اینکه بزرگتر به نظر میام نظر لطفتونه .
متاسفانه به این سوالایی هم که پرسیدین فک کردم خیلی . نه الان. از همون اوایل رابطم .
تهش واسم مث روز روشن بود و فقط داشتم خودمو گول میزدم . حتی به خودشم گفتم این وسط من میشم مهره سوخته . میگفت ازین حرفا نزن توروخدا . ولی همینم شد .
اون خانومم همین احساسو نسبت به این رابطه داشته . ما خییییییلی راجع به احساساتمون نسبت به هم حرف زدیم .
نه ازین حرفای جلف که "میمیرم برات" و "بدون تو میمیرم" و ... نه .... ولی هر دو وابسته شدیم . هردو تا اندازه زیادی روی هم تاثیر گذاشتیم . اون کمتر وابسته شد . انگار منطق اون بهتر بود . اگه پسر دیگه ای از قبل باهاش دوست نبود قطعا تا یه مدت زیادی میموند پیشم که اونوقت خدا میدونست تهش میرسیم به کجا !!! ما بعد یه مدت به هم قول دادیم که بهم احساساتمونو بگیم و الکی از هم مخفیش نکنیم . به همین خاطره که جدا شدن ازش هنوزم سخته و فقط دارم تحمل میکنم .
منظور خاصی نداشت . نمیتونست اسم دیگه ای روی رابطمون بزاره . دلیلش واسه من واضحه تقریبا . ما داشتیم بهم کمک میکردیم ولی خب ممکن نبود بیشتر ازین به جایی برسیم . حتی بعد اینکه بهم گفت متعهد شدن که ازدواج کنن میگف نمیخام کلللا رابطم باهات قطع شه !!! که این اصلا از لحاظ اخلاقی درست نبود و خودشم اسیب میدید . ببخشید ولی دیگه داره حالم بد میشه نمیتونم بیشتر توضیح بدم .... این چیزا فقط باعث میشه کل اتفاقا رو باز به یاد بیارم !![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)