نقل قول نوشته اصلی توسط میشل نمایش پست ها
مهرین جان مشکل شما از نظر من پیش پا افتاده نیست. و می تونه زمینه ساز مسائل بزرگی در زندگی خونوادگی شما باشه.

و خوشحالم که از الان اهمیت این مسئله رو تشخیص دادید.



سخت تر از اون اینه که رفتار درست رو در این مورد داشته باشید. و قدم اول اینه که رفتار درست رو تشخیص بدید، که این هم واقعا کار ساده ای نیست. من خودم اگه در چنین شرایطی بودم، خیلی باید عقلم رو جمع می کردم و به احساساتم مسلط می شدم تا بفهمم کار درست چیه.




حستون رو درک می کنم. و فکر می کنم شما هم نگرانی های جاریتون رو درک کرده باشید.



از نظر من اینکار دخالت مستقیم شما در زندگی شخصی اونهاست. سوگند خودش پدر و مادر داره و اونها هستند که تصمیم می گیرن چیکار کنن. شما یک زن عمو هستید. این رو هیچوقت فراموش نکنید.



اگه حضور شما و عدم تشخیص رویکرد درست (که خیلی هم در این شرایط ظریفه) و عدم توانایی مدیریت احساساتتون، یا هر نوع دخالت کوچکی باعث ایجاد حس منفی ای در مادر جدید سوگند بشه (مثلا احساس قدرت و نفر اول بودنش رو خدشه دار کنه یا ...)، به احتمال زیاد اون حس روی کل خونوادشون اثر منفی می گذاره، و شما به همشون و خودتون مدیون خواهید شد.



این خب یه دخالت بوده. بگذارید همه چی روال طبیعیش رو طی کنه. جاری شما الان در فاز برآورد مختصات و مشخصه های زندگیشه. اگه کسی روی اون مشخصات اثری بگذاره، اون به اشتباه میفته. مثلا اگه سوگند با پدرش راحت صحبت کنه، یا سخت، یا گزیده یا بی پروا، اینها همه در جهت گیری های اون خانم موثره.

نمی شه گفت بصورت کلی حرف زدن سوگند با پدرش درسته یا نه. یا گفتن چه حرفهایی درسته. اینها هرکدوم یک سری اثرات دارن (که می تونه مثبت یا منفی باشه) و خیلی بستگی به ویژگی های شخصیتی و روانی اون آدم ها داره (پدرش، خودش، مادر جدیدش). این چیزیه که احتمالا خودش سوگند با آزمون و خطا می فهمه.

در مجموع از اونجائیکه جاریتون یه آدمیه مثل همه ی ما، اگه حس کنه روی زندگیش تسلط نداره، احتمالا دچار منفی بافی می شه و از هر اقدامی یه چیز منفی ای در میاره (یا حداقل من احتمالا اینطور می شدم). حالا چه اون اقدام صحبت کردن سوگند باشه، چه صحبت نکردنش.



چرا شما باید از چنین چیزی اینقدر بترسید؟ یعنی مادر و فرزندهای اطراف شما تا این حد روابط سالمی دارن؟ بچه های شما هیچ مسئله ای با شما پیدا نخواهند کرد؟

سوگند و مادرش هم مثل همه.

این چرا باید برای شما اینقدر ترسناک باشه؟

البته حستون رو درک می کنم. خودم یه جفت حیوون خونگی دارم، وقتی جای آلوده ای قرار گرفته بودند، با تمام وجودم دعا کردم که خدا سلامتی من رو به اونها بده و هر درد و غمی ممکنه به اونها برسه رو به من بده.

اما بعدش دیدم خدا اگه قصد داشت غم و رنجی به اینها نرسه، زورش می رسید زیست گاه هاشون رو امن و بی خطر کنه. وقتی این کارو نکرده و در همین لحظه شاهد درد کشیدن و گرسنگی و تشنگی و بی پناهی امثال اینهاست، پس چرا باید این دوتا رو مستثنا کنه. اون از خلقت اینها و طراحی نحوه زندگیشون اهداف دیگه ای داشته. پس به جای دعا کردن بی فایده باید خودم دست به کار بشم. و سهم خودم رو درست در زندگیشون ایفا کنم و با بقیه ش کاری نداشته باشم.

