به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 159

Threaded View

  1. #13
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 مرداد 96 [ 12:17]
    تاریخ عضویت
    1395-1-15
    نوشته ها
    112
    امتیاز
    2,270
    سطح
    28
    Points: 2,270, Level: 28
    Level completed: 80%, Points required for next Level: 30
    Overall activity: 46.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger First Class1 year registered
    تشکرها
    81

    تشکرشده 99 در 49 پست

    Rep Power
    27
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط Hanli نمایش پست ها
    سلام
    من ديروز تصميم گرفته بودم برگردم خونمون كه شوهرم زنگ زد و گفت نهار مهمون دعوتيم ميام دنبالت بريم، رفتيم مهمونى كه خيلى هم خوش گذشت و شب كه برگشتيم خونه باز هم كنار هم خوب و خوش بوديم و طبق معمول حسش ميومد و اون فرار ميكرد ازم، منم كاريش نداشتم. امروز صبح كه از هم خداحافظى مى كرديم تو ذهنم بود كه ديگه برم خونمون ولى بهش نگفتم كه ميرم، بهم گفت از دانشگاه كه برگشتى آماده شو بيام دنبالت بريم كادو بخريم بريم خونه دوستم (بچه دوستش تازه به دنيا اومده) گفت مامانم هم باهامون مياد گفتم باشه (در حاليكه اومدن مامانش خيلى غيرعاديه چون محمد هنوز متوجه نيست كه ازدواج كرده و متأهل شده و همه جا بايد با زنش بره نه مامانش هنوز عقلش نميرسه كه مامان تموم شد و الان اين زندگى متاهلى و زنه كه در أولويته و لازم نيست هرجا ما بخوايم بريم مامان ايشون هم بايد بياد) خلاصه من عصرى كه رفتم خونه شام درست كردم كه زود بياد بخوريم و كادو بگيريم بريم، ديدم با مامان و باباش اومدن دنبالم.
    سوار ماشين شدم محمد گفت حنا كادو چى بخريم، مامانش نذاشت من جواب بدم گفت حنا چه ميفهمه خودت بايد تشخيص بدى، محمد با شوخى گفت حنا تو خوب بلدى خريد كنى يا مامانم. منم با لبخند گفتم معلومه كه كى ميتونه خوب خريد كنه. محمد هى شوخى ميكرد ميگفت نكنه منظورت اينه كه تو از مامانم بهتر خريد ميكنى منم با خنده گفتم تو كه جواب سئوالى رو ميدونى چرا ميپرسى. مامانش گفت از آدم سئوال كه بپرسن آدم بايد جواب بده، چه اشكالى داره بذار بپرسه. بعدشم گفت خداروشكر هيچ وقت هيچكس نميتونه به بچه هاى من نفوذ كنه، منم همينطورى خشكم زد هيچى نگفتم.
    بعدش يدفعه گفت پسردايى بابا فوت كرده بهش تسليت گفتى، منم يه لحظه گفتم ببخشيد حواسم نبود شرمنده، تسليت ميگم، يدفعه مامان محمد شروع كرد خنديدن با حالت تمسخر گفت تو پس چى يادت ميمونه. منم هيچى نگفتم.
    محمد گفت فردا مراسم چهلم عمه باباى حناست حتما بريم. مامانش پرسيد فردا يا پس فردا. منم چون ناراحت بودم اصلا حواسم نبود جوابش رو بدم كه يكدفعه محمد داد زد گفت چرا خودت رو زدى به خنگى، با تو مامانم جواب بده. منم گفتم نميدونم نپرسيدم، دوباره داد زد گفت چرا نبايد بدونى؟! تو پس چى ميدونى. منم هيچى نگفتم.
    بعدش رفتيم يه مغازه اى، مامانش يه ظرف كريستال انتخاب كرد، منم گفتم خوشگله، يه ظرف ديگه نشونش دادم گفتم خوب نيست. همون رو انتخاب كرديم و خريديم. محمد اومد تو مغازه گفت من ميخوام يه كم واسه خونه ظرف بگيرم، رفتم گفتم چى ميخواى گفت من زن شدم ديگه دارم عوض تو خريد ميكنم، ديگه خيلى ناراحت شدم گفتم حرفتو بزن ديگه چرا متلك ميگى.
    بعدش مامانش گفت ميدونى حنا بهت نميشه حرفى گفت زود ناراحت ميشى، اومدى مثل مجسمه وايستادى نه نظر ميدى نه حرفى ميزنى، اينجورى پيش برى هيچى ياد نميگيرى، بايد زرنگ باشى. محمد گفت آره مامان اين خيلى خنگه. من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
    بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.

