سلام .. صبحتون بخیر .. امید وارم روز زیبایی داشته باشید ..
دوستان عزیز من مدتی قبل موضوعی به انجمن دادم به اسم گذشته ای تلخ با خاطرات شیرین .. از بزرگ
از رابطه خودم به مدت سال ها گفتم با فردی که عاشقش بودم ولی متاسفانه علارقم تلاش های هر دومون خانواده ها راضی به ازدواج نشدن تا این که بعد مدت ها بلاخره با زور ازدواج کرد .. و من بخاطر این مکه میدیدم اگه من نباشم زندگی بهتری داره از زندگیش رفتم ..
..
..
..
..
تو این چند وقت که از هم جدا بودیم و من دیگه به این اطمینان رسیده بودم من همه چی تمومه شده بودم مثل به مورده ی متحرک که فقط راه میرفت و هیچ اثری از زندگی نداشت ..
روز به روز حالم بدتر میشدم من داغون تر میشدم .. سیع کردم که از این سایت کمک بگیرم و کمک همه گرفتم ولی بهبود چشم گیری نداشتم ..
تا این هفته پیش به طور اتفاقی عکس عشقمو دیدم .. دستش حلقه نامزدی بود و ی لبخند به لب داشت ..
اون روز بعد مدت ها خیلی خوشحال شدم .. واقعا انگار ی انرژی دیگه ای تو من دمیده بودند ..
اصلا ناراحت نشدم بلکه وقتی دیدم که چقدر خوشحاله .. چقدر تپل شده و معلومه زندگی خوبی رو داره از خوشحالی نزدیک بود گریم بگیره الان من حتی بش فکر میکنم خوشحالم من اون شاده ..
بخدا تنها خواسته من همیشه همین بوده حتی اگه من کنارش نباشم ولی اون خوشحال باشه من راضی هستم ..
از اون روز خیلی تونستم پیشرفت کنم و ب زندگی عادی برگردم .. خودمو با کار کردن مشغول نگهر داشتم اما ی مشکلی از وقتی ک از هم جدا شدیم تو من دیده میشه و داره هر روز پرنگ تر میشه ..
من دیگه هیچ احساسی ندارم نسبت به هیچ چیز ..
به ادم بی روح ..
وقتی تو جمع دوستام هستم اونا ی جک میگن و همه میخندن من هیچ حسی ندارم .. فقط چون طبیعی جلوه کنه میخندم
وقتی ی حادثه وحشتناک پیش میاد من عین خیالمم نیست فقط برای این من طبیعی جلوه کنم چهره غم ناک میگیرم
برای مثال عموی من سرطان گرفت اما با این ک حتی از پدر ب من نزدیک تره من کوچک درین حسی نذاشتم تنها حسی از وقتی که از هم جدا شدیم تو من دیده شده همون روزیه که عکسشو دیدم و خوشحال شدم از ته قلبم که اون خوبه حتی بدون من ..
انگار ی رباط هستم من برنامه ریزی شده که بخنده با گریه کنه در شرایط خاص ولی هیچ حسی نداره و همش مصنوعی هست ..
بازم ببخشید که مینویسم و سرتونو درد میارم
نوشتن ارومم میکنه .ممنون از همه








علاقه مندی ها (Bookmarks)