سلام
توی این مدت چند روزی با شوهرم در ارتباط بودیم،یکی دو روز خوب بود ولی بعد چندباری باهم دعوامون شد و بیشتر و بیشتر ازش دلسرد شدم.احترام بینمون کاملا از بین رفته و خیلی راحت بهم توهین میکنه.
حال بدی که اوایل داشتم برگشته،کاش هیچوقت باهاش حرف نمیزدم.
احساس ضعیف بودن دارم.احساس تنهایی،حس میکنم خدا هم تنهام گذاشته
همش یا دارم به حماقت های گذشتم فکر میکنم یا به آینده ای که پر از ابهامه و قراره شرایط سخت تر از الان بشه.
اصلا حوصله بیرون رفتن رو ندارم.
قبلا با خریدن لباس های بچگونه و وسایل سیسمونی حال خودمو عوض میکردم.ولی الان حتی همون هم حالم رو بدتر میکنه.نگاهشون که میکنم نمیدونم اصلا میشه ازشون استفاده کنم.
اصلا میزارن پیش من باشه.
ذوق همه چی رو ازم گرفتن،زندگی بچه دار شدن
همش به خودم لعنت میفرستم که توی عقد جدا نشدم و فکر میکردم میتونم زندگیمو درست کنم.
در برابر بچم احساس گناه زیادی دارم.عامل بدبختیش منم.
من به خاطر خودم یک انسان رو بدبخت کردم.
نصف روزم به گریه کردن میگذره
نیاز دارم یکی درکم کنه
یکی بفهمه کم آوردم،یکی درک کنه که من تکیه گاه میخواستم.
نیاز دارم شوهرم بفهمه من نیاز دارم مثل یه مرد پشتم باشه.
اینکه با به دنیا اومدن بچه مشکلاتم بیشتر میشه حالمو بدتر میکنه.من تا همین جا هم کم آوردم.