نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
1- توی تاپیک قبلی شما دیدم که گفتید خانواده همسرتون مخالف ازدواج شما بودن
و گویا پدرشون توی مراسم عقد شرکت نکردند ( یا گفتند شرکت نمی کنم)

2- به نظر خودتون همسرتون کمالگراست

3- بعد از دو سال آشنایی و نامزدی و ... بعد از عروسی شما از ایشون برای رابطه جنسی فرصت خواستی
قطعا منظورم این نیست که شما بدون آمادگی و خواست خودتون باید رابطه را قبول می کردید

اما آیا دو سال زمان کافی نبود که شما به این آمادگی برسید؟

به نظر من فرد کمالگرایی که علیرغم مخالفت خانواده اش و مشکلات دیگه با دختر مورد نظرش ازدواج می کنه
و این دختر حتی برای رابطه جنسی به ایشون ایراد می گیره ( نکاتی از رابطه را بهشون گوشزد کردی) و از رابطه کامل سرباز می زنه ...

یه شهر دیگه هم رفته و بیکاره و ....
اینا رو بذار کنار همدیگه و ببین چقد مایوس می شه از کاری که کرده ( ازدواج)

سعی کن یه جوری این جو ایجاد شده را درست کنی. مشکل بزرگی نیست
ولی حیفه زندگی نوپایی که می تونه با شادی و آرامش و انگیزه شروع بشه، در افسردگی و یاس سپری بشه.

---------------

فکر نمی کنم مشکل بزرگی باشه که برای رابطه پیشقدم بشید.
لازم هم نیست در قالب کلمات و برنامه ریزی و ... باشه
من اصلا نمی فهمم می گید صحبت کردم و نشد و اشتیاق نداره یعنی چی؟
خودت هم اشتیاقی نداری؟ تمایلی نداری؟
از یه متخصص کمک بگیر.
سلام شیدای عزیز
چه قدر خوب گفتین. من شاید با این دید نگاه نکرده بودم. هرچند مطمئنم خودمم تقصیراتی دارم اما این طور واضح خودم رو مقصر ندیده بودم. شیدای عزیز البته من به نحوی از ایشون انتقاد نکردم در رابطه که بگم تو نمیتونی یا هیچ وقت نتونستی و ...برعکس کلی در این مورد تلاش کردم که خوب نقد کنم و سعی کردم قوانین نقد از ایشون رو رعایت کنم. در مورد مهلتی هم که از ایشون خواستم قبلا با هم حرف زده بودیم و به دلایل منظقی خواستم این اتفاق در موقع بهتری بیفته تا در شرایط ابتدای جابه جاییمون نباشه و این بیشتر از اینکه مهلت امادگی روحی باشه، مربوط به فضا و فیزیک بود البته من اینو هیچ وقت واضح بهش نگفتم که چرا الان نمیخوام و اون هم گذاشت به حساب امادگی روحی من و نپرسید که شاید باعث شده مثل شما فکر کنه که من از لحاظ روحی نپذیرفتم!
واقعا ممنون باعث شدید که من این رو بفهمم و حتما باهاش در این مورد حرف میزنم.
شما فرمودین که سعی کنم این مشکل موجود رو حلش کنم. واقعا ازتون میخوام بگین چه طوری. البته در مورد رابطه از من پرسیدین اشتیاقی دارم یا نه. من مشکلی ندارم و فکر میکنم اگه رابطمون درست باشه بله میخواستم که این رابطه عمیق تر و بیشتر بشه. به طور غیرمستقیم هم سعی کردم پیشنهاد بدم اما ایشون گفت تو که نمیخواستی و نمیخوای و من هم نمیخوام! من هم نتونستم بگم که واقعا اوضاع عوض شده و فقط باعث شده احساس کنم بیشتر نشون دادن احساس و اشتیاقم ، باعث میشه کوچک بشم. دلیل این حس منفی من هم این هست که همسر من در این موارد صحبت نمیکنه، و وقتی فقط منم که خواسته دارم و ازش حرف میزنم حس خوبی به من نمیده چون من خودم هم ذاتا ادمی نیستم که در مورد هر مسئله راحت حرف بزنم.
الان شما گفتین من پیشقدم بشم ولی ازتون میخوام قبل از اقدام من، این پاسخم رو بخونین و راهنمایی های بیشتری در اختیارم بگذارین.
ببینین به فرض اینکه صحبت شما درست باشه و همسر من از همین امتناع من دلخور شده باشه، من مشکلم اینه که چرا نمیگه! چرا هیچ وقت نمیشینه به من بگه ماهانه چرا نخواستی با هم باشیم؟ اصلا چی شده که اینقدر ناراحتی؟ همیشه من باید ناراحت شدنم رو بروز ندم و خودم رو قوی نشون بدم و ایشون بدون توجه به احساسات من عمل کنه؟!! بعد من الان با شرایط روحی فعلیم میترسم که پیش قدم بشم و دوباره با بی میلی ایشون رو به رو بشم که باعث بشه دل شکسته تر از الانم بشم! در این صورت چی؟ اجازه بدم حتی این بخش از زندگی جدیدمون هم با خاطرات منفی شکل بگیره؟
پیشاپیش ممنون که خالصانه و خواهرانه کمک میکنین....

