سلام دوست عزیز
یه موردی رو که موقع خوندن تاپیک متوجه شدم من رو یاد روزهای اول ازدواجم انداخت من مثل همسر شما شده بودم البته ناسزا نمی گفتم اما همش حرف از پشیمونی و جدایی می زدم و شوهرم واقعا ناراحت می شد و درست گفتید من مثل همسر شما وسواس فکری پیدا کرده بودم. علت هاش رو می گم ببینید شما در مورد شوهرتون شاید اینطور رفتار کرده باشید که ایشون مثل گذشته من دچار افسردگی و وسواس فکری شده. من همسرم بهم بی توجهی می کرد درست از روز بعد از ازدواج . با گوشیش و کامپیوترش مشغول بود (حالا شاید شما با کار و آشپزی مشغول باشی و توجه چندانی به همسرت نکنی) منم زود به زود سر چیزای مسخره عصبانی می شدم. یه مورد دیگه اینکه زیاد تو خونه احساس تنهایی می کردم و فهمیدم دچار افسردگی بعد از ازدواج شدم چون تو خونه پدری مرکز توجه بودم و وقتی می رفتم خونه حداقل دو ساعت فقط با مادرم حرف می زدیم ولی خونه شوهر دیگه خبری نبود حرفهامونم یا فوتبالی بود یا مسائل و مشکلات کاری و از این قبیل (خبری از صحبت در مورد مسائل جذاب زنونه نبود) . حالا شما اینا رو برعکس کن شاید شوهرت احساس تنهایی می کنه این چیزایی که گفتی و من اگه درست برداشت کردم نشونه افسردگی و غمگینی همسرته حالا شما باید ریشه اش رو پیدا کنی با سوال پرسیدن جوابی نمی ده چون منم خودم نمی دونستم چرا اینجوری شدم منم موقع رانندگی یا موقع امتحانات یا هر موقعیت استرس زا هر چقدرم خفیف به شدت عصبانی و مضطرب می شدم. در نهایت خودم تصمیم گرفتم عوض شم با شرایط کنار اومدم مواقع تنهایی یه غذایی درست می کنم تو خونه ورزش می کنم و برای خودم سرگرمی درست کردم با مادرم هر روز چت می کنم و کلا بهتر شدم
شما هم آروم باش سوپرایزش کن مثلا باشگاه ثبت نامش کن یا نه با هم برید پارک یه ورزش دو نفره انجام بدین مثلا والیبالی بند مینتونی یا هر چیز دیگه ای. تو خونه آهنگی می شنوی براش برقص خجالت هم نکش بعد بلندش کن برقصه . فعالیت بدنی دشمن سرسخت استرسه. شوهرتون فکر کنم زیر فشار اقتصادی یا احساسی قرار گرفته و نتونسته با تغییر کنار بیاد. این افسردگی میاره. خیلی بهش گیر نده که چرا دیر میای یا چرا حرف نمی زنی چون من خودم وقتی اینجوری بودم عصبانی می شدم. تا دیدی داره عصبانی می شه ببوسش و بغلش کن باهاش کل کل نکن . من اوایل شوهرم باهام بحث می کرد آخرش به دعوا و گریه من و حرف از طلاق ختم می شد مشاور گفت من غمگینم و شوهرم راحش رو یاد گرفت و دیگه موقع عصبانیت با من بحث نمی کرد و الان خدا رو شکر این موضوع حل شده.
امیدوارم تجربه ام بتونه کمکت کنه . ولی سعی کن یه مشاور خوب پیدا کنی می دونم حرف از جدایی بیاد وسط چقدر نا امید و دلسرد کننده است ولی ارزشش رو داره چون شوهرت رو دوست داری براش تلاش کنی و کمکش کنی به زندگی عادی برگرده و دوباره مثل سابق خوشحال باشه.
اگه اهل حرف زدنه که بر اساس تاپیکتون متوجه شدم در مورد مشکلاتش حرف نمی زنه ولی بهش بگو اگه کمکی از دستت بر میاد بهت بگه که تو بدونی چیکار کنی که کمتر عصبانی و ناراحت شه زمان می بره برای من 3 ماه طول کشید و من به دلیل شوکی که از خانوادش بهم وارد شده بود اینجوری شده بودم. اما صبور باش و 6 ماه به خودت زمان بده تا به شوهرت کمک کنی دوباره خوشحال باشه و نگران آینده و بچه نباش از الان ایشالا بعد از 6 ماه با تلاش خودت همه چیز رو به راه می شه
فقط ورزش برای شوهرت رو فراموش نکن خیلی کارت رو آسون می کنه. اینو خودم تجربه کردم و راه مطمئنی هست. موفق باشی و ایشالا آرامش زودتر به خونت برگرده








علاقه مندی ها (Bookmarks)