سلام.
من اين مدت سعي كردم يك سري مطالعات داشته باشم در مورد اينكه واقعا مشكلم جيه.
در يك سايت كه الان اسمش درست يادم نيست, يك سري سخنراني هايي از دكتر هلاكويي و جند روانشناس مطرح ديكه در مورد اختلال هاي شخصيتي بيدا كردم و كوش كردم. تمام اختلالاتي كه كفته شد دو سه تا از خصوصياتشون رو داشتم. ولي اكر بخوام طبق نظر خود سخنران كه ميكفت اكر حداقل جند مورد از اين خصوصيات رو داشته باشيد دجار اون احتلال هستيد, من اون اختلالات رو ندارم.
ولي وقتي به سختراني دكتر كلجي و دكتر ميلر در مورد اختلال نابايدار رسيدم, دكتر ميلر خانواده اي رو توصيف كرد كه به جز اعتياد بدر, بسيار شبيه خانواده من بود. والديني بسيار كنترلكر, بسيار بي محبت نسبت به هم, بر تنش, بي قاتون و بي نظم, با نقش هايي مخلوط شده و نابه جا.
و اونجا فهميدم كه وقتي هشت سال بيش به مشاوره مراجعه كردم و از مشكلات خودم با خانوادم كفتم, مشاور جقدر نامسئولانه و بي توجه به حرفهام, تشخيص وسواس رو در من داد و وقت و راهنمايي لازم رو قايل نشد.
جه بسا هشت سال ببش اكر مسئولانه براي تسخيص وقت كذاشته بود و روند خانواده درماني را شروع كرده بود, همون موقع مشكلاتم حل ميشد.
من فهميدم كه در خانواده اي بوده ام كه تمام زمينه ها براي ابجاد بابايداري رو فرزند فراهم ميكرده. دليل اينكه از شش فرزند جرا فقط من اينجوري شدم رو نميدونم. شتيد زمينه زنتيكيش در من فعال بوده.
من غهميدم توي اين خانواده, من براي كنترل و كاهش تنش ها, شحصيت مهر طلبي رو انتخاب كرده بودم. دختري كه هيجي نخواد درس بخونه مهربون باشه نمره خوب بياره دردسري ايجاد نكنه شكايتي نكنه و وظايف زيادي رو در خانواده بر عهده خودش قرار بده براي اينكه جو خونه رو اروم تر كنه.
و بعد از اينكه سرخورده شد از حوب بودن, و هيج جوري نتونست شرايط رو ارام كنه دجار يك افسردكي شد. و جون نتونست حتي در كوجكترين جيزها ظثل اينكه جي بخوره و جقدر بخوره ازادي و حق انتخاب داشته باشه, و حتي عشقش رو, و اعتقاداتش رو, و هر جه رو دوست داشت, تحت كننرل و محدرد كردن ها و اجبارهاي خانوادش از دست داد و هر جه تمام زورش رو زد نتونست به جبر و زور اين خانواده غلبه كنه و اخرش هم باز دختر بده بود و دوسش نداشتن, وجودش شد بر از خشم بر از بي معنايي و ياس. و در بيست و جهار سالكي شخصيتش از مهرطلب تغيير كرد به نابايدار.

من با سخنراني دكتر ميلر اشك ريختم, وقتي ميكفت كه به بيمار ميكم بكو اين احساسات رو در كجا در بدنت هم حس ميكني و ميبرسم اكر اون عضوت حرف بزنه جي ميكه, بيمارا ميكن ميكه درد دارم....
مثل من. كه همه وجودم جه جسمم جه روحم ميكه درد دارم و خستم.