
نوشته اصلی توسط
Hanli
سلام
من ديروز تصميم گرفته بودم برگردم خونمون كه شوهرم زنگ زد و گفت نهار مهمون دعوتيم ميام دنبالت بريم، رفتيم مهمونى كه خيلى هم خوش گذشت و شب كه برگشتيم خونه باز هم كنار هم خوب و خوش بوديم و طبق معمول حسش ميومد و اون فرار ميكرد ازم، منم كاريش نداشتم. امروز صبح كه از هم خداحافظى مى كرديم تو ذهنم بود كه ديگه برم خونمون ولى بهش نگفتم كه ميرم، بهم گفت از دانشگاه كه برگشتى آماده شو بيام دنبالت بريم كادو بخريم بريم خونه دوستم (بچه دوستش تازه به دنيا اومده) گفت مامانم هم باهامون مياد گفتم باشه (در حاليكه اومدن مامانش خيلى غيرعاديه چون محمد هنوز متوجه نيست كه ازدواج كرده و متأهل شده و همه جا بايد با زنش بره نه مامانش هنوز عقلش نميرسه كه مامان تموم شد و الان اين زندگى متاهلى و زنه كه در أولويته و لازم نيست هرجا ما بخوايم بريم مامان ايشون هم بايد بياد) خلاصه من عصرى كه رفتم خونه شام درست كردم كه زود بياد بخوريم و كادو بگيريم بريم، ديدم با مامان و باباش اومدن دنبالم.
سوار ماشين شدم محمد گفت حنا كادو چى بخريم، مامانش نذاشت من جواب بدم گفت حنا چه ميفهمه خودت بايد تشخيص بدى، محمد با شوخى گفت حنا تو خوب بلدى خريد كنى يا مامانم. منم با لبخند گفتم معلومه كه كى ميتونه خوب خريد كنه. محمد هى شوخى ميكرد ميگفت نكنه منظورت اينه كه تو از مامانم بهتر خريد ميكنى منم با خنده گفتم تو كه جواب سئوالى رو ميدونى چرا ميپرسى. مامانش گفت از آدم سئوال كه بپرسن آدم بايد جواب بده، چه اشكالى داره بذار بپرسه. بعدشم گفت خداروشكر هيچ وقت هيچكس نميتونه به بچه هاى من نفوذ كنه، منم همينطورى خشكم زد هيچى نگفتم.
بعدش يدفعه گفت پسردايى بابا فوت كرده بهش تسليت گفتى، منم يه لحظه گفتم ببخشيد حواسم نبود شرمنده، تسليت ميگم، يدفعه مامان محمد شروع كرد خنديدن با حالت تمسخر گفت تو پس چى يادت ميمونه. منم هيچى نگفتم.
محمد گفت فردا مراسم چهلم عمه باباى حناست حتما بريم. مامانش پرسيد فردا يا پس فردا. منم چون ناراحت بودم اصلا حواسم نبود جوابش رو بدم كه يكدفعه محمد داد زد گفت چرا خودت رو زدى به خنگى، با تو مامانم جواب بده. منم گفتم نميدونم نپرسيدم، دوباره داد زد گفت چرا نبايد بدونى؟! تو پس چى ميدونى. منم هيچى نگفتم.
بعدش رفتيم يه مغازه اى، مامانش يه ظرف كريستال انتخاب كرد، منم گفتم خوشگله، يه ظرف ديگه نشونش دادم گفتم خوب نيست. همون رو انتخاب كرديم و خريديم. محمد اومد تو مغازه گفت من ميخوام يه كم واسه خونه ظرف بگيرم، رفتم گفتم چى ميخواى گفت من زن شدم ديگه دارم عوض تو خريد ميكنم، ديگه خيلى ناراحت شدم گفتم حرفتو بزن ديگه چرا متلك ميگى.
بعدش مامانش گفت ميدونى حنا بهت نميشه حرفى گفت زود ناراحت ميشى، اومدى مثل مجسمه وايستادى نه نظر ميدى نه حرفى ميزنى، اينجورى پيش برى هيچى ياد نميگيرى، بايد زرنگ باشى. محمد گفت آره مامان اين خيلى خنگه. من محمد رو كشيدم اينور گفتم چرا با من اينجورى حرف ميزنى، مادر و پسر از وقتى سوار ماشين شدم هر چى از دهنتون دراومد گفتين. گفت چيزى نگفتيم بزرگش نكن. بعدشم گفت صداتو بيار پايين گفتم من اصلا ميرم خونمون، مامانش جلو اون همه آدم تو مغازه داد زد گفت برو به جهنم. منم با گريه رفتم بيرون، محمد هم پشت سرم اومد بيرون و داد ميزد منم جوابشو ميدادم كه باباش از ماشين پياده شد داد زد سرم گفت واسه چى داد ميزنى بيا سوار شو. منم رفتم نشستم تو ماشين محمد اومد پيش باباش تو خيابون يه سيلى زد تو صورتم.
بعدش رفتيم خونه، من بدون اينكه چيزى بگم از ماشين پياده شدم رفتم خونه، به محمد گفتم من نميام مهمونى سرم درد ميكنه، گفت ميل خودته، گفت با مامان و بابام خداحافظى كردى، گفتم نه. برگشتم برم كه باهاشون خداحافظى كنم محمد گفت تو چرا به پدرمادر من بى احترامى ميكنى، گفتم من كى بى احترامى كردم. گفت برو وسايلاتو بردار ببرم بذارمت خونه مامانت. رفتم وسايلامو جمع كردم اومدم پايين ديدم رفتن. منم كليداى خونش رو گذاشتم اونجا و اومدم خونمون.
از وقتى اومدم فقط گريه ميكنم، انقدر بغض دارم كه تموم نميشه. قسمت دردناك قضيه اينجاست كه مامانم شنيد من هاى هاى با صداى بلند دارم گريه ميكنم يك بار نيومد تو اتاق بپرسه چى شده!!!!! بابام اومد پرسيد منم توضيح دادم براش گفت اينا كه چيزى نيست، گفت زندگى همينه ديگه بايد بسازى، بعدش هم رفت.
نيم ساعت بعد دوباره اومد گفت ميخواى به محمد زنگ بزنم بياد اينجا حرف بزنيم، گفتم نميخوام (چون ميدونم مامان باباى من هيچوقت نميتونن از من دفاع كنن و زود كم ميارن و ميگن بله شما راست ميگين تقصير از حناست) گفتم نميخوام كسى دخالت بكنه، خودم حلش ميكنم.
من ديگه صبر و تحمل و احساسم تموم شده، ميخوام زود خلاص بشم از اين وضعيت غيرقابل تحمل.
مدير محترم همدردى تو تاپيك همه نظر ميدن ولى اصلا تاپيك طولانى و مشكل سخت من واسشون اهميتى نداره.
من چرا هيچ جا شانس ندارم؟!
علاقه مندی ها (Bookmarks)