نقل قول نوشته اصلی توسط yarmehrban نمایش پست ها
ماهانه ی عزیزم سلام.. با این تفاسیر به‍تر هست با هم پیش یک مشاور خانواده، روانشناس برین. علاوه بر شما باید همسرتون هم قدم بردارن. تلاش یک طرفی نتیجه مطلوبی نداره. شما هم از حساسیت و واکنش های زیادی پرهیز کنین چون مردها نسبت به این چیزها هوشیارن و واکنششون بیشتر شبیه لج کردن هست و بدتر کردن اوضاع. حتما مراجعه کنین تا همسرتون چند جلسه باهاشون صحبت بشه و مشکلتون انشالله حل بشه.
یار مهربان من هم با شما موافق هستم که تلاش یک طرفه فایده نداره. دیروز متاسفانه علی رغم کنترل خودم که گفته بودید عدم رضایتت رو نشون نده، نتونستم خودمو کنترل کنم و در تنهایی خودم کلی گریه کردم و واقعا حالم بد بود که همسرم متوجه شد. خودش گفت این به خاطر رفتارهای منه و داره سعی میکنه اون طور نباشه اما من از دردم کم نشده. ادم کینه ای نیستم و اصلا نمیدونم چرا علی رغم اینکه دیدم نمیخواد من بد باشم حالم خوب نشد! فکر میکنم چون در مورد ناراحتی من هیچ حرف دیگه ای نزد! نگفت ماهانه کدوم رفتار من اذیتت کرد! ماهانه این کارو کردم چون مثلا عصبانی بودم. هیچی نگفت. سعی کردم باهاش حرف بزنم اما بحثو منحرف کرد و گفت بریم قدم بزنیم. این حرف نزدنا باعث میشه قضایا سربسته توی دل من بمونه و حالم خوب نباشه. متاسفانه الان نمیتونم برم مشاوره ولی اگه شرایط فراهم شد حتما این کارو میکنم. خودم هم نمیدونم چه طور با همسرم حرف بزنم. حس میکنم هر روز دارم با نگاهم ، با کلامم با احساسم مستقیم و غیر مستقیم بهش خواسته هامو میگم. درد و دل میکنم و تازه حرف زدن بیشتر در موردش یه جور بی تاثیرترش میکنه چون براش عادی میشه. منظورم این نیست که مدام دارم غر میزنم ولی وقتی روزی چندبار با رفتار نادرستی روبه رو میشم لااقل یک نگاه معنادار میکنم، یک جمله میگم که بهتر بود این جور میکردی، و حالا نمیدونم در مورد چی باید باهاش حرف بزنم چون همه چیز رو گفتم! باز هم ممنون و اگه ایده ای داشتید حتما بهم بگین...