سلام....
نمیدونم نوشتن الانم محلی از اعراب داره؟ یا نه؟
سنجاب عزیز....اینکه فرمودید شما در زمان مجردی تحصیل کردید و نتایج خوبی کسب کردید من منکر این قضیه نمیشم که خیلی با فرد متاهل متفاوت...اما همسر من وقتی دکترا را شروع کردن که هم متاهل بود وهم فرزند اولم بود....اما همچنان موفق بودند شکر خدا....برای اینکه من خیلی خیلی سعی کردم جو خونه رو مطابق خواسته ایشون تنظیم کنم....همه کارهای فرزندم رو خودم تقبل میکردم....از حمام و کلاسها و استخر و خرید مهمونی....من همه مهمونی رو خودم با پسر م میرفتم و از همسرم میخواستم آخر آخرت بیاد و همه فامیل های خودم و حتی همسرم رو توجیه کرده بودم......متاسفانه همین انتظار رو از همسرم داشتم....
کلمه انتظار داشتن شاید تو زندگی زناشویی خوب و.پسندیده نباشه اما ته دلم این بود که وقتی نوبت من بشه ایشون هم همکاری میکنند جون به طور ضمنی در این مورد صحبت کردیم
***
حالا دیگه گذشته....من تقریبا در شرف انصراف هستم....چون واقعا میدونم در این شرایط فشار زیادی رو خودم میاد...اما به گفته دوستان یه خشم نهفته دارم....نتونستم مساله رو با خودم حل کنم....فقط دیگه از رو انگاری و خستگی این کار رو کردم
**یاد چند سال پیش که زندگی مشترک رو شروع کردیم ومن چقدر ایده و هدف داشتم و الان فقط خسته ام میرفتم دلم برای این همه سال و الانم ....
****اصلا از موج منفی خوشم نمیاد....اما وقتی میبینم همه خوشحال اند از تصمیمم خیلی بیشتر ناراحت میشم
++++
اون قضیه شرکت هم در حالت معلق مونده....همسرم فعلا طرح دیگه ای با یک سرمایه دار داره انجام میده ذهنش درگیره.....عنوان کردن موضوع شرکت دوباره بعد از صحبت اون روز فعلا دیگه ضروری نمی بینم.
میدونم باید حس ام رو تغییر بدم اما نمیدونم چطوری انگار هر چقدر تلاش میکنم بدتر میشه#ممنون دوستان