26 دی 91, 21:39

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:19 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.