داستان شما و سوگند هم همینه (با این تفاوت که مسئولیت سوگند با شما نیست). خدا کی خواسته ما زندگی بی دردسری داشته باشیم (مثلا روابط بیست و عالی ای داشته باشیم)؟ واقعیت زندگی ما اینه که قبل از اینکه خودمون رو بشناسیم، پر شدیم از گره. و تازه اون وقته که خدا می گه: اوکی، حالا شرایطش فراهم شد ببینم با گره هات چیکار می کنی.

یکی از هدایت هایی که خدا برای انسان قرار می ده، حضور آدم های متین و موقر و پخته در اطرافمونه. که درست و غلط رو خوب تشخیص می دن. چنین الگو هایی لازم نیست کار خاصی برای بچه ها انجام بدن، همین که وجود داشته باشن، اثر خودشون رو روی ذهن و روان اونها دارن.

کلا هرچی گفتم نظرات شخصی بود، و حقیقتا اینطور حس می کنم که شما با تجربه تر و پخته تر از من هستید و اگه من در شرایط مشابه بودم، جا داشت که از شما راهنمایی بگیرم.
سلام میشل عزیز

واقعا حرفاتون منطقی و البته تسلی دهندست , وقتی از ترس صحبت می کنم دلیلش اینه که سوگند اوایل فوت مادرش به تحریک عده ای از افراد فامیل مادریش خونه پدریش و ترک کرد و رفت پیش والدین مادرش متاسفانه خانواده مادرش شرایط مناسبی برای نگهداری از یه بچه نداشتن مشکل اعتیاد پدر بزرگش مشکلات اعصاب و روحی مادر بزرگش حالا باز کردن این قضیه زیاد مناسب نیست فقط همین بس که بگم بعد چند ماه دائیش به ما زنگ زد و گفت :اگه سوگند یه مدت دیگه اینجا بمونه باید مستقیم به بیمارستان روانی برده بشه .دست آخر هم برگشت خونه و یه مدت گذشت تا دوباره جاشو تو خانواده باز کنه .
در مورد دخالت هم واقعا حق با شماست گهگاه اولین چیزی که به ذهن ادم میرسه به نظر درست ترین چیزه .اون لحظه هم واقعا حرفی که به ذهنم رسید این بود که بهش بگم با پدرش راجع به این قضیه صحبت نکنه حتما باید میزاشتم خودش تصمیم بگیره .
در مورد جاری هم خودم این احساس دارم که حس می کنه بچه ها زیاد قبولش ندارن و حرف شما که تسلط نداره رو زندگی کاملا درسته البته من بهش حق میدم نگهداری و رفتار کردن با بچه دیگری خیلی سخته من خودم بچه دارم و به طبع درگیر مشکلات بچه ها هستم اما خوب تمام تلاشمو می کنم آرامش تو خونمون از دست نداره و یه جورایی کنترل آرامش تو خونه تو دستمه البته خوب همسرم هم ادم با حوصله ای هست .
ولی خوب شرایط تو هر خونه ای یه جوره و به قول شما رفتارها هم با هم متفاوت هست .
امروز تولد جاری بود و به خواست همسرم تولدشو با پیامک بهش تبریگ گفتم همسرم عقیده داشت
که بهتره اونو در موقعیت شرمندگی قرار بدی تا خودش بفهمه ذهنیتی که از تو ذهنش ساخته و به بچه ها القا کرده اشتباه. نمی دونم وافعا کارم درست بود یا نه ان شالله که درست بوده
ببخشید خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم
باز هم ازتون ممنونم تمام سعیمو می کنم که بی طرف باشم دخالت نکنم نتیجه برخورد بعدیم با سوگند رو هم با هاتون به اشتراک میزارم و از راهنماییتون استفاده می کنم بازم ممنون

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا. نمایش پست ها
سلام

در مورد مشاور، به نظرم بهتره، اگر هم قراره مطرح بشه، برادرشوهرتون و همسرش و دخترش با هم برن مشاور.
اونها اعضای یک خانواده هستن و باید نحوه ی تعامل با هم را یاد بگیرن و مشکلاتشون را با کمک مشاور در کنار هم حل کنند.
درسته شیدا جان من هم همین عقیده رو دارم و البته مطرح هم کردم اما ظاهرا فعلا اقدامی برای این قضیه نکردن