
نوشته اصلی توسط
Hanli
حرفاتونو قبول كردم، ديگه كاريش ندارم، اون به زندگى و كارهاى كثيف عادت كرده درست هم نميشه. طلاق ميگيرم، چند ماه غصه ميخورم و تموم ميشه، به قول يكى از دوستان كه اينجا نوشته بود، چند ماه غصه خوردن بهتر از يك عمر غصه و عذابه. واقعا ديگه خسته شدم از اين مدل زندگى جهنمى.
اولين ارتباطم نيست ولى اولين تجربه منه كه شكستم و له شدم. اولين باره كه به جنس مذكر محبت يكطرفه ميكنم، اولين باره كه بى ارزش ميشم و تنهايى رو از عمق وجودم حس ميكنم، دوران مجرديم اينقدر حس تنهايى نداشتم، اولين باره كه كوتاه ميام و بى ارزش ميشم، كتك ميخورم و دم نميزنم.
من خيلى خواهان و خواستگار داشتم، خيلى مغرور و پرادعا بودم، هيچ وقت به جنس مذكر نه محبتى كردم و نه توجهى. هيچ وقت يادم نمياد با پسرى دوست شده باشم و بهش زنگ بزنم، هميشه بهم زنگ زدن و من دوست داشته شدم، حتى خود محمد هم تو شش ماه دوستى خودش يكطرفه بهم زنگ ميزد و محبت ميكرد.من قبل ازدواجم هميشه احساس زيبايى ميكردم، كسى نبود بگه چه چشماى قشنگى دارى، چه خوش اندامى، چه پوست صاف و بلورى دارى.... از وقتى با محمد ازدواج كردم حس ميكنم زشت ترين آدم روى زمينم، حس ميكنم هيچ زيبايى نداشتم و شانس آوردم محمد باهام ازدواج كرده.
علاقه مندی ها (Bookmarks)