نقل قول نوشته اصلی توسط بابک 1369 نمایش پست ها
سلام. من 4 ساله عضو تالار همدردی ام و بیشتر تاپیکها و مشکلات کاربرا رو می خونم، اما تا حالا موردی مثل شما رو ندیده بودم!
زیاد دیدیم که طرف بدون اینکه علاقه ای به همسرش داشته باشه از سر دلسوزی بله رو گفته و ازدواج کرده. ولی این مدل رو ندیدم که پسر موقع خواستگاری تهدید و فحاشی کنه و بعد تازه شما بهش جواب مثبت بدید !!!
مشخصه که شما در سن کم و نهایت خامی و بی تجربگی ازدواج کردید. البته همین الان هم تا حدی تفکرتون منطقی و بالغانه نیست. از این حرفتون مشخصه که گفتید دعوای شما حتی بعد از عقد هم ادامه پیدا کرد. مگه توقع دیگه ای داشتید و دارید؟
اکثریت قبل از ازدواج خودشون و اخلاقشون رو خیلی بهتر می کنن، صبورتر هستند، بیشتر تحمل می کنن و غیر، و قبل از عقد خودشون رو خوب نشون میدن که خرشون از پل بگذره، بعد خودشون رو رها می کنن. یعنی تازه قبل از عقد بیشترین زمان صلح و خوشی باید باشه.

اما برای راه حل شرایط حاضر. زمانی هست که مثلا همسر ایرادات و نقص های اخلاقی داره، که طرف مقابلش میتونی با تلاش و از خودگذشتگی وضعیت رو مدیریت کنه عوض طلاق گرفتن. تا یه درصدی با رفتار خودش رفتار همسرش رو بهتر کنه و تا یه حدی هم باید بسازه و نادیده بگیره .
اما در مورد شما با تعاریفی که از همسرتون گفتید کاملا مشخصه که تعادل روحی ندارند و شخصیتش این طوره. به فکر این هم نباشید که همسرتون رو تغییر بدید. چون هیچ همسری تا حالا نتونسته همسرش رو تغییربده که شما دومیش باشید.
من خودم پیشنهادم بهتون اینه که وقت رو اصلا بیش از این از دست ندید. به فکر حرف مردم یا غصه پدر مادرتون هم نباشید. اگر تصمیمی رو که الان باید بگیرید ، 3 سال بعد بگیرید، هم عمر و موقعیت خودتون رو سوزوندید و هم غم و مشکلات پدرمادرتون رو بیشتر کردید. به این هم فکر کنید شما هنوز جوون هستید و زمان براتون خیلی مهمه. با مشاوره حضوری مشورت کنید و برای تصمیم نهایی وقت رو از دست ندید
سلام دوست عزیزم من تقریبا همسن شما هستم
بله مورد من خیلی متفاوته و هرچی تایپیک خوندم با مورد من کاملا متفاوته
آره من واقعا خیلی بچه بودم و ناپخته الان که فکرشو می کنم حرصم میگیره ولی تو این چند سال اینقدر غصه گذشته رو خوردم دیگه خستم ب نظرم خوبه که آدم تو مجردی بآ جنس مخالف در حد متعارف هم کلام بشه چون حداقل بعضی چیزارو یاد میگیره من خیلی ساده بودم اون موقع ولی دیگه کاریه که شده
من خیلی دلسوزی بیخود می کنم برای بقیه و چو بشم خوردم
تو دوران عقد دعوای ما مثلا سر اینکه به من میگفت بآید خانوادت بزارن تنها بریم بیرون یعنی اصلا نذاشت یکی دو هفته بگذره کم کم برا خانوادم عادی بشه هرچند اصلا هم آدمای سخت گیری نیستند یا اینکه سر اینکه کجا مراسم بگیریم که اون دست من نبود و پدرم این شرط گذاشته بود که مراسم شهر ما باشه چون فامیلای مشترکمون همه اینجا هستن
و خیلی موارد ریز و درشت دیگه که الان مخم دیگه هنگ کرده اونارو بگم
بعد از یه هفته با مادرش اومد دنبالم ولی من گفتم برنمیگردم حداقل فعلا آمادگی ندارم که برگردم