    از وقتى اومدم فقط گريه ميكنم، انقدر بغض دارم كه تموم نميشه. قسمت دردناك قضيه اينجاست كه مامانم شنيد من هاى هاى با صداى بلند دارم گريه ميكنم يك بار نيومد تو اتاق بپرسه چى شده!!!!! بابام اومد پرسيد منم توضيح دادم براش گفت اينا كه چيزى نيست، گفت زندگى همينه ديگه بايد بسازى، بعدش هم رفت.

    نيم ساعت بعد دوباره اومد گفت ميخواى به محمد زنگ بزنم بياد اينجا حرف بزنيم، گفتم نميخوام (چون ميدونم مامان باباى من هيچوقت نميتونن از من دفاع كنن و زود كم ميارن و ميگن بله شما راست ميگين تقصير از حناست) گفتم نميخوام كسى دخالت بكنه، خودم حلش ميكنم.
    من ديگه صبر و تحمل و احساسم تموم شده، ميخوام زود خلاص بشم از اين وضعيت غيرقابل تحمل.
    مدير محترم همدردى تو تاپيك همه نظر ميدن ولى اصلا تاپيك طولانى و مشكل سخت من واسشون اهميتى نداره.
    من چرا هيچ جا شانس ندارم؟!

    حنا جان زندگی فکر خیلی از بچه های تالار حتی خودم شده. خواهش میکنم قدر خودتو بدون. من هر زمانی میاو تالار میان تاپیکت ببینم که چی کار کردی خلاصه.
    این پستت رو که میخوندم فقط حرص میخوردم.
    چرااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااا میزاری کسی بهت بی احترامی کنه. وقتی خودت احترام خودتو نگه نمیداری چه انتظاری از شوهر و مادر شوهرت داری؟

    من خودمو میزاشتم جات میدیدم خیلی جاهاه رفتار دیگه ای می کردم و شاید با سیاست تر ولی بیشتر که فکر کردم از نظر احساسب شرایط تو خیلی فرق میکنه و به قول خودت شاید همون ها باعث شده که رفتار سیاست مندانه ای نداشته باشی.


    من اگه جای شما بومدم و تصمیم به جدایی و رفتن خونه مامانم داشتم واسه همون محمونی هایی هم که محمد پیشنهاد داده بود میگفتم اگه بد نمیشه تنها بری من ترجیه میدم برم خونمون به کارام برسم. و میرفتم خونمون.
    شما میخوای ازمحمد دور شی تصمیم به جدایی داری. دیگه چرا امروز فردا میکنی. چرا باهاش میری مهمونی گلم. اون یه جمله هم فرمالیته هست اصلا بد بشه برات. مهم تویی. بزار تنها بره.

    برخوردات جلوی حرفا و تیکه های مادر شوهرت خیلی منفعلانه بود خیلی.

