سلام اقای بهزاد
از شما ممنونم که وقت گذاشتید دوباره نظر دادید
ببینید زندگی ای که ما داشتیم میکردیم زندگی نبود . یه موقع هست رفت و امد کمه ولی روابط کیفیت خیلی خوبی داره ولی زندگی ما این جوری نبود
وقتی به هم می رسیدیم هر دوتاییمون حرفی برای گفتن نداشتیم ، یه کاری نبود که با همکاری هم اون کار رو به نتیجه برسونیم که به کمک اون روابطمون به هم دیگه نزدیکتر بشه
من ازش می پرسیدم که حقوق چقدر میگیری ، چقدر پس انداز داری تا الان که با هم روش برنامه ریزی کنیم ، ناراحت میشود از من میگفت اینا به تو مربوط نیست
شما بگید پس من تو زندگی حق اظهار نظر تو چی رو دارم ؟
منی که تو خونه ی پدریمم هر کاری میکردن از من نظر نمیخواستن خونه ی شوهرمم حق اظهار نظر ندارم ؟
در مورد روابط جنسی هم متاسفانه بله کم کم رو به نابودی رفت و خیلی اذیت شدم
نمی دونم چرا من و اون انقدر از هم دور بودیم چرا نتوستیم مثل بقیه روابطمون رو بهم نزدیک کنیم
یه بار ازش خواستم بریم پیش یک مشاور گفت من خودم صد تای این مشاورام اصلا قبول نکرد
خب با این وضعیت زندگی ما صفره از همه لحاظ
اگر بخوام از خوبی هاش بگم خب کم نیستن:
دست بزن نداشت هر چقدر هم عصبانی میشد
بهم احترام میذاشت جایی میرفتیم میگفت تو جلوتر برو من پشتتم
طاقت ناراحتیمو نداشت یه موقع هایی میدید داره بی انصافی میکنه هر جور شده از دلم در میاورد
از کاری منعم نمیکرد ، مثلا فلان مهمونی نرو ، نمیخوام درس بخونی ، باشگاه نمیخوام بری و...
اوایل اشپزی بلد نبودم هیچ وقت ایرادشو همو. لحظه نمیگفت اون لحظه فقط تشکر میکرد و چند روز بعد یا فرداش در موردش اظهار نظر میکرد که این خودش بنظر من یه سیاسته
از همه مهمتر یادم نمیره روزای اول نامزدیمون من افسردگی شدیدی داشتم که شوهرم خیلی کمکم کرد تا از اون وضعیت دربیام و از جهت تا اخر عمرم مدیونشم
اینا رو گفتم بگم خوبی هم داشته ولی خب نتونستیم کنار بیاییم
من یه زندگی شاد و سرزنده که توش همکاری و دوستی باشه میخواستم که این اخری ها خیلی زندگیمون بی روح شده بود








علاقه مندی ها (Bookmarks)