ممنون از اینکه با وجود این همه تاپیک در سایت حداقل شما به مشکل من توجه میکنید
ایراد های من از نظر ایشون یکی ش این هست که دوست داشتن من رو باور نداره
مدام گذشته رو تکرار میکنه همیشه شاکیه و همش دنبال جوابه میگفت جواب میخوام هیچ مدله قانع نمیشد... مشکلمون ظاهرا همین پیام های تلگرامه اما بیشتر اینارو بهانه کرده چون در جلسه مشاوره مدام حرف های گذشته رو وسط میکشید..ایشون هنوز قضیه ای که یک سال پیش به خاطرش چندین بار مشاوره رفتیم و خودش گفت برام حل شده رو ول نکرده و دوباره اون قضیه رو مطرح کرد.. زمانی که اومد خواستگاری م من دانشجو بودم و یکی از همکلاسی ها که آدم خیلی راحتی بود( با همه ) و به دلایل خودش سر کلاس ها نمیومد و چند باری از من جزوه گرفته بود، این رو هم بگم که اصلا من آدمی نبودم که که اهل رفاقت یا دوستی با پسری باشم اما با توجه به اینکه دوره ارشد بود خوب سخت گیری هایی که دوره کارشناسی داشتم و الان از نظرم غلط بوده رو نداشتم.. یکی از جزوه های من دست همون همکلاسی که اشاره کردم جا مونده بود و یکی دو ترم بود که اصلا ایشون دانشگاه نمی یومد ..بعد از خواستگاری همسرم که البته من یه مقدار تردید داشتم و خانواده م هم صد در صد اکی نبودن به خصوص مادرم ..در تمام مدتی که من تردید داشتم همسرم مصر بود با من ازدواج کنه به هر قیمتی که بود که به قول خودش میگفت اون موقع داغ بودم............تردید من اوایل روی ظاهر ایشون بود که بیشتر تحت تاثیر مادرم بودم اما خیلی زود این قضیه تمام شد یعنی بعد از یک مدت آشنایی البته با در جریان بودن خانواده ها... ( ایشون منو تو محل کارشون دیده بود و چند روز بعد از آشنایی ازم خواستگاری کرد و ازم شماره منزل گرفت که با خانواده م تماس بگیرن.. یعنی ما هیچ رابطه دوستی با هم نداشتیم) بعد از یک مدت آشنایی من ظاهرش رو پسندیده بودم اما تردید داشتم روی شناختش و شخصیتش ولی یه سری از معیارهای اصلی من رو داشت و مهمتر از همه اینکه عاشقم شده بود و من همیشه دوست داشتم با کسب ازدواج کنم که عاشقانه بهم علاقه داشته باشه..البته الان بعد از گذشت این همه مدت میببنم واقعا شرط کافی نیست...رفتیم مشاوره قبل ازدواج و تست شخصیت دادیم مشاور به من گفت کمال گرا هستی و راجع به همسرم چیز خاصی نگفت و گفت برای ازدواج مناسب هم هستید.. خلاصه با و جود اینکه من خواهر بزرگتر از خودم داشتم که ازدواج نکرده بود و من بابت همین قضیه از همون اول گفته بودم که قصد ازدواج ندارم اما همسرم گفت شما بله رو بگو مسائل اجرایی برای بعد ازدواج خواهرت...اما بعد اینکه من بله رو گفتم با خانواده ش اومد که محرم بشیم به هم ...بعد از محرم شدن مامانم به خاطر اینکه آینده خواهرم دچار مشکل نشه( البته الان واقعا پشیمون هست که چرا این رفتار رو داشته..ولی خب مادر بود و نگران).وقتایی که ما میرفتیم بیرون به من میگفت مراقب باش از فامیل و آشنا کسی نبینن شما رو .. یکی دیگه از گلایه های مکرر همسرم الان همین موضوعه که چرا اینقدر گفتین کسی نبینه شما رو.... بعد از اینکه محرم شدیم اون همکلاسی که گفتم یکی از جزوه هام دستش مونده بود باهام تماس گرفت و خیلی راحت طوری که با همه صحبت میکرد گفت سلام، کجایی؟ میخوام جزوه ت رو بهت بدم.. من پیش همسرم بودم و او این صحبت ها رو شنید و بدبینی هاش از همونجا شروع شد ................که اوایل با لحن آروم و رفته رفته با داد و فریاد... با خانواده ش قرآن وسط کشیدن که اگه رابطه عاطفی با این طرف نداشتی دست گذاشتم رو قرآن به تک تک دوستام زنگ زد و راجع به من پرسید حتی دوستای کارشناسی....از صحبت هیچ کدوم از دوستام نتونسته بوو آتو بگیره جز یکی از دوستان دوران کارشناسبم که حتی گرایشش با من یکی نبود یکبار من و اون طرف رو پیش استاد راهنمام دیده بود و به همسرم گفته بود که من از خانم شما واقعا چیزی ندیدم که همسرم ازش مبپرسه هیچ ارتباطی بینشون نبوده؟ که دوستم میگه نه فقط استاد راهنما جفتشون یکی بوده حالا قضاوت با خودتون..... که میگفت این حرف که شنیدم نشسته پشت فرمون چند ده کیلومترو بی هدف زده به جاده و فقط سیگار کشیده.... در صورتیکه واقعا هیچ رابطه عاطفی بین ما وجود نداشت و کل دیالوگ بین من و اون طرف شاید به چند ساعت هم نمیرسید... با وجود این یکبار حتی خواست بزنه زیر همه چی چون هنوز عقد نکرده بودیم ولی بینمون واقعا علاقه وجود داشت و بدون هم نمیتونستیم... با کلی مشاوره و صحبت و حتی رو برو شدن با خود همون طرف اما لازم این مساله براش حل نشده ...طوری که دوباره در جلسه مشاوره اخیرا رفتیم دوباره اسمش رو آورد... و هنوز باورش اینه که من به خاطر وجود اون طرف اوایل تردید داشتم و اگر میومده خواستگاریم من به او جواب مثبت میدادم....در صورتیکه همه اینا ساخته ذهنی خودش هست...با وجود اینکه بعد از محرمیت ایشون یک موضوعی رو در رابطه با گذشته خودش مطرح کرد که در دوران دانشجویی ش اتفاق افتاده بود و منو داغون کرد اما من ازش یک هفته وقت خواستم که فکر کنم و به دلیل علاقه ای گه بهش پیدا کرده بودم از این قضیه گذشتم چیزی که اگر قبل از محرمیت بهم میگفت اصلا باهاش ادامه نمیدادم..منظورم اینه که من گذشت داشتم روی مساله ای گه واقعا وجود داشت اما اون از مساله ای گه فقط ساخته ذهنی خودش بود رد نشد و زندگی رو بهم جهنم کرده بود با داد فریاد با فحاشی و ... فقط موقع هایی که یادش نبود رابطه مون عالی میشد..اما یهو قاطی میکرد و میگفت( ببخشید) دوباره یاد اون کره خر افتادم..................
ما کارای طلاق رو انجام دادیم فقط یک جلسه مونده که همه چی تمام بشه... اما نوسانات احساسی من همچنان ادامه داره و داره دیوونه م میکنه...نمیدونم باید چیکار کنم؟؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)