یه مدتی بود حس وحال یکنواختی اومده بود به سراغم.
از شرایط هم دلگیر و ناراضی.
زندگی جریان داشت مثل همیشه.
دیدم نمی شه.
گفتم چی کار کنم ، گفت خوب حرف بزن. ما هم دم دستی تر از همسر مهربان گیر نیاوردیم و از طریق پیام ابراز ناراحتی کردیم که بله احوالاتمون خوب ونیست و انرژی کم آوردیم.
در این شرایط همسر مهربان بنده تازه یادشون می یفته که ایشون هم حالشون خوب نیست و جاهامون همیشه عوض می شه به جا اینکه نوازش بگیرم تازه باید نوازش هم بدم .
این بار بر خلاف همیشه نوازش ندادم ، فقط سکوت کردم .
آخر سر پیام دادم ای کاش مثل اکثر اوقات چیزی نمی گفتم و با یه خورده گریه تو خودی سر و ته ماجرا را تمام می کردم.
.
.
.
.
.
.
.
سکوت و گذر زمان
.
.
.
.
همسرمهربان : ان مع العسر یسری ....می فهمم روی هر دوتامون فشار هست.
.
.
.
سکوت
.
.
.
همسر مهربان آمدند منزل .
.
.
لبخند های گاه و بیگاه زیر زیرکی همسر مهربان برای دلجویی
.
.
سکوت من
.
.
.
گذر زمان
.
.
.
وبالاخره این سکوت با نوازش همسر مهربان شکست.
این دفعه بر خلاف همیشه که ابراز ناراحتی می کردم و دست خالی بر می گشتم موفق شدم.
از محبت خارها گل می شود ، زندگی رنگی رنگی می شود ، از یکنواختی در می آید . به به چه چیز خوبی است این محبت.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)