با این شرایط شما اصلا به ازدواج نمی رسین که حالا فکر خوب و بدش هستین.مشکل شما به نظرم اینه که ته ذهنتون منتظر معجزه هستین.این معجزه هم یا سازش پدر و مادرتونه یا شاهزاده سوار بر اسب سفید که بیاد و نجاتتون بده و خوب جفتش بیشتر شبیه شوخیه.به نظر خودت اون پسری که به خاطر یاوه گویی مردم درباره جدا زندگی کردنت از ازدواج باهات منصرف میشه مورد مناسبی برای ازدواجه؟شما که خودتو کالای جنسی نمی دونی و روی حفظ شان و احترامت به عنوان یه انسان حساس هستی چطور به این تحقیر تن میدی؟
استقلال یه پروسه سخت و دردناک و پرزحمته.شما در حال حاضر امنیت نسبی ات رو به آزادی و آرامش و استقلالت ترجیح دادی ولی خبر بدی برات دارم اون هم این که این امنیت کاذب هم به زودی فرو خواهد ریخت و با بالا رفتن سن پدر و مادرت تنش ها و گرفتاری ها بیشتر میشه.اون وقت شما می مونی و عمر رفته و اطرافیانی که بابت هیچ کدوم از فشارهایی که بهت آوردن خودشون رو مسئول نمی دونن.این رو یادت باشه که اگر الان زندگی ت رو نجات ندی خودت مسئول شکست ات در زندگی خواهی بود و این تویی که صد در صد رنج شکست رو باید تحمل کنه و بعدها حق نداری شنل قربانی رو رو دوشت بندازی و از دیگران طلبکار باشی.الان فرصت هست و ممکنه فردا همین فرصت رو هم نداشته باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)