    تو بحث خریدو اینا من اگه بودم تو جواب سوال شوهرم میگفتم به نظر خودم و اطرافیانم تو مواردی که علاقه دارم و برام مهمه سلیقه خوبی دارم. ولی احتملا تو این مورد مامانت بیشتر تجربه داره . میتونه کمک کنه.
    و اجازه توهین بیشتر نمیدادم. اگه هم ادامه میدادن. حتما به شوهرم میگفتم که اگه فکر میکنی حضورم لازم نبود. من اصراری نداشتم برای خرید باشم.
    که بودنن دارن رفتار اشتباهی میکنن. بعدش هم راستش حتما حداقل یکی از مواردی که مادر شوهرم پیشنهاد داده بود رو زیر سوال می بردم.

    و بعد از اون برخرود بد شوهر و مادر شوهرت تو مغازه (البته تا جایی تحت تاثیر رفتار خودت بوده. ولی باز هم حق نداشتم اینقدر بی احترامی کنن) میرفتم خونه مادرم. سوار ماشین هم نمیشدم.
    دیگه سیلی زدن جلو پدر شوهرت که نوبر بود. اصلا موندم. دیگه وقتی گفته چرا خودا حافظی نکردی /فتی ببخشید میام خدا حافظی کنم..
    یعنی حنا بخدا اگه باز شوهرت زنگ بزنه بگه شام بریم بیرون حرف بزنیم. بیا بریم مهمونی. بیا خونمون. با مامانم دعوام شد و و و و و و الان پیش محمدم. خونه محمدم. مهمونی ام. واقعا هیچ مدله نمیتونم درکتم کنم. هیچ مدله.
    تحت هیش شرایطی کاری ب کار محمد نداشته باش تحت هیچ شرایطی نرو سمتش. نرو خونش نرو مهمونی. نرو باهاهش شام بیرون...

    بعدش هم حرفای اون اطرافیانت هم هیچ تاثیری نداشته باشه لطفا روت. بله رفاه خیلی خیلی خیلی خوبه اصلا هم اهمیت نداره شوهرت عاشق نباشه. اصلا مهم نیس. ولی احترام حداقل حق هر انسانی هست تو هر رابطه ای.
    شما هم قرار نیس با یه شوهر عاشق زندگی کنی. یه زندگی که همه چش نرمال و عادی باشه به نظرم خیلی بهتر از زندگی اینجوری. نه شوهر عاشق بی پول نه شوهر پولدار بی عار. (ببخشید)
    نمیدونم چرا فکر میکنی قراره این دوتار و باهم مقایسه کنی و اگه تصمیم به جدایی گرفتی قراره با یه ادم عاشق بی پول زندگی کنی.

    حنا هییییییییچ کاری نکن. هیچ کاری هم بهش نداشته باش. زنگم زد بگو تا وقتی یاد نگفتی احترام همسرت رو نگه داری با هم تماس نگیرو علاقه ای ندارم باهات حرف بزنم. وقیقا همین طور و همین قدر مصمم.
    بخدا بری باهاهش حرف بزنی شام بخوری کادو بگیری شبم بگب همه چی خوب بود .خودم میزنمت.

    حداقل دو ماه هیچ کاریشن داشته باش ونه به خاطر اون. بخاطر روح و روان خودت.
    بخدا نمیفهمی چه بلایی داره سرت میاد. ادم حس میکنه همه این چیزا برات عادی شده. که اینقدر عادی برخورد میکنی
    حنا محمد مرددددددددددددددددددددد. نه کاری به خیانتش داشته باش که کجاس با کیه . نه به زنگ زدن نزدنش نه به دوشنبه شدنش.
    یعنی چی که امروز دوشنبس روز تو
    تو باید برا اون روز تعیین کنی . نه اون یاد حرفات می افتم فقط حرص میخورم.

    خواهش میکنم جوابشو نده و دیگه نبینش. جهنم خونت بهشته جلو این زندگی

  2. 3 کاربر از پست مفید tanha67 تشکرکرده اند .

    Shadi2 (شنبه 15 آبان 95), بارن (شنبه 15 آبان 95), خانم مهندس (شنبه 15 آبان 95)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:29 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.